آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

  Your image is loading...    

  ماری الیورشاعره ی آمریکائی 

 در  دهم سپتامبر 1935 متولد شد. اولین مجموعه ی شعر وی در سال 1963 در اختیار خوانندگان قرار گرفت. پس از آن چندین کتاب دیگر نیز از وی منتشر شد که می توان به گزینه های زیر اشاره کرد: « چرا زود برمی خیزم؟» ، « باد غربی» ، « عطش» ،... و همچنین مجموعه ای از گزیده ی اشعار وی که در سال 1992 به چاپ رسید.الیور در سال 1992 موفق به دریافت جایزه کتاب ملی برای شعر گشت. او پیش از این نیز ، در سال 1984 جایزه ی شعر پولیتزر را از آن خود کرده بود.

 

                                             به خانه باز می‌گردیم

مجبور نیستی خوب باشی.
مجبور نیستی روی زانوهایت صدمایل از میان صحرا
پشیمان راه بروی
فقط باید به جانور مهربان تنت اجازه دهی
تا آن‌چه را دوست دارد، دوست داشته باشد
با من از ناامیدی بگو ، از ناامیدی خودت
و من از خودم برایت خواهم گفت
مادام که جهان ادامه می‌دهد
مادام که خورشید و سنگ‌ریزه‌های باران
از میان چشم‌انداز‌ها حرکت می‌کنند
بالای چمن‌زارها و درختان عمیق
کوه‌ها و رودخانه‌ها
مادام که آن‌ بالا غازهای وحشی در آسمان زلال آبی
دوباره به خانه باز می‌گردند
هرکسی باشی، اصلا مهم نیست که چقدر تنهایی
جهان خود را به تخیل‌ات پیش‌کش می‌کند
صدایت می‌کند عین غازهای وحشی، خشن و اغواگر
جای‌ات را بالاتر و بالاتر اعلام می‌کند
در خانواده‌ی اشیا. 

ترجمه استاد:محسن عمادی

 

Your image is loading...

 

ترانه ای ازیغماگلروبی 

سال شمار یغماگلرویی

( شاعر/ ترانه سرا /نویسنده /مترجم/ فیلم نامه نویس/ عکاس)

