سالروزتولد سهراب سپهری
ناب سرای شعرفارسی .بنیان گذارسبک هندی نوین را گرامی بداریم
سهراب دارد توت میخورد
یکی ازنقاشی های سهراب
در قیر شب
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است
شعردیگری از:
میرزااسدالله غالب
برایت تابامن سخن بگوئی که باهزاران زبان
باتوسخن میگویم
بیاکه قاعده ی آسمان بگردانیم
بیاکه قاعده ی آسمان بگردانیم
قضابه گردش رطل گران بگردانیم
زچشم ودل به تماشا تمتع اندوزیم
زجان وتن به مدارازبان بگردانیم
به گوشه ای بنشینیم ودرفرازکنیم *
بکوچه برسرره پاسبان بگردانیم
اگرزشحنه بودگیرودارنندیشیم
وگرزشاه رسدارمغان بگردانیم
گل افکنیم وگلابی به رهگذرپاشیم
می آوریم وقدح درمیان بگردانیم
نهیم شرم به یک سووباهم آویزیم
به شوخیی که رخ اختران بگردانیم
زجوش سینه سحررانفس فروبندیم
بلای گرمی روزازجهان بگردانیم
به وهم شب همه را درغلط بیندازیم
زنیم ره رمه راباشبان بگردانیم
به جنگ /باج ستانان شاخساری را
تهی سبدزدرگلستان بگردانیم
به صلح /بافشانان صبحگاهی را
زشاخسارسوی آشیان بگردانیم
به من وصال توباورنمیکندغالب
بیاکه قاعده ی آسمان بگردانیم
*=درفرازکنیم=درراببندیم
غالب
جوش تمنا
میرزااسدالله غالب درنیمه دوم قرن نوزده ی میلادی میزیسته
به دوزبان فارسی واردوشعرمیسروده.اوراپدرشعراردومیخوانندولی وی
به اشعارفارسی خودمباهات میکرده دراشعارش
اندیشه های فلسفی هم به چشم
میخورد.درزیزیکی ازسروده
های عاشقانه ی
وی رامیخوانید
جوش تمنا
بیاوجوش تمنای دیدنم بنگر
چواشک ازسرمژگان چکیدنم بنگر
زمن به جرم تپیدن کناره میکردی
بیابه خاک من وآرمیدنم بنگر
شنیده ام که نبینی وناامیدنیم
ندیدن توشنیدم شنیدنم بنگر
نیازمندی حسرت کشان نمیدانی
نگاه من شودزدانه دیدنم بنگر
مسیح اسماعیلی
http://ashghebaroon.persianblog.ir/
حالا دیگرمسیح اسماعیلی درپشوتن چهره ی آشنائیست
اگرمیخواهیداحساسش راهنگام سرودن زنی به طعم خاک
حس کنید به پی نوشتش بر این سروده
بنگرید تامعلومتان شودچرا
کبوترآرام خواب ازبام
چشمانش
پریده
مینویسد:
سکوت را نفس میکشد قلب و ذهنم این روزها ...پهلو به پهلو میشوم، خوابم نمیبرد. در دلم، تو را نقش میزنم، تو را خیال میکنم، میخواهم تو را بنویسم، نمیشود! واژه نیست تا کلمه کنم...بعضی ماجراها هست که سینه به سینه روایت میشود.... حرفها دارم که باید لب به لب بگویم با تو... هستی و نیستی... پس دوباره زل میزنم به تاریکی، آهسته و آرام میخوانم:
گر آن عیار شهرآشوب، روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمیگیرد، به شب از دست عیاران
زنی به طعم خاک
بر بکارت پر هراس خویش
چون انعکاس بی جان آیینه
ازپس پرده های شب لبخند می زنم
هر ثانیه
با زوایای گنگ چشمان تو
به تماشا نشسته ام
زن بودن خویش را
در امتداد خطی از دلتنگی و پایان عاشقی
کَسی از من عبور می کند
بی آن که بداند
تمام می شوم
بی هیچ تلنگر و نشانه ای....
سیمین بانوی بهبهانی
میهمان این هفته سیمین بانوی بهبهانی است
شاعره ی توانمندی که همیشه درکنارمردم باقامتی افراخته
ایستاده.شعرزیرتازه ترین اثراوست
که به مناسبت حوادث اخیر
سروده
(سجاده فرش عنف وتجاوز)
سجاده فرش عنف وتجاوز،ای داعیان شرع خدا
برقتلعام دین ومروت،دست که بسته چشم شمارا ؟
الله اکبراست که هر شب،همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین،کردهست پاره پاره فضارا
اشرع غیر نام نماندهست،ازعرف جزحرام نماندهست
برمدعا گواه گرفتم،جسم ترانه قلب ندارا
انصاف رابه هیچ شمردند،بس خون بیگناه که خوردند
شرم آیدم دگرکه بگویم،بردند آبروی حیارا
سهرابهابه خاک غنودند،آرام آنچنانکه نبودند
کوچارهسازنفرت ونفرین، تهمینههای سوگ عزا را ؟
زین پس کدام جامه بپوشند،بهرکدام خیربکوشند
آنانکه عین فاجعه دیدند،فخر امام ارج عبارا
سجاده تاروپودگسستهست، دیوی بر آن به جبرنشستهست
گوسیل سخت آیدوشوید،سجاده ونمازریارا
استادشفیعی کدکنی
میهمان این هفته استاد
شفیعی کدکنی است.فرزانه ای که به هجرت رفت
درپیرانه سری واین قاعده ایست
که : آنکس که میماندبیشترازکسی که میرود
رنج میبرد
بخوان به نام گل سرخ
بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد؛
پیام روشن باران،
زبام نیلی شب،
که رهگذر نسیمش به هر کرانه برد.
