ONLINEIRAN.IR Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

حرف طرب انگیز

(فریدون مشیری)

شعراین هفته را تقدیم میکنم به همه‌ی آنانی که قلبی لبریزازعشق دارند

هیچ جزیادتو،رویای دلاویزم نیست

هیچ جزنام تو،حرف طرب انگیزم نیست

عشق میورزم ومی سوزم وفریادم نه!

دوست میدارم ومیخواهم وپرهیزم نیست

 

نورمی بینم ومی رویم ومبالم شاد

شاخه میگسترم وبیم زپائیزم نیست

تابه گیتی دل ِازمهرتولبریزم هست

کارباهستی ازدغدغه لبریزم نیست

بخت آن را که شبی پاک ترازباد سحر

باتو،ای غنچه‌ی نشکفته بیامیزم نیست

تو به دادم برس ای عشق،که با اینهمه شوق

چاره جزآن که به آغوش تو بگریزم نیست

به پیش سگ اندازاین استخوان را

یکبار نوشتم ولی به این صورت هم تکرارش بی ضرراست که اگرسهراب سپهری اینهمه مقبولیت یافته شایدیکی ازدلایلش این باشدکه سبک هندی سنتی را به سبک هندی مدرن تبدیل کردبنابراین نازک خیالیهای سبک هندی بایدجذابیتی داشته باشد.اگرچنین است توجه به نکته سنجی ونازک خیالی های سبک هندی سنتی اززبان یکی ازسلاطین این سبک مثل صائب تبریزی انگیزه‌ی اصلی انتخاب شعراین هفته است

منه،بردل ِزار،بارجهان را

سبک سازبرشاخ ِگل،آشیان را

نفس،آتشین کن به تسخیرگردون

*که آتش کندنرم،پشت کمان را

همینست پیغام گلهای رعنا

که یک کاسه کن نوبهاروخزان را

بودکیمیاقرب ِاهل سعادت

**هما،مغز ِدولت کند استخوان را

***زگوهردهدلقمه ات ابرنَیسان

اگرچون صدف پاک سازی دهان را

****چوشدزهر،عادت،مضرت نبخشد

به مرگ،آشناکن بتدریج جان را

جهان استخوانیست بی مغزصائب

به پیش سگ اندازاین استخوان را

*=چوب راست را برای اینکه خم کنندوازآن کمان درست کنندباآـش ابتداگرمش میکردندتا نرم شود

**=همامرغ افسانه ای"مرغ سعادت"که باآن عظمت خوراکش ازغنای طبع استخوان است که گفته اند:

همای رابرهمه مرغان ازآن شرف باشد

که استخوان خوردوجانورنیازارد

***=نیسان به فتح نون یعنی اردیبهشت.درگذشته اعتقادبراین بوده که صدفهابرای اینکه درشان مروارید به وجودبیایدهنگام باران اردیبهشت درآب دهانشان را بازمیکردند دانه های باران درهردهان پاک صدفی می افتادآن صدف درش مرواریدبوجودمی آمد.

****=همچنانکه اگر ذره ذره به مرورزمان سم مهلک وارد بدن شود دردرازمدت اثرسم بامقدارزیاد اثرنمیکند وزیان نمیرساند چون بدن با آن عادت کرده است اگرکسی مرگ باورباشد واندک اندک بپذیرد که بالاخره رفتنیست ترسش ازمرگ کم کم ازبین میرود  

عصرجمعه‌ی پائیز

(نصرت رحمانی)

به دلایل متفاوتی برای نصرت رحمانی احترام قائلم واین باربه اعتبارشروع فصل خزان شعر عصرجمعه‌ی پائیزاورابرای پست ِاین هفته انتخاب میکنم.

وآفتاب خسته‌ی بیمار

ازغرب میوزید

پائیزبود

عصرجمعه‌ی پائیز

*

له له زنان

عطش زده

آواره باد ِهار

یک تکه روزنامه‌ی چرب مچاله را

درانتهای کوچه‌ی بن بست

باخشم میجوید!