1354
 یغما گلرویی در ساعت پنج بامدادِ روز 6 امرداد 1354 برابر با 1975/7/28 در بیمارستان مهر شهرستان ارومیه متولد شد.
● مادرش نسرین آقاخانی، پدرش هوشنگ گلرویی و خواهری بزرگ تر از خود به نامِ یلدا داشت.
● وقتی که یک ساله بود ، خانواده به تهران نقل مکان کرد و ساکن کوچه‌ی سی امِ خیابان گیشا شد.
1373 - 1361
● دورانِ دبستان را در دبستانِ محمد باقر صدر و دوره‌ی راهنمایی را در مدرسه طالقانی گذراند.
● تجربه کردنِ سیاهی جنگ و مرگِ دوستانِ هم کلاسش در بمبارانِ خیابانِ گیشا.
● آغازِ دوره‌ی دبیرستان در مدرسه‌ی مطهری واقع در خیابانِ پاتریس لومومبا.
● در سال دوم دبیرستان محرومیت از تحصیل به مدت دو سال به خاطرِ درگیری با ناظم دبیرستان.
● آغاز شعر و شاعری.
● تحصیل در دبیرستانِ شبانه.
● دستگیری به جرمِ دیوارنویسی برای مدتِ چند هفته و عدمِ اجازه ی خروج از تهران به مدت شش ماه.
1376 - 1374 رفت و آمد به دفترِ نشریه آدینه و ملاقات با نویسنده‌گانی چون فرج سرکوهی، مسعودبهنود، عمران صلاحی، محمدمختاری، حمید مصدق ، غزاله علیزاده، علی باباچاهی، ناصرتقوایی و...
● دیدار با احمدشاملو در دهکده‌ی فردیس. این دیدار و دیدارهای بعدی باعث مصمم شدن او به ادامه‌ی کار هنری شد.
● نوشتن طرحِ اولیه‌ی مسیح سرگردان.
● نوشتن نخستین ترانه‌ها.
1377انتشار نخستین مجموعه شعر با نام گفتم : بمان ! نماند...
● ضبط نخستین ترانه‌ها به صورتِ زیرزمینی با آهنگسازیِ حمیدرضاصدری و خوانندگیِ حمید طالب زاده.
● همکاری با یونیسف.
● تلاش برای راه اندازیِ نشریه‌یی با نامِ آرمان به همراهیِ عزت ابراهیم نژاد و کاوه نریمانی. (تمامِ مطالبِ جمع آوری شده برای شماره نخست به همراه رایانه و ... شبانه از تحریریه به سرقت می‌رود.)
1378 انتشار دومین مجموعه شعر با نام مگر تو با ما بودی‌.
● کار بر روی شعرهای فدریکوگارسیا لورکا.
● کشته شدن عزت الله ابراهیم نژاد در واقعه‌ی کوی دانشگاه.
● نوشتن شعرِ بلند ِ‌قصه ی باغِ پسته.
● فروش کتاب و شعرخوانی به نفعِ انجمن حمایت از کودکانِ سرطانی با نادرابراهیمی.
● کار بر روی غزلِ غزل های سلیمان.
● آغاز به جمع آوریِ مجموعه‌یی از ترانه‌ها.
1379 انتشار نخستین مجموعه ترانه با نام پرنده بی پرنده .
● انتشار مجموعه‌یی از اشعار فدریکو گارسیا لورکا با نامِ نه ! نمی‌خواهم ببینمش.
● آخرین ملاقات با احمدشاملو در بیمارستان ایران مهر و تقدیم مجموعه شعرهای فدریکو گارسیا لورکا به ایشان.
● درگذشتِ احمدشاملو و نگارشِ مرثیه امرداد.
● در خرداد ماهِ همان سال وقتی شبانه به خانه برمی‌گشت توسط چند ناشناس با چماق و چاقو موردِ حمله قرار گرفت. چهار جراحتِ چاقو و شکستگیِ ساعدِ یک دست حاصلِ این درگیری بود.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ بدون‌ِ شرح‌.
● همکاری با نشریه فیلم و سینما.
● کار کردن بر روی ترانه‌های شل سیلوراستاین.
● انشا مقطع‌ِ تعدادی‌ از غزلیات‌ِ حافظ در مجموعه‌یی با عنوانِ حافظِ یاغی.
● به راه اندازیِ جلساتِ ترانه خوانی و تشکیلِ خانه ترانه سرایانِ ایران به همراهِ دکتر افشین یداللهی ، نیلوفرلاری پور ، سعید امیراصلانی ، افشین سیاه پوش ، مهدی محتشم و...
● انتشار آلبومِ تا همیشه ‌ با صدای امیر کریمی. ( 4 ترانه ـ عاشق تر / چله نشین / جای تو خالی/ عطش شکن)
● انتشار آلبومِ دوستت‌ دارم‌ با صدای ناصرعبداللهی و دکلمه پرویزپرستویی به صورتِ کتاب / CD و کاست. (2 ترانه ـ ضیافت‌ / خدانگهدار)
● انتشار آلبومِ غزلک‌ با صدای سعید شهروز. ( 4 ترانه ـ غزلک‌/ خورشید خانوم‌ / همزاد / گُل‌ِ یخ)‌
138۰ انتشارِ دومین مجموعه ترانه با نامِ تنها برای تو می‌نویسم، بی بیِ باران.
● به علتِ زیاد بودنِ مواردِ اصلاحیه ارائه شده توسطِ ارشاد ، از انتشارِ دو مجموعه‌ی عاشقانه‌های سلیمان و مجموعه ترانه‌های شل سیلوراستاین با نامِ زنده باد زنِ کچل منصرف می‌شود.
● همکاری با نشریه باور.
● آغازِ کار بر روی رمانِ یک مرد.
● نوشتنِ فیلم‌نامه‌ی زنجیری.
● علامت‌ و فاصله‌گُذاری‌ دو مجموعه‌ی تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغازى فصلِ سرد از فروغ‌فرخ‌زاد در مجموعه‌یی با نامِ پریِ کوچک.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ کنکوری‌ها.
● بازی در فیلم سینمایی هفت‌ ترانه‌ به کارگردانیِ بهمن‌ زرّین‌پور در کنارِ ایرج‌ راد، لعیا زنگنه، سحر جعفری‌جوزانی‌، شروین‌ نجفیان‌.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ توپ‌ِ گِرد.
● کار بر روی شعرِ شاعرانِ جهان .
● نوشتنِ هایکوهای زندان
● انتشار آلبومِ حامی‌ با صدای حمیدحامی‌. (2 ترانه ـ حامی‌ / می‌دونم‌ که‌ یک‌ نفر هست‌)
● انتشار آلبومِ ندای‌ عاشقانه‌ با صدای حمیدطالب‌زاده. (2 ترانه ــ رُمان‌ / چی‌ بخونم‌؟).
● انتشار آلبومِ نقاب‌ با صدای سیاوش‌قمیشی‌. (3 ترانه ـ نقاب‌ / خسته‌ شُدم‌ / فاصله)‌
1381 انتشارِ سومین مجموعه شعر با نامِ این‌جا ایران‌ است‌ و من‌ تو را دوست‌ می‌دارم.
● انتشارِ مجموعه‌یی از شعرِ هفت شاعرِ جهان (نزّارقبانی‌، مارگوت‌بیکل‌، فدریکوگارسیالورکا، پُل‌اِلوار، ناظم‌حکمت‌، ویسواواشیمبورسکا، شیرکوبی‌کس)‌ با نام تمامِ کودکانِ جهان شاعرند.
● انتشارِ مجموعه پریِ کوچک.
● همکاری با بخشِ فرهنگ و هنرِ روزنامه گلستان ایران. (توقیف نشریه بعد از چهارده شماره)
● نوشتن‌ِ دو ترانه‌ی‌ برای‌ِ فیلم سینمایی فوتبالیست‌ها به کارگردانیِ اکبر ثقفی و با بازیِ علی پروین و خوانندگیِ امیر کریمی.‌
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ کمربندها را ببندید.
● آشنایی با آزاده خواجه نصیری (نقاش) در نمایشگاه نقاشی. (15 آذر)
● مصاحبه با بخشِ فارسی زبانِ رادیو BBC.
● انتشار آلبوم آدم و حوا‌ با صدای شادمهرعقیلی. (2 ترانه ـ ستاره‌/ امشب انگار‌)‌
● انتشارِ آلبومِ دروغ‌چرا با صدای هومن‌ بختیاری به صورتِ کتاب / CD و کاست. (2 ترانه ـ تکسوار / رفتن‌ِ تو)
● انتشارِ آلبومِ ستارگان‌ِ عشق‌ با صدای امیر کریمی‌ و قاسم‌ افشار. (2 ترانه ـ یادِ تو سبزه / ساده‌ بودیم‌)‌
● انتشارِ آلبومِ پسر ایرونی‌ با صدای فرهاد جواهرکلام‌. (1 ترانه ـ گریه‌کن)‌
● انتشارِ آلبومِ دورنگی با صدای بهنام‌ صفاریان. (1 ترانه ـ دورنگی)‌
● انتشارِ آلبومِ قشنگ‌ِ روزگارِ من‌ با صدای شهرام‌ فرشید ـ ناصرعبداللهی و دکلمه‌ی مهین‌ کسمایی‌ و احمدرضااحمدی به صورتِ کتاب / کاست و CD. (تمامِ ترانه‌ها و شعرهای دکلمه ـ بی‌نقاب‌ / آفتابی‌ / عاشقانه‌ / سوال‌ِ ساده‌ / مثل‌ِ قدیم‌ / کودکی)‌
● انتشارِ آلبومِ فوتبالیست‌ها با صدای امیر کریمی و دکلمه علی پروین به صورتِ کتاب / CD و کاست. (2ترانه‌ و شعرِ دکلمه‌ها ـ تو می‌تونی‌ / آغازِ سفر)
1382 انتشارِ سومین مجموعه ترانه با نام بی‌سرزمین‌تر از باد.
● انتشارِ ترجمه رمانِ یک‌ مَرد نوشته‌ی اوریانافالاچی.
● انتشارِ فیلم نامه‌ی زنجیری‌.
● ازدواج با آزاده خواجه نصیری ( 18 دی ماه)
● کار بر روی ترجمه‌ی پنج دفتر از اشعارِ مارگوت بیکل با نامِ فرشته‌یی‌ در کنار توست با همکاریِ ندازندیه.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ کوچه‌ی‌ اقاقیا.
● کار بر روی مجموعه‌یی از اشعارِ فدریکوگارسیا لورکا با نامِ آوازهای کولیِ در به در.
● انتشارِ آلبومِ برای‌ تو با صدای شهیاد. (1ترانه ـ بی‌بی‌گُل)‌
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ رانت‌خوارکوچک‌.
● انتشارِ آلبومِ پرنده‌ بی‌پرنده ‌با صدای رضایزدانی و دکلمه یغماگلرویی به صورتِ کتاب / کاست و CD. (تمامِ ترانه‌ها و شعرهای دکلمه ـ‌ کافه‌ نادری‌ / غیرِمُجاز / پرنده‌ بی‌پرنده‌ / شبنم‌ِ بیداری‌ / مرثیه‌ عاشقانه‌س‌/ بی‌بی‌ِ هزارستاره‌/ لاله‌زار / نُت‌ِ آخر / یکی‌بود یکی‌ نبود / نمایش‌ / جُردن)‌
● انتشارِ آلبومِ هَر جا باشی‌ دوسِت‌ دارم‌ با صدای راما. (2 ترانه ـ خط‌ موازی‌ / بندر)
● انتشارِ آلبومِ بی‌سرزمین‌تر از باد با صدای سیاوش‌قمیشی‌. (5 ترانه ـ بی‌سرزمین‌تر از باد / زارع‌ / عسلبانو / پرسه‌ / لعنت)‌
● انتشارِ آلبومِ بی‌خیال با صدای مهراج‌محمدی. (1 ترانه ـ بی‌خیال)‌
● انتشارِ آلبومِ جشن‌ِ گریه با صدای حامد مقدم. (2 ترانه ـ‌ جشن‌ِ گریه‌ / بیا به‌ خوابم)‌
● انتشار آلبومِ اسم‌ِ تازه‌ ‌ با صدای افشین‌ فتحی. (4 ترانه ـ صدای تو /مرا به یادآر / بوته ی یاس ؟ اسمِ تازه )
● انتشارِ آلبومِ گلابتون‌ با صدای سعیدشهروز. (2 ترانه ـ ننه‌ خورشید / چشمای‌ تو یعنی‌ وطن‌)
● انتشار آلبومِ زنده‌گی‌ عروسکی‌ ‌ با صدای نادر مسچی‌. ( 1 ترانه ـ یکی‌ بود، یکی‌ نبود)
● انتشار آلبومِ گُناه‌ِ لیلی‌ ‌ با صدای مهران‌ احراری. (2 ترانه ـ خاتون‌ / آهو خانم)
● انتشار آلبومِ مَردِ شرقی‌ با صدای ‌ رامین‌ زحمتی‌. (2ترانه ـ مردِ شرقی‌ / شب)
● انتشار آلبومِ فالگیر‌ با صدای پرهام‌. ( 4 ترانه ـ فالگیر / نگاه‌ِ سَرد / ترانه‌ یادم‌ نمیاد / نامه‌رسون‌)
1383 انتشارِ مجموعه‌یی از دَه شاعرِ جهان ( پابلونرودا، اکتاویوپاز، ژاک‌پرِوِر، نزّارقبّانی‌، برتولت‌برشت‌، فدریکوگارسیالورکا، ناظم‌حکمت‌، غادة‌السمان‌، خوآن‌رامون‌خیمنس‌، لنگستون‌هیوز.) با عنوانِ جهان‌ در بوسه‌های‌ ما زاده‌ می‌شود.
● انتشار ترجمه رمانِِ نامه‌ به‌ کودکی‌ که‌ هرگز زاده‌ نَشُد نوشته‌ی اوریانافالاچی.
● انتشار ترجمه اشعارِ مارگوت بیکل با نامِ فرشته‌یی‌ در کنار توست.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ بانکی‌ها .
● سفر به گنبدِ کاووس و کاربر روی اشعار مختوم قلی فراغی در مجموعه‌یی با نامِ چشمان تو قاتل منند.
● نوشتنِ‌شعرِ بلندِ چپقِ صلح.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ‌ عشق‌ِ گمشده‌.
● نوشتنِ فیلم نامه‌ی پوکه.
● اعلام جدایی از خانه‌ی ترانه سرایان در اعتراض به نحوه‌ی عملکردِ گردانندگان.
● مصاحبه با ایرج جنتی عطایی در لندن پیرامون ترانه و ترانه سرایی.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ متهم‌ گریخت‌.
● نوشتنِ دو ترانه برای فیلم سینماییِ سرود تولد به کارگردانیِ امیر‌ قویتن‌ و خوانندگیِ امین حیایی.
● گردآوری ، تنظیم و علامت گذاریِ مجموعه اشعار زنده یادِ حسین پناهی در قالبِ هفت دفتر. (خودِ پناهی در هنگامِ حیات این وظیفه را به عهده‌ی او گذاشته بود.)
● انتشار آلبومِ فقط‌ خودم‌ُ خودت‌! ‌ با صدای فرهادجواهرکلام‌. (تمامِ ترانه‌ها ـ فقط‌ خودم‌ُ خودت‌ / بابا تو دیگه‌ کی‌ هستی‌؟ / هق‌ هق‌ِ تلخ‌ / خواستن‌ِ تو کارِ دله (نگو دوسم نداشته باش)‌ / یک کلام ختمِ کلام / بی خیالی / هیشکی تو رُ دوس نداره)
● انتشار آلبومِ عشق‌ یخی‌‌ با صدای محمدقاضی‌زاده. (1 ترانه ـ فانوس‌)
● انتشار آلبومِ جوونی‌‌ با صدای امیرکریمی. (2 ترانه ـ قبیله‌ی‌ بی‌مست‌ / بی‌بی‌ِ بارونی)‌
● انتشار آلبومِ جواب‌ فوری‌ ‌ با صدای گروه‌ آراکس‌. (1 ترانه ـ تلفن)‌
1384 انتشارِ چهارمین مجموعه ترانه با نامِ رقص در سلولِ انفرادی.
● انتشارِ مجموعه نامه‌ی سلام ! خانمِ رنگین کمان !
● انتشارِ مجموعه‌یی از اشعارِ نزارقبانی با نامِ باران ،یعنی تو برمی‌گردی.
● انتشارِ گفتگو با ایرج جنتی عطایی به همراهِ گزینه‌یی از ترانه‌ها و نقد و نظر با عنوانِ مرا به‌ خانه‌اَم‌ بِبَر.
● نوشتن‌ِ هشت ترانه‌ برای‌ فیلم سینمایی سرود خوشبختی‌ به کارگردانیِ امیر قویتن و با بازیِ خسروشکیبایی.
● آغاز فعالیت در زمینه‌ی عکاسی اجتماعی.
● شعرخوانی در نمایشگاهِ نقاشی هانیبال الخاص در گالریِ هما.
● کار بر روی مجموعه‌یی از شعرهای اورهان ولی با نامِ ماهی‌ِ مست‌.
● نوشتنِ مجموعه شعرِ ما رُ ببخشین آقای دیکتاتور.
● نوشتن ترانه‌ی تیتراژ برای فیلمِ سینمایی حکم به کارگردانیِ مسعودکیمیایی و خواننده‌گیِ رضایزدانی و بازیِ عزت‌الله‌ انتظامی‌ ، خسروشکیبایی‌، لیلا حاتمی‌ ، بهرام رادان‌ ، پولادکیمیایی‌، مریلازارعی. ‌
● شرکتِ مجدد در جلسات خانه‌ی ترانه سرایان.
● نوشتن‌ِ ترانه‌ی‌ تیتراژسریالِ زنده‌گی‌ به‌ شرط‌ِ خنده.
● آغاز به جمع آوریِ مجموعه‌یی از ترانه‌های ترانه سرایانِ معاصر با عنوانِ ما ترانه سراییم.
● انتشار آلبومِ همترانه‌ با صدای ‌ محمدرضاآزادپور. (3 ترانه ـ سفر / همترانه‌ / بانو)
● انتشار آلبومِ می‌شناسمت‌‌ با صدای پرهام. (2 ترانه ـ یه‌ موتور / دریا رُ دریاب)‌
● انتشار آلبومِ روزهای بی خاطره با صدای سیاوش قمیشی . (3 ترانه ـ تصور کن / یاد من باش / پنجره)
● انتشار آلبومِ با من‌ خطر کن‌‌ با صدای علیرضا بلوری. (2 ترانه بی‌ستاره‌ / سلام‌ بی‌ریا)
● انتشار آلبومِ آبی‌ و سبز و قرمز‌ با صدای گروه‌ کارما. (2 ترانه ـ خوش‌خیال‌ / لیلی‌ گشنه)‌
● انتشار آلبومِ آواز خوان ، نه آواز با صدای حسن شماعی زاده. (1 ترانه ـ گیتار)
● انتشار آلبومِ شبِ شیشه‌یی با صدای حمید پیروزنیا. (1 ترانه ـ قصه ی شهرِ فرنگ)
● انتشار آلبومِ شاکی‌ با صدای ‌ طوفان‌. (1 ترانه ـ بارون)‌
● انتشار آلبومِ مارکِ عاشقی با صدای کیوان تافته . (1 ترانه ـ ترانه)
1385 کار بر روی ترجمه شعرِ بلندِ زوزه اثرِ آلن گینزبرگ با همکاریِ حسن علیشیری .
● جمع آوریِ اشعارِ پنجمین مجموعه‌ی ترانه‌ها با نامِ تصور کن.
● عکاسی از محمود دولت آبادی.
● ترجمه ترانه‌های احمد کایا با همکاریِ آیدین آقاخانی در مجموعه‌یی با نامِ دیوارها سخن نمی‌گویند.
● جایزه‌ی تندیس طلایی مجله‌ی دنیای تصویر برای بهترین ترانه تیتراژ به رضا یزدانی برای اجرای ترانه‌ی لاله زار در فیلم حکم ساخته مسعود کیمیایی .
● انتشار آلبوم یادِ من باش با صدای فرزین. (3 ترانه ـ یادِ من باش / با من بمون / مادر )
● انتشارِ آلبومِ قشنگ روزگار با صدای فرامرز آصف. (1 ترانه ـ گل فروش)
● انتشارِ آلبومِ امشب با صدای شیلا. (1 ترانه ـ تو دیگه کی هستی)
● عکاسی از سیمین بهبهانی و همکاری با فصل‌نامه گوهران برای ویژه نامه سیمین بهبهانی.
● کار بر روی مجموعه‌یی از شعرهای چارلز بوکوفسکی با نام به سلامتیِ برادم هیچ کس.
● انتشار آلبومِ عسل ‌ با صدای محسن فلاح. (1 ترانه ـ قصه کهنه)
● انتشار آلبومِ منو ببخش با صدای راما. (1 ترانه ـ فدای چشات)‌ ‌
● انتشار آلبومِ نه دیگه‌ با صدای آریان. (3 ترانه ـ بهار / بنویس‌ / خونه)‌
● عکاسی از مسعود کیمیایی در حال ساختن فیلم رییس.
● ترجمه شعر چپق صلح به زبان انگلیسی توسط خانم مهسا سماواتی.
● نوشتن ترانه برای فیلم رییس، ساخته‌ی مسعود کیمیایی با آهنگسازی و اجرای رضا یزدانی با بازی فرامرزقریبیان، امین تارخ، خسرو شکیبایی، پولاد کیمیایی، لعیا زنگنه، مهناز افشار و...
● نوشتن مجموعه‌یی از شعرهای کوتاه با عنوان هایکوهای زندان.
● انتشارآلبوم هیس به خوانندگی و آهنگسازی رضایزدانی. (9 ترانه- شمال/ آوازه خون / مش رمضون/ یکی در میون/ برج/ نانوشته/ کارتون/ زندگی نامه/ دنیای وارونه)
● انتشار آلبومِ ترانه باران با صدای شاهرخ. (1ترانه ـ نازنین )‌
● انتشار آلبومِ هیشکی مثِ تو نمی‌شه با صدای فرهاد جواهرکلام. (10 ترانه ـ هیشکی مثِ تو نمی‌شه / با یه چش به هم زدن / می‌خوام همه دنیا اینُ بدونن / تنها / جای تو این جا خالیه / خیلی دلم تنگه برات / چشمم تو رُ گرفته / یادت نره / آخرین عشقِ همیشه)
● انتشار آلبومِ لحظه دیدار با صدای چنگیز حبیبیان. (1 ترانه ـ فرصت)‌
● انتشار آلبومِ آدم آهنی با صدای عباس شادکمالی. (1 ترانه ـ چشم، چشم، دو ابرو)‌
1386 انتشار پنجمین مجموعه ترانه با نام تصور کن توسط انتشارات نگاه.
● انتشار ترانه‌های احمد کایا در مجموعه‌ی دیوارها سخن نمی‌گویند توسط انتشارات نگاه.
● انتشار شعرهای اورهان ولی در مجموعه‌ی ماهی مست توسط انتشارات نگاه.
● انتشار شعرهای مختوم قلی فراغی در مجموعه‌ی چشمان تو قاتل منند توسط انتشارات نگاه.
● نوشتن مجموعه شعری با عنوان گریه‌های گربه‌ی خاکستری.
● انتشار آلبوم رهسپار با صدای سام اسدی (1 ترانه - منُ ببخش)
● انتشار آلبوم اوج با صدای فرزان (1 ترانه – دختر ناز ایرون)
● انتشار آلبوم شبح با صدای بهنام صفاریان. (1 ترانه ـ شب انتظار من)
● ترجمه‌ی کتاب جنس ضعیف از اوریانافالاچی.
● عکاسی از جواد مجابی، شیرین عبادی، محمد حقوقی و...
● همکاری با امیر محمد قاسمی زاده در ساخت مستندی درباره سیمین بهبهانی با نام یک دریچه آزادی.
● نوشتن ترانه‌ی متن برای فیلم سینمایی رفقای فراموش شده به کارگردانی روزبه روحی پور با آهنگسازی و اجرای رضا یزدانی.
● ترجمه‌ی مجموعه‌یی از اشعار لویی آراگون با یلدا گلرویی.
● نوشتن فیلم‌نامه‌یی با عنوان خاطرات یک چاقو