ز خشک سال چه ترسی!
ـ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور .....
در این زمانه ی عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشی، که بخواند؟
تو می روی، که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور،
در آن کرانه، ببین:
بهار آمده،
از سیم خادار، گذشته.
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!
هزار آینه جاری ست.
هزار آینه اینک، به همسرایی قلب تو می تپد با شوق.
زمین تهی ست ز زندان،
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان:
"حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی"
چه میهمانی عزیزتراز
مهدی اخوان ثالث؟
چهارم شهریورمصادف با سالروزمرگ
مهدی اخوان ثالث شاعرپرآوازه ی وطن است.ضمن گرامیداشت یادونامش
شعرمعروف قاصدک اورابرای این هفته انتخاب میکنیم
این درحالیست که درفضای دوروبرمان قاصدکها درهواچرخ میزنند
وازدستی به دستی وازنگاهی به نگاهی پیغامی رامیبرند
رسیدن یا نرسیدن پیغامهامهم نیست
مهم اینست که هرقاصدکی باخودپیغامی دارد
قاصدک
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
مهدی اخوان ثالث از شاعران متعهد و مردمی بود که همواره در کنار مردم بود و از دردهای آنان می نوشتاخوان ثالث هیچگاه در کنار اربابان قدرت قرار نگرفت و قلمش را نفروخت . او با سرودن شعرهای خویش همواره بذر امید و مقاومت را در دل خوانندگان خویش می کاشت .شعر "کاوه یا اسکندر " نمونه خوبی بر این مدعاست در این شعر اخوان ثالث ضمن اشاره به اوضاع زمانه با گفتن این جمله " اما جوانان مانده اند " مقاومت و پایداری را در مقابل روبهان و کفتاران را توصیه می کند
کاوه یااسکندر
موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی اید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیا افتاد هاست
دارها برچیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
خشکبنهای پلیدی رسته اند
مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
ملک الشعرای بهار
قمرالملوک وزیری
برای تنهاستاره ی آسمان بی ستاره ام
بهاروقمرالملوک وزیری
این هفته دومیهمان عزیزداریم یکی ملک الشعرای بهارودیگری
قمرالملوک وزیری یعنی اولین خوانندهی زن ایرانی
که تجددرابرسنت ترجیح داد.
درسال 1307خورشیدی دریک حادثهی اتومبیل دست
قمرالملوک وزیری خوانندهی
شهیرمیشکندوبهارتحت
تاثیرتاسف ازین حادثهی ناگوار
شعرزیررامیسراید
ای نوگل باغ زندگانی
ای برتروبهترازجوانی
ای شبنم صبح درلطافت
ای سبزهی تازه درنظافت
ای بلبل نغمه سنج ایام
ای همچوفروغ مه دلارام
مام توچوآفتاب زاده
نامت زچه روقمرنهاده؟
زحمت به تو،دست آسمان داد
لعنت به سرشت آسمان باد
گردون نبود بذات اگردون
دست توچراشکست گردون
دستی که به کس جفانکرده
درعهدکسی خطانکرده
دستی که کندزخوش ضمیری
راطفال یتیم دستگیری
ای چرخ تورااگرچه دین نیست
دستی که شکستنیست این نیست
بشکستی اگربه حیله این دست
دستدگراینچنین مگرنیست
دست توبه قلب ماست بسته
دست تو نه،قلب ماشکسته
تیرافکن آسمان به یک دم
دست تو شکست وقلب عالم
یک تیروهزارها نشانه
نفرین به کمان وبرزمانه
ای چرخ ستمگرجفاکار
دست ازسراین محیطبردار
بربندنظرتوزین نشانه
کین مام سترون زمانه
صدقرن هزارساله باید
تایک قمرالملوک زاید
ایران که دوصدقمرندارد
هرزن که چنین هنرندارد
درزیرحجاب زشت،حوری است
درابرسیه،نهفته نوری است
بگذاربرای مابماند
آوازفرح فزابخواند
زان زمزمه های آسمانی
برمرده دلان دهدجوانی
فروغ فرخزادپریشادخت شعرفارسی
ونامه ی کروبی به رفسنجانی دربارهی تجاوز
به دختران وپسران درزندانهای مخوف جمهوری اسلامی
حکومتهامی آیندومیروندولی دریافت هنرمندان ازجهان
جاودانه باقی میماند
آیه های زمین
آنگاه
خورشیدسردشد
وبرکت اززمینهارفت
وسبزه هابه صحراهاخشکیدند
وماهیان به دریاهاخشکیدند
وخاک مردگانش را
زآن پس به خودنپذیرفت