*

تادور دید ِ من

اندوهبارغباری گس

درهم دویده بود

*

قلبم نمیطپید

وباورم به تهنیت مرگ شعری سروده بود

*

من مرده بودم

رگهایم

این تسمه های تیره‌ی پولادین

برگردلاشه ام

پیچیده بود

*

من مرده بودم

قلبم

درپشت میله های زندان سینه ام

ازیادرفته بود

اماهنوز خاطره ای درعمیق من

فریاد میکشید

*

روئیده بود

دربی نهایت احساسم

دهلیزی

متروک

مه گرفته

...وخاموش

فریادگامهای زنی

چون قطره های آب

از دور،دور،دور ِذهن

درگوش می چکید

لب تشنه،می دویدم سوی طنین گام

اما...

تداوم فریادگامها

ازانتهای دیگردهلیز

درگوش میچکید:

تک تک

چک چک

چه شیونی...چه طنینی!

*

برگ چنارخشکی ازشاخه دورشد

چرخیددرفضا

درزیرپای خسته‌ی من له شد

آیا

دست بریده ‌ی مردی بود

لبریز ِالتماس؟

فریاد استخوانهایش برخاست

جرق

آه...

*

وآفتاب ِخسته‌ی بیمار

ازغرب میوزید

پائیز بود

عصرجمعه‌ی پائیز

قاصدک

به مناسب نزدیک شدن پادشاه فصلها پائیزورقص قاصدکها درفضا،شعرقاصدک اخوان ثالث راتقدیم میکنم به تنهاستاره ‌‌ی آسمان بی ستاره ام

قاصدک!هان،چه خبرآوردی؟

ازکجاوزکه خبرآوردئی؟

خوش خبرباشی،اما،اما

گردبام ودرمن

بی ثمرمیگردی

انتظارخبری نیست مرا

نه زیاری نه زدَیارودیاری باری

بروآنجا که بودچشمی وگوشی باکس

بروآنجا که تورامنتظرند

قاصدک

دردل من همه کورندوکرند

دست بردارازین دروطن خویش غریب

قاصدتجربه های همه تلخ

بادلم میگوید

که دورغی،تودروغ

که فریبی،توفریب

قاصدک هان،ولی...آخر...ای وای

راستی،آیارفتی باباد؟

باتوام،ای!کجارفتی؟ای

راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟

مانده خاکسترگرمی جائی؟

دراجاقی طمع شعله نمیبندم،خردک شرری هست هنوز

قاصدک

ابرهای همه عالم شب وروز 

دردلم میگریند

 ویتمن شاعری بیسوادولی عالی مقدار

والت ویتمن میگفت:"...روان آدمی نبایدگردخوددیواری بلندبکشدوزندانی بوجودبیاورد،نبایدفقط درخلسه هاوجذبه های صوفیانه ودراندرون خود،دنیائی ویژه‌ی خودبوجودبیاورد،بلکه بایدازین زندان بیرون آید،وباهمه‌ی مردم بیامیزدودراین سیروسلوک وسفرخویش،ازرموزعالم هستی باخبرشود..."

قطعه‌ی زیرراازیکی ازاشعارویتمن انتخاب کرده،تقدیم میکنم به تنها ستاره‌ی آسمان بی ستاره ام

ای بیگانه که میگذری،

چه میدانی که باچه شورواشتیاقی برتومینگرم

توبایدآن مردی باشی که تورامیجستم

یازنی که به خوابت میدیدم

بی شک درمکانی باتو خوش بوده ام

اینان رابه خاطرمی آورم

درین حال که سبکروح ومهربان وپاکدامن وبالغ

درکنارم ره میسپردی

توبامن بزرگ شده ای

پسرکی بودی

یادخترکی

ترجمه‌ی حسن شهباز