می‌آمیزم‌ سیاهی‌ِ شب‌ را
با سفیدی‌ِ روزْ
ـ که‌ خودْ عصاره‌ی‌ رنگین‌ْکمان‌ْ است‌ْ ! ـ
تا خاکستری‌ْ را بَرگزینم‌
برای‌ ترسیم‌ِ آسمان‌ِ سرزمین‌ِ خویش‌ !

بَر حاشیه‌ی‌ سوری‌ِ بوم‌ْ
شن‌ْزاری‌ تفته‌ را نقاشی‌ می‌کنم‌
با سَرچشمه‌ای‌ که‌ خواب‌ْگاه‌ِ اژدهاست‌ !

خورشیدی‌ قُراضه‌ْ را پَرچ‌ْ می‌کنَم‌ بَر آسمان‌ْ
با عبورِ تاریک‌ِ کلاغان‌ْ در حاشیه‌ وُ
خبرْکشان‌ِ مُرده‌ به‌ تازیانه‌ی‌ باد...

این‌جا ایران‌ است‌
و من‌
تو را دوست‌ْ می‌دارم‌ !


اینجا ایران است و من تو را دوست می دارم  

غزلی از:هوشنگ ابتهاج(سایه) 

خون سرو 

 دلادیدی که خورشیدازشب سرد 

چوآتش سرزخاکستربرآورد؟ 

زمین وآسمان گلرنگ وگلگون 

جهان دشت شقایق گشت ازین خون 

نگرتااین شب خونین سحرکرد 

چه خنجرهاکه ازدلهاگذرکرد 

زهرخون دلی سروی قدافراشت 

زهرسروی تذروی نغمه برداشت 

صدای خون درآوازتذرو است 

دلا این یادگارخون سرواست

شعری ازفران لندسمن 

شاعره ی صاحب نام آمریکائی 

متولدسال۱۹۲۷ 

 

عکس‌ها

عکس‌ها لبخندهای ابدی‌اند.
آدم برفی‌هایی که هرگز آب نمی‌شوند
جشن‌های تولد، پوشیده در رنگ کهربایی
که از سرداب دیروز نجات یافته‌اند.

چهره‌هایی که روزی عزیزتر از الماس‌ها بودند
پسرانی که تو را تا صبح بیدار نگه می‌داشتند
خانه‌هایی پر از دوچرخه و بچه
ارواحی که سایه‌هاشان را بر چمن‌ها جا گذاشته‌اند.

حالا ورق بزن
ببین بچه‌ها بزرگ می‌شوند
بزرگترها پیر می‌شوند
عاشقان می‌آیند و می‌روند

عکس‌ها، سوراخ‌هایی‌اند بر پرده‌ی خاکستری زمان
از آن‌ها می‌شود دزدکی به گذشته نگاه کرد
بچه‌ها و بزرگترها را صدا زد
با دوستان در بطری‌های شراب را باز کرد.

