X
تبلیغات
رایتل


غزل سعدیانه ای


از حافظ


بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم


کز بهر جرعه‌ای همه محتاج این دریم


روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق


شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم


جایی که تخت و مسند جم می‌رود به باد


گر غم خوریم خوش نبود به که می‌خوریم


تا بو که دست در کمر او توان زدن


در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم


واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما


با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم


چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا


ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم


از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت


بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم


حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست


با خاک آستانه آن در به سر بریم


دکتر ترابی نوشته:


غزل بسیار سعدیانه است،


بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم


و ای بسا از شیخ باشد، بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم و 


گفتی زخاک بیشترند اهل عشق ما از خاک


بیشتر نه، که از خاک کمتریم و شاه بیت


بگذارتامقابل روی تو بگذریم


دزدیده درشمایل خوب تو بنگریم


درغزل:


بگذار تا مقابل روی تو بگذریم


دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم


شوقست در جدایی و جورست در نظر


هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم


روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست


بازآ که روی در قدمانت بگستریم


ما را سریست با تو که گر خلق روزگار


دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم


گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من


از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم


ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب


در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم


نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب


نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم


از دشمنان برند شکایت به دوستان


چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم


ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس


آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم


سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند


چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم


http://www.golha.co.uk/fa/programme/193/-/82/-#.U2TQePmSw5M