شب درتمام پنجره های پریده رنگ
مانندیک تصورمشکوک
پیوسته درتراکم وطغیان بود
وراههاادامهی خودرا
درتیرگی رهاکردند
دیگرکسی به عشق نیندیشید
دیگرکسی به فتح نیندیشید
وهیچ کس
دیگربه هیچ نیندیشید
درغارهای تنهائی
بیهودگی به دنیاآمد
خون بوی بنگ وافیون میداد
زنهای باردار
نوزادهای بی یسرزائیدند
وگاهواره هاازشرم
به گورهاپناه آوردند
چه روزگارتلخ وسیاهی
نان نیروی شگفت رسالت رامغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه ومفلوک
ازوعده گاههای الهی گریختند
وبره های گمشده
دیگرصدای هی هی چوپانی را
ازبهت دشتهانشنیدند
دردیدگاه آینه هاگوئی
حرکات ورنگهاوتصاویر
وارونه منعکس میگشت
وبرفرازسردلقکان پست
وچهرهی .وقیح فواحش
یک هالهی مقدس نورانی
مانندچترمشتعلی می سوخت
مردابهای الکل
باآن بخارهای گس مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفای خویش کشیدند
وموشهای موذی
اوراق زرنگارکتب را
درگنجه های کهنه جویدند
خورشیدمرده بودوفردا
درذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنهاغرابت این لفظ کهنه را
درمشقهای خود
بالکهی درشت سیاهی
تصویرمی نمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده وتکیده ومبهوت
درزیربارجسدهاشان
ازغربتی به غربت دیگرمیرفتند
ومیل درناک جنایت
دردستهایشان متورم می شد
گاهی جرقه ای جرقهی ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره ازدرون متلاشی میکرد
آنهابه هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگررا
باکاردمیدریدند
ودرمیان بستری ازخون
بادختران نابالغ
همخوابه میشدند
آنهاغریق وحشت خودبودند
وحس ترسناک گنهکاری
ارواح کوروکودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته درمراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پرتشنج محکومی را
ازکاسه بافشاربه بیرون میریخت
آنهابه خودفرومیرفتند
وازتصورشهوتناکی
اعصاب پیروخسته شان تیرمی کشید
اماهمیشه درحواشی میدانها
این جانیان کوچک را میدیدی
که ایستاده اند
وخیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوزهم درپشت چشمهای له شده درعمق انجماد
یک چیزنیم زندهی مغشوش
برجای مانده بود
که درتلاش بی رمقش میخواست
ایمان بیاورد به پاکی آوازآبها
شایدولی چه خالی بی پایانی
خورشیدمرده بود
وهیچ کس نمیدانست
که نام آن کبوترغمگین
کزقلبهاگریخته ایمان اشت
آه ای صدای زندانی
آیاشکوه یاس توهرگز
ازهیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نورنخواهدزد؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...
یاسرخوشنویس
صاحب وبلاگ ملالت
این هفته یاسرخوشنویس رادارید
ونگاه مظلومانه وگله آمیزش به مصداق این روزهای
دودودروغ ودردوخونین
بر سریری از خون
رئیس جمهور محبوب ما نشسته است
و پیر فرزانه
پدرانه بر سر او دست می کشد
رئیس جمهور محبوب ما هماره لبخند می زند،
چرا که از تفوقش بر دیگران خرسند است.
کارگزاران از راه می رسند
و گزارش روزانه خود را تقدیم می کنند:
عالیجناب به سلامت باشند،
امروز،
دو مغز را متلاشی کردیم
و سه قلب را سوراخ
و چهار بیگناه را به اعتراف واداشتیم
و پنج بلبل را
که آوازشان شما را خوش نمی آمد،
برای عصرانه حاضر ساخته ایم
و قدری هم به دوستان دور و نزدیک باج دادیم
تا متعرض ما نشوند.
رئیس جمهور محبوب ما بر لبخندش می افزاید
تا بدانجا
که دندانهایش نمایان می شوند،
سری به نشانه تایید فرود می آورد
و کارگزاران را مرخص می کند.
و پیر فرزانه، خشنود از خشنودی او
مهربانانه تر او را می نوازد.
رئیس جمهور محبوب ما به فکر فرو رفته است،
او می اندیشد
که چگونه جلوسش را بر سریرش دوام بخشد
و من
به این فکر می کنم
که چه بسیار کسان
که از رئیس جمهور محبوب ما زیرک تر بودند
و قوی تر
و داناتر
و حامیان قدرتر داشتند
و کارگزاران کاراتر
و دوستان وفادارتر،
و سریر خون به هیچکدامشان وفا نکرد؛
این نیز بگذرد.