این‌جاست: روزهای جاز و ماشین‌دزدی
قاپیدن دقایق جادویی خنده.
اگر خانه‌ام را در آتش دیدی
نقره‌ها را رها کن
عکس‌ها را نجات بده.  

ترجمه:محسن عمادی

 Your image is loading...

 

شعری از:نیکیتا استانسکو: 

«چنان غمگین‌ام، که در من هزار سگ 

 به‌دنیا نیامده به هزار کودک به‌دنیا نیامده پارس می‌کنند» 

نیکیتا استانسکو، شاعر و نویسنده‌ی رومانیایی در ماه مارس سال 1933 به دنیا آمد. مادرش روسی بود و پدرش دهقانی رومانیایی. در دانشگاه بخارست زبان‌شناسی خواند در سال 1957 تحصیلاتش را به پایان برد و در مجله‌ی تریبونا آغاز به کار کرد. در سال 1952 ازدواج کرد و بعد از یک‌سال از همسرش جدا شد و در سال 1962 دوباره ازدواج کرد و این ازدواج هم با شکست روبرو شد و درسال 1982 دوماه پیش از مرگش برای سومین‌بار ازدواج کرد. در مدت حیاتش جوایز فراوانی را دریافت کرد: در سال 1975 جایزه‌ی مهم هردر را گرفت، کاندیدای نوبل ادبیات نیز بود. نیکیتا استانسکو را پدر شعر دهه‌ی شصت و یکی از مهمترین شاخصه‌‌های شعر پس از جنگ اروپا می‌دانند. او ازمهم‌ترین پایه‌گذاران شعر پست‌مدرن اروپایی محسوب می‌شود. می نویسد : «تنها چیزهایی که سرانجام با خود می‌بریم، احساساتمان هستند. عشق‌هایمان، نفرت‌ها و مصائب‌مان. از خودم می‌پرسم، در پایان زندگی‌ام چه چیزی از من باقی خواهد ماند؟ گمان می‌کنم، می‌توانیم قدری از احساساتمان، اندکی از تنفرمان و چیزی از شور‌مان را و به‌خصوص عشق‌مان را از خود به‌جا بگذاریم.» زندگی کوتاه استانسکو در شرایط دشوار دیکتاتوری کمونیستی از او چهره‌ای چون فدریکو گارسیا لورکا خلق کرده‌است. استانسکو از معدود شاعرانی است که هم در میان خوانندگان عادی، محبوب است و هم بین منتقدان و خوانندگان تخصصی  

 

بامدادان بر پشت اسب

سکوت به کنده‌ی درختان حمله می‌برد،
و در راه بازگشت
فاصله می‌شود، سنگ می‌شود
تنها چهره‌ام را رو به خورشید می‌گردانم
شانه‌هایم برگ‌ها را در این مبارزه از هم جدا می‌کنند
روی دو پا تند و تیز
اسبم می‌جهد،  بخار از خاک بلند می‌شود
حوا به تو بدل می‌شوم حوا، من، حوا!
خورشید در میانه‌ی آسمان منفجر شده‌است، مویه‌کنان!

طبل سنگ‌ها نواخته می‌شود، خورشید بزرگ‌تر می‌شود
گنبد آسمان لبریز عقاب‌ها،
در برابرش بر نردبان هوا
فرو می‌ریزد و می‌گدازد
سکوت،  بادی آبی‌رنگ می‌شود
در باریکه‌راه،
مهمیز سایه‌ام بلند می‌شود

خورشید افق را به دو نیمه می‌شکند
گنبد آسمان سلول‌های محبس  محتضرش را
ویران می‌کند
نیزه‌های آبی، بی بازگشت
همه‌ی اوهامم را دور می‌ریزم
آن‌ها او را می‌بینند، شیرین و سنگین
اسبم روی دو پا بلند می‌شود
حوا، جزر و مد نور، حوا!

خورشید از اشیا بالا می‌رود، مویه‌کنان
کناره‌هایش می‌لرزند، بی صدا و سنگین
روحم او را دیدار می‌کند، حوا
اسبم روی دو پا بلند می‌شود
یال کم‌رنگم در باد می‌سوزد. 

ترجمه : 

استادمحسن عمادی

کلمات  

شعردیگری ازناظم حکمت

در این شب پاییزى
سرشار از کلمات تواَم من:
کلماتى جاودانه زمان‏وار، مادّه‏وار
کلماتى سنگین همچون دست
کلماتى درخشان به سان ستاره‏گان.
از دلت از سرت از تنت
کلمات تو به سوى من آمده است:
کلمات تو پربار از تو
کلمات تو، مادر
کلمات تو، زن
کلمات تو، دوست

کلماتت اندوهگین بود و تلخ
کلماتت شادمانه بود و سرشار از امید
کلماتت شجاع بود و قهرمان‏وار
کلماتت آدمیان بودند  

ترجمه ی : 

احمدشاملو

 Your image is loading...

 

ناظم حکمت ران (به ترکی: Nazım Hikmet Ran) (زاده‌ نوامبر ۱۹۰۱ درگذشته‌ ۳ ژوئن ۱۹۶۳) از برجسته‌ترین شاعران و نمایشنامه‌نویسان کمونیست ترکیه‌ بود. وی در شهر سالونیکا دومین شهر بزرگ یونان امروزی که‌ در آن زمان جزو امپراتوری عثمانی بود، به‌ دنیا آمد. ناظم بر اثر سکته‌ قلبی در مسکو جان باخت و در گورستان نووودویچی به خاک سپرده شد. او از سن 14 سالگی به سرودن شعر پرداخت. او در سن 19 سالگی در سفری که به شوروی داشت از نزدیک با نسل جدید هنرمندان انقلابی آشنا شد و جسارتی بیشتر را درایجاد تحول در شکل و محتوای شعر ترکیه یافت.ناظم همواره از شاعرانی بود که فعالیت هنری اش را محدود نمی کرد. او با انتشار اشعار و مقاله های خود در میان جوانان محبوبیت ویژه ای داشتدر سال ۱۹۲۰ مصطفی کمال پاشا قوایی را تشکیل داد و در صدد نجات میهن از دست بیگانگان برآمد. همه کسانی که شور نجات وطن را در دل داشتند، بسوی انقره رو می‌آوردند. در همین سال ناظم نیز که زندگی در استانبول و در زیر چکمه اشغالگران برایش غیر قابل تحمل شده بود به آناطولی سفر می‌کند. و در راه این سفر است که اولین بار با زندگی نکبت‌بار زنان و کودکان گرسنه و برهنه و بیمار وطن خود آشنا می‌شود که آنرا هرگز تا پایان عمر نمی‌تواند فراموش کند از آن پس همه اشعارش از زندگی این مردم الهام گرفت.‌ از برجستگی های شعر ناظم حکمت سادگی وروانی آنست که تاثیر بسیاری از مایاکوفسکی داردیکى از ریشه هاى مردمى شعر «حکمت» ترانه هایى بود که «عاشیق»هاى ترک مى خواندند، این عاشیق ها که بخشى از فرهنگ فولکلور ترکیه محسوب مى شوند تأثیر بسزایى در شعر «حکمت» داشتند و این تأثیر در شعر او بر مردم عوام است که نشانه هاى خود را به منصه ظهور مى رساندناظم حکمت درآناطولی خواست در جنگ استقلال شرکت کند ولی پذیرفته نشد واز نیروی دریایی به خاطر افکار کمونیستی اش اخراج شد. بالاخره به عنوان معلم به یکی از دهات آناطولی فرستاده شد. معلمی در آنجا او را بیشتر به مردم فقیر نزدیک کرد چنانکه محبوبیتش در میان مردم زنگ خطری برای خوانین و متنفذین محلی محسوب می‌شد و آنان تصمیم به قتل او گرفتند. عرصه به روی او کاملاً تنگ شد و سرانجام ناگزیر به فرار به روسیه گردیددر سال ۱۹۲۵ که دیگر جنگ پایان یافته بود و مصطفی کمال رئیس جمهور ترکیه بود به وطن بازگشت و به انتشار اشعارش در مجله پرداخت‌. ولی بعد از چندی تحت تعقیب قرار گرفت و ناگزیر زندگی مخفی اختیار کرد. سپس غیاباً به پانزده سال حبس محکوم شد. ناظم دوباره به مسکو پناه برد. دوسال بعد پس از تصویب قانون عفو عمومی به ترکیه آمد. اما به‌محض آنکه قدم در خاک وطنش گذاشت دستگیر شد. این اقدام دولت ترکیه با انتقادهای شدید از داخل و خارج مواجه شد و سرانجام دولت مجبور گردید او را آزاد کند

در جهان شعر معاصر شاعرى بود که روزگار زیستن اش را صرف رسیدن به هدفش مى کند، او مى نویسد براى آزادى و استقلال سرزمین اش. استعمار و استبداد، سلطه فاشیزم، دیکتاتورى و فضاى خفقان کشورش را اشغال کرده اند و ناظم حکمت نمى تواند از این پدیده ها به آسانى بگذرد و آن را نادیده بگیرد. پس مى نویسد و این نوشتن حوصله زمامداران وقت سرزمین اش را سرمى برد. از این به بعد بارها او را به دلایل مختلف دستگیر مى کنند ناظم حکمت ناظم ۲۷ساله با دو حبس ۲۰ و ۱۵ ساله به ۳۵ سال زندان محکوم مى شود در سال ۱۹۳۸ به ۱۵ سال زندان محکوم شد و ماهها را در یک سلول کوچک و ممنوع‌الملاقات سپری کرد. بعداً باوجود اینکه در زندان بسر می‌برد در محاکمه دیگری به جرم عصیان علیه حکومت مرکزی به ۲۰ سال زندان محکوم شد و آخرین حکم محاکمه به ۲۸ سال و چند ماه رسید ناظم حکمت شاعر آزادى در زندان روزگار سختى را مى گذراند از سال ۱۹۴۶ به بعد، اشعار او باوسایل مختلف از زندان خارج می‌شد و پس از ترجمه در مطبوعات فرانسه به چاپ می‌رسید. در آن زمان هیچکدام از مطبوعات ترکیه جرأت نداشتند نامی از او ببرند. اشعار وی در دنیا هیجان زیادی برانگیخت و آزادیخواهان و روشنفکران مبارز جهان به اعتراض برخاستند و در پاریس کمیته نجات ناظم حکمت تشکیل یافت‌. اعتراض به محکومیت او در سطح جهانی خشم چهره های سرشناسی چون برتراند راسل، ژان پل سارتر، پابلو پیکاسو، برتولت برشت‌، لوئی آراگون، و پابلو نرودا را برانگیخت اعتراضات شدید خود را به دولت ترکیه ابراز داشتند و آزادی وی را خواستار شدند. ناظم در سال ۱۹۵۰ در زندان بورسا دست به اعتصاب غذایی زد.. سرانجام با اتفاق هایى که در مجلس ترکیه رخ مى دهد، لایحه اى تصویب مى شود که به همه مجرمان عفو عمومى بخورد و واضح است که ناظم حکمت هم شامل این عفو خواهد شد، با این که دشمنان شوکه شده او مشکلاتى بر سر تصویب این لایحه ایجاد کردند اما سرانجام «ناظم حکمت» پس از ۱۳ سال از زندان آزاد شد همراه با بیمارى قلبى و ذات الریه اى که سال ها او را عذاب مى داد. در این سال ها ناظم حکمت شعر سرود، شعرهایى براى آزادى و انسانیت.ناظم حکمت شاعرى که فرهنگ سرزمین اش را با نگاه دقیق و موشکافانه و در عین حال متعهد بارورتر کرد پس از آزادى از حبس دانست که او را این گونه آزاد نخواهند گذاشت. پس از آزادى اش به او گفتند باید به خدمت نظام وظیفه برود و او که حدود پنجاه سال داشت، دانست که این دسیسه اى است براى از بین بردنش و چون در آن سن و سال نه توان مقابله داشت نه حوصله درگیرى، تصمیم گرفت از سرزمین اش کوچ کند. دسیسه دشمنانش این بود که او را به خدمت سربازى در منطقه اى بد آب و هوا ببرند و در آنجا او را از بین ببرند یا شاید او خود به خود به دلیل بیمارى هایش از بین برود. ناظم حکمت که در پلیس دریایى ترکیه خدمت کرده بود و دیگر خدمت سربازى براى او قانونى نبود.دشمنان با طرح توطئه‌ای خواستند او را سر به نیست کنند، ناظم بار دیگر مجبور شد وطن و مردمش را که به خاطر آنان زنده بود ترک کند وبه کمک دوستانش با قایقی از دریای سیاه به بلغارستان گریخت . او پس از اقامتی کوتاه در بلغارستان به شوری رفت و ۱۳سال باقی مانده ازعمر خود را در غربت سپری کرد ا و در شوروی با زنی بنام ورا ولادیمیرونا تولیاکووا ازدواج کرد. ورا دو،سه هفته بعد ازمرگ ناظم،درخفا،شروع به نوشتن گفتگوهای خودبا ناظم می کند.بعدها همۀ نوشته هایش به یک کتاب هزارصفحه ای تبدیل می شود.عزیزنسین برای عنوان کتاب «گفتگویی با ناظم پس ازمرگ ناظم »را به او پیشنهاد می کند. اما این کتاب 22 سال اجازۀ چاپ نیافت وبین سال های 1963-1970 هیچ کتابی درمورد ناظم منتشرنشد.ورا همسر دوم ناظم به اویا کویمن فعال جنبش زنان که در کنگرۀ جهانی زن درمسکو شرکت کرده بود می گوید: روزهایی که وقتم صرف نوشتن کتابم می شد،بیش ترازاین می ترسیدم که نتوانم ناظم را آن طورکه بود بشناسانم.بایست طوری می نوشتم که هیچ لطمه ای به ناظم که انسان بزرگی بود بزند.وهمان طور که می دانید این کتاب لااقل برای خود من ورای سایرکتاب هاست.این کتاب،درواقع برای من بعدازمرگ او زنده کردن تمامی لحظه ها وخاطره ها ونهایتاً زندگی دوباره ای بود؛ آن هم درخفا ودورازچشم دیگران اسم تعدادی زیادی ازافراد سرشناسی که درطول زندگی مشترک ما با ناظم حشرونشر داشتند،دراین کتاب ثبت شده است ورا میگوید اولین بارناظم رادر سال 1955 دیدم. درتمام عمرم فقط یک باربامردی مثل ناظم آشنا شدم.او انسان واقعی بود.با شوروشوق دربارۀ ادبیات،هنر،نقاشی وسیاست حرف می زد.متفکربزرگی بود وبا بیان اندیشه هایش هرمخاطب تشنه ای را سیراب می کرد.هیچ کس مثل اونبود.همه یا فقط درموردسیاست حرف می زدند یافقط دربارۀ هنر. ناظم بااین که داروهای خواب آورزیادی مصرف می کرد،نمی توانست بیش ترازچهار،پنج ساعت چشم روی هم بگذارد وبخوابد.این بی خوابی ها تماماً ناشی ازشب های بی خوابی اودر زندان و بیمارستان ها بود.معمولاً شب ها احساس بدی داشت.بیش ترازاین می ترسید که توی خواب بمیرد.درلحظاتی که بیداربود به خوبی می توانست به خودش مسلط باشد ودربرابرمرگ ایستادگی کند.او دائم به مرگ می اندیشید،ودرعین حال با شتاب تمام پیش می رفت وزندگی می کرد.سیروسفر جزء لاینفک زندگی اش شده بود.وقتی هم که جایی نمی رفت،مدام درکنفرانس ها شرکت می کرد وخانۀ ما همیشه محل اجتماع دوستان بود،حتی شب ها بعدازخوابیدن یا رفتن دوستان ویا همیشه بعدازتمام کردن کارهای روزانه اش دوست داشت باهم بیرون برویم.آخرسر، نیمه های شب،یعنی موقعی که بایست استراحت می کردیم،روی این ایوان درازمی کشید وبا من ترکی حرف می زد. ناظم می گفت زندگی روستایی مردم دوکشور روسیه وترکیه شباهت زیادی به هم دارد.غذای آن ها سیب زمینی وبرنج است ومردمان بسیارساده ای هستند. درنظراوبیش تربه همین خاطر کشورترکیه حتی ازامریکا هم وسعت وقدرت بیش تری داشت . ناظم با رادیو ترکیه را گوش می کرد.شب ها همیشه ازترکیه،خانواده ،دوستان وخصوصاً ازاستانبول می گفت حالا دیگرمن هم سال هاست که حس می کنم دارم دراستانبول زندگی می کنم.ناظم به من می گفت باید به استانبول بروی. من هم خیلی دلم می خواهد استانبول را ازنزدیک ببینم ولی الان نمی توانم.باید همۀ حرف هایم را با ناظم بزنم ،واین موقعی است که کتاب من را درترکیه بخوانند. زندگی ما شبیه یک کوه یخ شناوربود.من هم درکتابم بیش ترآن بخش مهمی را که زیرآب مانده ثبت کرده ام.سرانجام شاعر آزادى سرزمین ترکیه در ژوئن۱۹۶۳ در اثر سکته قلبی جان سپرد‌ناظم حکمت در این ۱۳ سال به کشورهاى زیادى رفت، شعر خواند و سخنرانى کرد در همین ایام بود که در فستیوال جوانان برلین با «پابلو نرودا» شاعر شیلیایى آشنا شد همان که پس از مرگ ناظم حکمت مرثیه اى دردناک براى او سرود آثار او که به بیش از ۳۰ زبان ترجمه و چاپ شد لیکن تا وقتی زنده بود نگذاشتند در وطن و به زبان خودش منتشر شودآنتونیو گاموند اشاعر سرشناس اسپانیایی که فقر کودکی و سختی دوران را در تصویر شعر گنجانده , برنده جایزه 120 هزار دلاری سروانتس در سال 2007، آثار ناظم حکمت را به اسپانیایی ترجمه کرده است. 

 

زیباترین 

زیباترین دریا
دریایى است که هنوز در آن نرانده‏ایم
زیباترین کودک
هنوز شیرخواره است
زیباترین روز
هنوز
فرا نرسیده است
و زیباتر سخنى که مى‏خواهم با تو گفته باشم
هنوز بر زبانم نیامده است
 

ترجمه :احمدشاملو

 Your image is loading...

 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

Your image is loading...

 

شارل بودلر  

(به فرانسوی:‎Charles Baudelaire ‏) در ۹ آوریل ۱۸۲۱ در شهر پاریس به دنیا آمدوزندگی رقت باری راگذراندو در ۳۱ اوت ۱۸۶۷ درگذشت. شارل تحت تاثیر پدر به سمت هنر گرایش پیدا کرد، زیرا بهترین دوستان پدرش هنرمند بودند. شارل بیشتر روزها با پدرش به دیدن موزه‌ها و نگارخانه‌ها می‌رفت. در ۶ سالگی پدرش را از دست داد. یکسال بعد از مرگ پدر، مادرش با سروانی به نام ژاک اوپیک ازدواج کرد. شارل همواره از این پیوند ناخشنود بود. در ۱۱ سالگی مجبور شد همراه خانواده به لیون مهاجرت کند. در مدرسه شبانه روزی با همکلاسی‌هایش سازگار نبود و دچار کشمکش‌های زیادی با آنها می‌شد. تا اینکه در آوریل ۱۸۳۹ سالی که می‌بایست دانش آموخته شود، از مدرسه اخراج شد. در ۲۱ سالگی میراث پدر را به ارمغان برد، اما او با بی پروایی این میراث را به نابودی کشاند. شارل در ۲۱ سالگی ازدواج کرد. او علاوه بر شعر به کار نقد روی آورد. شارل بودلر از مطرح ترین ادیبان مکتب سمبولیسم بود. او در سال ۱۸۶۷ بر اثر یک سکته قلبی واز کار افتادن نیمی از بدنش از دنیا رفت 

 

راه هنر  

 

برای بلندکردن یک وزنه ی سنگین 

همت سیزیف لازم است 

بایددل به کارداد  

راه هنربس طولانیست وزمان کوتاه 

دورازمقبره دهای سرشناس 

حوالی قبرستانی پرت 

قلب من مثل طبلی مستور 

آهنگ عزامیزند   

نگینهای بسیاردرخاک خفته است 

درظلمت وفراموشی 

دورازکلنگها وکاوشگران 

دریغ که گلهای بسیار 

عطرشان را به لطافت یک راز 

درتنهائی ژرف خویش میریزند 

 

ترجمه نفیسه ی نوابپور

 


 Your image is loading...

 

رابیندرانات تاگور(زاده ۷ مه۱۸۶۱،درگذشته ۷ اوت۱۹۴۱) شاعر،فیلسوف،موسیقیدان و چهره‌پرداز اهل بنگال هند بود. نام‌آوریش بیشتر از برای شاعری اوست. وی نخستین آسیایی برنده جایزه نوبل بود. پدرش دبندرانات (مهاریشی) و مادرش سارادادیوی نام داشت. به تاگور لقب گوردیو Gurdev به معنای پیشوا داده‌اند 

مترجم ع-پاشائی

  خواب می‌بینم

خواب ستاره‏ئى را مى‏بینم
جزیره‏ئى از نور
که در آن زاده خواهم‏ شد
و در عمق آسودگى شتاب‏ آلودش
زندگیم کارهایش را به ‏کمال مى‏رساند
به‏کردار یکى شالى‏زار
در آفتاب پائیزى 

گل یاس

قطره باران
با یاس به‏نجوا مى‏گفت:
«مرا همیشه در دلت نگه‏دار.»
گل یاس آهى کشید که:
افسوس،
و به خاک افتاد

همان نیلوفر

همان نیلوفر اقلیم ما است
که این‏جا در آبى دیگر
با همان لطافت
و با نامى دیگر شکفته ‏است.
 

توفان

توفان
خدائى را ماند
دردمند
که زمین دست رد به سینه عشقش
 

شام‏گاه

شام‏گاه
به خورشید گفت:
«دلم دُرج طلائى بوسه توست.»
زده‏ باشد. 

خواب و رؤیا

رؤیا
همسرى است
که باید حرف‏ بزند.
و خواب
شوهرى است
که به‏آرامى تحمل ‏مى‏کند.
 

دزد خواب

که خواب از چشمان کودک دزدید؟ باید بدانم.
مادر کوزه را تنگ در بغل‏گرفت و رفت از روستاى همسایه آب‏بیاورد.

نیمروز بود. کودکان را زمان بازى به‏سرآمده بود، و اردک‏ها در آبگیر، خاموش بودند.
شبان در سایه انجیربُن هندى به خواب فرو شده‏بود.
دُرنا آرام و مؤقر در مرداب ِانبه‏استان ایستاده‏بود.
در این میان دزد خواب آمد و خواب از چشمان کودک ربود و جَست و رفت.

مادر چون بازگشت کودک را دید که سراسر اتاق را گشته‏است.
که خواب از چشمان کودک ما دزدید؟ باید بدانم. بایدش یافته دربند کنم.
باید به آن غار تاریک که جوباره‏ئى خُرد از میان سنگ‏هاى سائیده و عبوسش به نرمى روان‏است نگاهى‏بیافکنم.
باید در سایه خواب آلوده بَکوله‏زار جست‏وجوکنم، آنجا که کبوتران در لانه‏هاشان قوقو مى‏کنند و آواز خلخال‏هاى پریان در آرامش شب‏هاى ستاره‏ئى به‏گوش‏مى‏رسد.

بیگاهان به خاموشى زمزمه‏گر جنگل خیزران که شبتابان روشنى خویش را به‏عبث در آن تباه‏مى‏کنند نگاهى خواهم افکند و از هر آفریده که ببینم خواهم پرسید «آیا کسى مى‏تواند به من بگوید که دزد خواب کجا زندگى مى‏کند؟»

که خواب از چشمان کودک دزدید؟ باید بدانم.
اگر به چنگم‏بیفتد درس خوبى به او خواهم‏داد.
به آشیانش شبیخون خواهم‏زد که ببینم خواب‏هاى دزدى را کجا انبارمى‏کند.
همه را غارت کرده به خانه مى‏آورم.
دو بالَش را سخت مى‏بندم و کنار رودخانه رهاش‏مى‏کنم که با یکى نى در میان جگن‏ها و نیلوفرهاى آبى، به‏بازى، ماهى‏گیرى‏کند.
شامگاهان که بازار برچیده شود و کودکان روستا در دامان مادران‏شان بنشینند، آن‏گاه مرغان شب ریشخندکنان در گوش او فریادمى‏کنند:
«حالا خواب که را مى‏دزدى؟» 

بازرگان

مادر، خیال ‏کن که تو باید در خانه بمانى و من به دیاران غریب سفر کنم.
باز هم خیال کن که کشتى من در بارانداز پُر ِبار است و آماده.
مادر، حالا خوب فکر کن و بگو که من وقتى از سفر برگردم، برایت چه خواهم ‏آورد.

مادر، خروارخروار طلا مى‏خواهى؟
آن‏جا، در کنار رودهاى طلائى، کشتزارها پر از خرمن‏هاى طلائى‏اند. و در سایه گذرگاه ِجنگل گل‏هاى طلائى چمپا برخاک مى‏ریزند. همه آن‏ها را برایت در صدها سبد خواهم ‏آورد.
مادر، مرواریدهائى به درشتى دانه‏هاى باران پائیزى مى‏خواهى؟
من براى سفر به ساحل جزیره مروارید لنگر خواهم کشید. آن‏جا در فروغ سپیده مرواریدها بر گل‏هاى چمن مى‏لرزند، و دانه‏هاى مروارید بر سبزه مى‏غلتند، و خیزاب‏هاى توفانى دریا مرواریدها را ژاله‏وار بر شن‏ها مى‏پراکنند.
براى برادرم جفتى اسب بالدار خواهم آورد تا در ابرها پروازکند.
براى پدر قلمى جادو خواهم‏آورد تا بى آن‏که او بداند بنویسد.
مادر، تو را باید دُرج و گوهرى بیاورم که به مُلک هفت پادشاه بیارزد.
 

مدرسه گل‌ها

ابرها در آسمان مى‏توفند و رگبارهاى خردادى فرو مى‏ریزند، در این هنگام باد باران‏ریز ِخاوران با گام‏هاى منظم بر فراز خلنگزاران مى‏آید که در میان خیزران‏ها درنى‏انبان‏هاى خود فرودمد.
ناگاه، انبوه گل‏ها برمى‏دمند، کس نمى‏داند از کجا، و بساط سبزه را به پاى نشاط لگدکوب مى‏کنند.
مادر، من واقعا" فکرمى‏کنم که گل‏ها زیر خاک به مدرسه مى‏روند. درس‏هاى خود را در اتاق‏هاى دربسته فرامى‏گیرند و اگر بخواهند پیش از وقت بیرون ‏آمده بازى‏کنند، آموزگار وا مى‏داردشان که در گوشه‏ئى بایستند.
روز بارانى، روز تعطیل آن‏هاست.
شاخه‏ها در جنگل به‏هم مى‏خورند، برگ‏ها در باد توفانى خش‏خش مى‏کنند، ابرهاى تندرانگیز دستان غول‏آساى خود را به‏هم‏مى‏کوبند و گل‏بچه‏ها با لباس‏هاى صورتى و زرد و سفید شتابان بیرون مى‏دوند.
مادر، مى‏دانى که خانه آن‏ها در آسمان است، همان‏جا که ستاره‏ها هستند؟
ندیده‏اى که براى رسیدن به آن‏جا سر از پا نمى‏شناسند؟ نمى‏دانى که چرا این‏گونه مى‏شتابند؟
بله، گمان‏کنم بدانم که آن‏ها دست‏هاشان را به‏سوى چه‏کسى بلند مى‏کنند:
آن‏ها هم مادرى دارند، مثل من 

نخستین یاس‌ها

آه، این یاس‏ها، این یاس‏هاى سپید!
مى‏توانم نخستین روزى را که دستانم از این یاس‏ها، از این یاس‏هاى سپید آکنده بود به‏یاد آورم.
من آفتاب و آسمان و زمین سبز را دوست‏داشته‏ام؛ من زمزمه آب رودخانه را در تاریکى نیمشب شنیده‏ام؛ در خم گذرگاهى در آن خشکدشت خلوت، غروب‏هاى خزانى به‏سوى من آمده‏اند، چونان عروسى که نقاب از چهره برمى‏دارد تا روى به عاشقش بنماید.
هنوز خاطرم از نخستین یاس‏هاى سپیدى که به روزگار کودکى در دست ‏داشتم عطرآگین است.

چه روزهاى سرورانگیزى که در زندگیم پیداشده‏اند، و چه شب‏ها که من در جشن با سرخوشان مست خندیده‏ام.
در بامدادهاى خاکسترى روزهاى بارانى چه ترانه‏هاى فراغت که زیر لب زمزمه کرده‏ام.
حلقه‏گل شام‏گاهى گل‏هاى بَکولَه را که دست عشق ساخته به گردنم آویخته‏ام.
دلم هنوز از یاد آن نخستین یاس‏هاى شادابى که به‏گاه کودکى دستانم از آن آکنده بود عطرآگین ‏است

 Your image is loading...

 

خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges) ‏ (۱۸۹۹ - ۱۹۸۶)  

نویسنده، شاعر و ادیب معاصر، از برجسته‌ترین نویسندگان آمریکای لاتین است. شهرت وی بیشتر به خاطر نوشتن داستان کوتاه است. از کودکی تحت پرورش محیط خانه از علاقه‌مندان جدی ادبیات شد. سال‌ها بعد به عنوان استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه بوئنوس آیرس منصوب شد. قبل از آن رئیس کتابخانه ملی آرژانتین هم بود. وی هیچ گاه به گونه ادبی رمان علاقه‌ای نداشت. داستان کوتاه‌های وی انقلابی در فرم داستان کوتاه کلاسیک ایجاد کرد. بعدها منتقدین از وی به عنوان نویسنده پست مدرن نام بردند. با اینکه بارها نامزد جایزه نوبل ادبیات شد اما هیچگاه آن را دریافت نکرد. برخی از آثار او نیز به فارسی ترجمه شده‌اند.  

حکمت وداع 

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.
 

ترجمه ی : 

محسن عمادی عزیزم

 Picasion.Com  

 

لردبایرون 

 لردبایرون شاعرصاحب نام انگلیسی است 

اواخرقرن هیجده واوایل قرن نوزده میزیست.آثارش مانند سجای وی 

سرکش شدیدوسخت انتقادآمیزبودوی برای 

شرکت درمبارزات استقلال طلبانه ی یونان علیه امپراطوری 

عثمانی اسلامی!جنگیدوکشته شد. 

لردبایرون از آن دسته هنرمندانیست که شبیه هنر 

خویش زیسته اند.به همین اعتباربرای شناختن او کوتاهترین راه 

آثاراوست  

به عشق 

مادر خوابهای طلایی!
آی عشق!
ملکه‌ی فرخنده‌ی لذات کودکی!
چه کس تو را هدایت می‌کند
به رقصهای آسمانی؟
به همرکابی تو که دلخواه پسران است و دختران
و به دلبری‌ها و افسون‌های بی پایان؟
من زنجیرهای جوانی‌ام را می‌گسلم
بیش از این پای‌ نمی‌نهم در دایره پررمز و راز تو
و قلمرو حکمرانی‌ات را
به خاطر این حقیقت ترک می‌گویم...
هنوز برون‌‌ آمدن از رویاها سخت است
رویاهایی که به ارواح خوش‌گمان،
بسیار آمد و شد می‌کنند.
آنجا که هر حوری زیبا، الهه ای را می‌ماند
که چشمهایش از میان تابش نور،
تلاءلویی جاودان دارد.
آنگاه که خیال،
به حکمرانی بی‌انتهایش دست می‌یازد
و هرچیز چهره‌ای دیگر به خود می‌گیرد
آن هنگام که باکرگان دیگر غرور نمی‌ورزند
و لبخند ِ زنان،
 خالصانه است و حقیقی...
 آیا سزاست که خویش را به تمامی به تو وانهیم،
جز نامی از خود؟
و آنگاه از گنبد ابرگون تو فرود آییم،
بی یافتن پریزادی در میان تمام زنان
و همراهی بین همه یاران؟
آیا سزاست به ناگاه دست کشیدن از قلمرو آسمانی‌ات
و گرفتار آمدن در زنجیر پریان افسونگر؟
و آنگاه اعترافی منصفانه به فریبکاری زن
و خودخواهی و خویش انگاری یاران؟
 شرمناک،
اقرار‌می‌کنم
که سلطه‌ات را درک کرده ام.
حالیا حکمرانی‌ات رو به پایان است
بیش از این بر فرمان تو گردن نخواهم نهاد،
بیش از این بر بالهای خیال انگیز تو اوج نخواهم گرفت.
ابلهی دیگر بیاب!
برای عشق ورزیدن به چشمهای درخشان
تا گمان ببرد که آن چشم از آنِ محبوبی است حقیقی
و ایمان بیاورد به افسوس این جسارتِ زود گذر
و بگدازد در زیر اشکهای حسی سرکش!
 آی عشق!
منزجر از فریب،
به دور از بارگاه رنگارنگ تو پرواز می‌کنم
آنجا که کبر و ناز بر مسند خویش نشسته است،
و این حس بیمارگون
اشکهای ابلهانه اش جاری نمی شود،
- مگر به دردی از تو،
و از پریشانی‌های حقیقی روی می‌تابد
برای خیساندن آنها در شبنم‌های معبد پر زرق و برق تو...
 اکنون با جامه سیاه عزا،
بپیوند به کاج تاجدار ایستاده در میان علف های هرز
همو که همراه تو همدلانه آه می کشد
و سینه اش با هر در آغوش گرفتنی به خون می نشیند
و زنان آواز خوان جنگل ِ تو را فرا می خواند
به سوگواری عاشق سرسپرده ای که برای همیشه رفته است
همانکه می تواند به ناگاه
همسان آتشی رخ بیفروزد
و بر تو تعظیم کند، پیش از آنکه بر تخت بنشینی
 های!
حوریان نکو مشربی که اشکهای در آستینتان
هر وهله به چابکی روان می شود،
شما که آغوش تان
با ترسهای موهوم،
با شعله های خیال انگیز
و تابشی شوریده وار،
انباشته می شود؛
بگویید آیا بر شهرت از دست رفته ام خواهید گریست؟
من ِ مطرود از سلسله نجیب زادگی خویش؟
باشد که دست کم، طفلی خنیاگر
سرودواره ای به همدردی من از شما طلب کند...
 بدرود، ای تباران شیفته
بدرودی طولانی!
ساعت تقدیر، شب را مردًد نگاه داشته است
آنک فراق پیش روست
آنجا بیارامید که اندوهی در آن نهفته نیست
برکه تیره گون فراموشی پیش چشم است
و هر آینه با تندبادهایی می آشوبد
که شما را تاب آن نیست
آنجا که...
افسوس!...
شما همراه با ملکه نجیب زاده خویش
ناچارید به فنا سپرده شوید 

 

ترجمه گلاره ی جمشیدی

آستانه ی درد 

شعری ازمسیح اسمعیلی 

http://ashghebaroon.persianblog.ir  

 درآستانه ی دردیکی ازکارهای قدیمی ترمسیح است 

 اگرچه مسیح ازین شعرتاشعرهای جدیدش گامهای بلندی برداشته 

ولی گوهرحس زنانه اش رادرتعبیرهای زیبایش درهمین 

سروده هم میتوانی ببینی.درین قطعه ی کوتاه 

که شاعره باعنوان آستانه ی درد 

ازآن یادمیکند 

قصدزندانی کردن وانتقام گرفتن ازکسی را داردکه بارهابه بی راه رفته 

درین مجازت لطیف زنانه عمق مهرودوستی را میبینی 

چه اگرقصدزندانی کردن هم هست وی را 

اززندانی کردن پشت دیواربلندرویاها 

 میترساندوچه مردی را 

میجوئی که  

آرزو 

نداشته باشدپشت دیواروهم انگیزومه آلودوشاعرانه ی یک زن 

تصورشود.او به تجربه یافته که زیباترین تصویرمعشوق 

راپشت دیواررویا میتوان تصورکرد.اوبا 

والائی طبع چشم به گدائی 

دوستی میبنددورنج 

تنهائی رادر 

پشت  

دیوار 

رویا 

تحمل میکندتا با مناعت طبع عشق بورزد 

اودل به تصویر(عکس)خوش دارد 

ازین روکه عکسهاقرار 

نیست 

چیزی 

رانشان بدهنددرعکس هیچکس قصدنداردچیزی رانشان دهد 

قراراینست که چیزهائی رامخفی کند.تنهانبوغ مرد 

وهوش زنانه قادراست پنهان شده 

های هرعکس را 

کشف کند

 آستانه درد

این بار

برای همیشه زندانی ات می کنم

پشت رویایم

زیرا

تنهایی

برایم

سهل تر از

گدایی

دوست داشتن توست!

 Picasion.Com

 

سالروزتولدنیما 

پدرشعرمدرن وطن راباشعر 

آی آدمهای او 

گرامی 

ب 

د 

ا 

ر 

ی 

م 

 آی آدمها...

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب می کند بیهوده جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!   

نان به سفره،جامه تان بر تن،

یک نفر در آب می خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آبها بیرون

گاه سر،گه پا.

آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده،بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:

-"آی آدمها"....

و صدای باد هر دم دلگزاتر

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها

"آی آدمها"......  

 Picasion.Com

 

ترانه ای ازخیام 

بادیدن عکسی افتادم یادخیام وازاورسیدم به شعری 

که عمادخراسانی درمستی برمزارخیام سروده بودوپدر 

چقدرآن شعررادوست داشت.به هرروی اینجادرپشوتن خیام 

 را قبلا معرفی کرده ام ولی چه عیب داردباترانه ای 

ازو یادکنم باری ازشعرعمادخراسانی رفتم سراغ ترانه های خیام 

که به همت صادق هدایت نگارش یافته 

آوردم وهمان ترانه ای را انتخاب کردم 

که آن عکس شدمناسبت 

انتخاب ترانه ای 

ازخیام 

 

روزی که گذشت هیچ ازو یادمکن  

فرداکه نیامدست  فریادمکن  

برنامده وگذشته  بنیادمکن  

حالی خوش باش وعمربربادمکن 

 

حالابایک کلیک برو سراغ عکس تاببینی 

اگه توهم بودی به یاد 

خیام میفتادی 

http://picasion.com/pic15/a40f9921213947dffc88869c101b74e2.gif

 Picasion.Com

 

شعری از ریلکه 

 

راینر ماریا ریلکه 

 (۴ دسامبر ۱۸۷۵ – ۲۹ دسامبر ۱۹۲۶)  

ازمهم‌ترین شعرای قرن بیستم آلمانی زبان است.

برخی از سروده‌ها و داستان‌های ریلکه توسط مترجمانی چون شرف‌الدین خراسانی، پرویز ناتل خانلری و علی عبداللهی به فارسی ترجمه و منتشر شده‌استپرویز ناتل خانلری در سال ۱۳۲۰ اثری با عنوان «نامه‌هایی به شاعری جوان» را ترجمه کرد. تا کنون، آثار وی به دفعات به فارسی برگردانده شده است. علاوه بر این اثر تا کنون رمان «دفترهای مالده لائوریس بریگه» به ترجمهٔ مهدی غبرائی، ترجمهٔ گزیده‌ای از اشعار وی در«کتاب شاعران» (مراد فرهادپور و یوسف اباذری) و همچنین مجموعه‌ای از آثار وی به قلم علی عبداللهی از این شاعر به فارسی برگردانده شده‌اند  

 

یاد

چطور می‏شود
زندگی شیرین گذشته را بازشناخت؟
شاید در نقش‏های کف دستم
پیدا باشد
 
در این خطوط و چین‏هایی
که وقتی مشتمان را
بر هیچ می‏بندیم
حفظشان می‏کنیم

  

Picasion.Com 

 

ایران 

 این هفته شعری داریم ازفریدون مشیری باصدای خودش 

به مناسبت سالروزمرگش که سوم آبان اتفاق افتاد 

 شاعری انساندوست وشاگردواقعی مکتب نیما 

(این شعربه همین شکل ازروی نوارپیاده شده) 

...

آفتابت
که فروغ رخ زرتشت در آن گل کرده است

آسمانت
که ز خمخانه ی حافظ قدحی آورده ست

کوهسارت
که بر آن همت فردوسی پر گسترده ست

بوستانت
کز نسیم نفس سعدی جان پرورده ست

همزبانان من اند.

مردم خوب تو، این دل به تو پرداختگان
سر و جان باختگان، غیر تو نشناختگان
پیش شمشیر بلا
قد برافراختگان، سینه سپرساختگان
مهربانان من اند.

نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند؛
ببینند که آواز از توست!

همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم با جان تو آمیخته باد

خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس
تا تو آزاد بمانی
به زمین ریخته باد! 

  و

باصداس شاعر

http://tarabestan.com/

 Picasion.Com

 

 شعری ازفدریکوگارسیالورکا

 

فدریکو گارسیا لورکا 

  

درخشانترین چهره شعر اسپانیا و در همان حال یکی از نامدارترین شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پر مایه او که از زندگی پرشور و مرگ جنایتبارش نیز به همان اندازه آب می خورد. به سال 1899 در فونته کا واکه روس - دشت حاصلخیز غرناطه - در چند کیلومتری شمال شرقی گرانادا به جهان آمد. در خانواده ای که پدر روستایی مرفهی بود و مادر زنی متشخص و درس خوانده. تا چهار سالگی رنجور و بیمار بود، نمی توانست راه برود و به بازیهای کودکانه رغبتی نشان نمی داد. اما به شنیدن افسانه ها و قصه هایی که خدمتکاران و روستاییان می گفتند و ترانه هایی که کولیان می خواندند شوقی عجیب داشت... عشق آتشین لورکا به هنر نمایش هرگر در او کاستی نپذیرفت و همین عشق سرشار بود که او را علی رغم عمر بسیار کوتاهش به خلق نامیشنامه های جاویدانی چون عروسی خون، یرما و خانه برناردا آلبا و زن پتیاره رهنمون شد. بدین سان نخستین آموزگاران لورکا مادرش بود که خواندن و نوشتن بدو آموخت و نیز با موسیقی آشنایش کرد، و مزرعه خانوادگی او بود که در آن سنتهای کهن آندلس را شناخت و با ترانه های خیال انگیز کولیان چنان انس گرفت که برای سراسر عمر کلید قلعه جادویی شعر را در دستهای معجزه گر او نهاد. لورکا سالهای فراوانی در دارلعلم گرانادا و مادرید به تحصیل اشتغال داشت اما رشته خاصی را در هیچیک از این دو به پایان نبرد و در عوض فرهنگ و ادب اسپانیایی را به خوبی آموخت. از او شاعری بار آورد که آگاهی عمیقش از فرهنگ عامیانه اسپانیایی حیرت انگیز است و تمام اسپانیا در خونش می تپد. هنگامی که رژیم جمهوری مطلوب لورکا در اسپانیا مستقر شد او که همیشه بر آن بود که تیاتر را به میان مردم ببرد اقدام به ایجاد گروه نمایشی سیاری از دانشجویان کرد که نام لابارکا را بر خود نهاد. این گروه مدام از شهری به شهری و از روستایی به روستایی در حرکت بود و نمایشنامه های فراوانی را بر صحنه آورد. در پنج ساه آخر عمر خویش لورکا کمتر به سرودن شعری مستقل پرداخت. می توان گفت مهمترین شعر پیش از مرگ او و شاهکار تمامی دوران سرایندگیش مرثیه عجیبی است که در مرگ دوست گاوبازش ایگناسیو سانچز مخیاس نوشته و از لحاظ برداشتها و بینش خاص او از مرگ و زندگی، با تراژدی هایی که سالهای اخر عمر خود را یکسره وقف نوشتن و سرودن آنها کرده بود در یک خط قرار می گیرد. یعنی سخن از سرنوشت ستمگر و گریزناپذیری به میان می آورد که قاطعانه در ساعت پنج عصر لحظه احتضار و مرگ ایگناسیو را اعلام می کند. لورکا هرگز یک شاعر سیاسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانیا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشیستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذیر می کرد. و بی گمان چنین بود که در نخستین روزهای جنگ داخلی اسپانیا - در نیمه شب 19 اوت 1936 - به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجیعترین صورتی تیر باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آید یا گورش شناخته شود. لورکا اکنون جزیی از خاک اسپانیاست 

 

بـه پـروازکرده مـرسدس

ساز نور سرد یخزده‏اى و
کنون در گریز به ‏سوى صخره‏هاى‏ آبى‏ ‏آسمان ،
آوازى بى‏حنجره ، آوازى ‏نرمانرم روى ‏در خاموشى
آوازى همواره‏ در کار بى‏آن‏که ‏به ‏گوش‏ آید هیچ .

خاطره‏ات برفى‏ست
فروشده در شکوه ‏نامتناهى‏ جانى سپید .
رخسارت، بى‏وقفه، یکى ‏سوخته‏گى‏ست
دل‏ات کبوترکى رها .
در هوا مى‏خواند، آزاد از بند
نغمه‏ى شفقت‏ و شفقى را
درد یاس و نور لبالب را .

با این‏همه ما در این‏حضیض، روز و شب
در چارراه‏هاى رنج
تو را نیم‏تاجى از اندوه پیش‏کش‏ مى‏کنیم . 

مترجم: 

احمدشاملو

به مناسبت بزرگداشت حافظ شیرازی غزلسرای بی همتای وطن 

 

من هم میخواهم این هفته به مناسبت بزرگداشت حافظ غزلی ازغزلهایش 

رااینجا رونویسی کنم.حافظی که این روزها ازعارف وعامی وحکیم وشیخ ومفتی ومحتسب وزاهدریائی ودین به دنیا فروش گرفته تا سیاست پیشگان به ابراز علاقه به وی پرداخته اندوکاربه جائی رسیده که ممود هاله هم برای بزرگی حافظ دلایل شگفت انگیزتری ازهاله ی نور یافته.یادم نمیرود که صادق هدایت دربیان عدم ترس ازمرگ نوشته بود که نه دین دارم که شیطان برباید ونه مال که دزدان چپاول کنند چپاول کردنی بنابراین من هم برای ابراز علاقه به حافظ باید دلایل قانع کننده ای بیاورم وحقیقتش اینست که همین ابراز علاقه ازدوست گرفته تا دشمن به حافظ میتواند دلیلی هم برای ابراز علاقه ی من به حافظ باشدکه درشکوه کاخی که حافظ بنانهاده همین بس که دست ردبه سینه ی احدی گذاشته نمیشود. خواه علاقمند گوته ی آلمانی باشدیاشیخ سیاست پیشه ی درست کرداری چون خاتمی یا ناخواه ممودهاله.خوب دلیل دیگری هم هست وآن اینکه چون شیخ ومفتی ومحتسب وزاهدریائی ودین به دنیافروش نیستم میتوانددرابراز علاقه ام به حافظ سرپوشی بربی سوادیم بگذارد 

وبه من هم جرات بدهدغزلی از غزلهای اورادرینجابه یادگار 

رونویسی کنم.  

 

نوشش باد

 

صوفی ارباده به اندازه خوردنوشش باد  

ورنه اندیشه ی این کارفراموشش باد 

آنکه یک جرعه می ازدست توانددادن 

دست باشاهدمقصوددرآغوشش باد 

*پیرماگفت خطابرقلم صنع نرفت 

آفرین برنظرپاک خطاپوشش باد 

شاه ترکان سخن مدعیان میشنود 

شرمی ازمظلمه ی خون سیاووشش باد 

گرچه ازکبرسخن بامن درویش نگفت 

جان فدای شکرین پسته ی خاموشش باد 

چشمم ازآینه داران خط وخالش گشت 

لبم ازبوسه ربایان برودوشش باد 

نرگس مست نوازش کن مردم دارش 

خون عاشق به قدح گربخوردنوشش باد 

به غلامی تو مشهورجهان شدحافظ 

حلقه ی بندگی زلف تودرگوشش باد  

 

*=این بیت درآغازکتاب افسانه ی آفرینش 

صادق هدایت پدرادبیات نوین ایران آمده است

    سالروزتولد سهراب سپهری 

ناب سرای شعرفارسی .بنیان گذارسبک هندی نوین را گرامی بداریم 

 

Picasion.Com 

 

سهراب دارد توت میخورد

 Picasion.Com 

یکی ازنقاشی های سهراب 

در قیر شب

 دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

   1      2      3      4      5      6      7    >>