شعر آزادی از پل الوار به یاد همه مبارزان گمنام جهان

 Your image is loading... 

 شعر آزادی از پل الوار به یاد همه مبارزان گمنام جهان

 پل الوار (۱۹۵۲-۱۸۹۵) نام مستعار اوژن گرندل شاعر فرانسوى است که در
خانوادهاى متوسط زاده شد و تحصیلات مقدماتى را در دبیرستان
کولبر Colebert انجام داد و در ۱۹۱۱ به علت ابتلا به بیمارى، تحصیل را رها کرد وبراى استراحت به کوهستان هاى سوئیس رفت و یک سال و نیم آنجا ماند. پس از بهبود وبازگشت به پاریس به شعر دلبستگى یافت و براى اولین بار چند قطعه از اشعار خود را درمجلات ادبى فرانسه به چاپ رساند. در سال ۱۹۱۴ به خدمت نظام احضار شد و در بخشپرستارى انجام وظیفه کرد، در ۱۹۱۷ اولین دفتر شعر خود را به نام «وظیفه و نگرانى»
چاپ کرد و یک سال بعد در ۱۹۱۸ دومین دفتر شعرش با عنوان «اشعار براى صلح» به چاپرسید. الوار پس از پایان جنگ با آندره برتون، لوئى آراگون و فیلیپ سوپو آشنا شد وبا شرکت آنان «بیانیه شعر سوررئالیستى فرانسه» را امضا کرد.
 وار از جمله اولین کسانى بود که از مزایاى شعر ناهشیارانه و تفاوت آن با اشعارهشیارانه سخن گفت و شعر را ناشى از حالت خودکار مغز آمیخته با اوهام (تخیل) دانست. الوار از شاعران ردیف اول مکتب سوررئالیسم بود و سبک شخصى خاصى در این مکتب بهوجود آورد که او را در میان تمامى هنرمندان به چهره اى محبوب و ممتاز بدل کرد. در سال ۱۹۲۴ پس از جدایى از همسرش (گالا) که براى الوار ضربه روحى بسیار سختىبود دست از همه چیز برداشت و سفرى را به دور دنیا آغاز کرد و در بازگشت آثارى راانتشار داد که همه از لحنى هیجان انگیز و پرشور خبر مى داد. از آن جمله «مرگ ازنمردن»، «پایتخت اندوه» و «چشمان پرثمر». الوار در جنگ هاى داخلى اسپانیا شرکت کرد و در صف جمهورى خواهان به نبرد بانیروهاى فرانکو پرداخت. درهنگام اشغال فرانسه در ۱۹۴۲ به عضویت حزب کمونیست درآمد و از شاعران سرآمدنهضت مقاومت گشت.هنگامى که صلح به فرانسه باز مى گردد الوار شعر سیاسى را رها مى
کند اما شعرش همچنان مردمى است با رنگى از تغزل خاص فرانسوى به عقیده ژان روسلو نویسنده «فرهنگ شعر معاصر فرانسه»: «پل الوار از میان همه شاعران مکتب سوررئالیسم، کسى است که وسیع ترین تاثیر را بر نسل هاى جدید شاعرانگذاشت.»۶ مجموعه کامل اشعار پل الوار در ۱۹۶۲ در پاریس به چاپ رسید. الوار در شعربه رهایى ذهن از قیود و محدودیت قوانین زیبایى شناسى و اخلاق پایبند است و شعر رابدون دخالت و خواست شاعر، به راه آزادى و الهام محض مى کشاند و موضوع آن را برمبناى عصیان درباره وضع کنونى بشر مى نهد. پل الوار اگرچه به مکتب سوررئالیسم تعلق داشته و در اشعارش زبانى استعارى و موجزوگاه نامفهوم به کار مى برد، با این همه مسائل مورد بحث الوار به زمان معینى بستگىندارد. وى مرکزیت را نفى مى کند، اشیا را از بین مى برد و در شعرش تنها انسان باقىمى ماند و بس. موضوع شعر درنظر الوار کشف واقعیت است، صداى الوار پرطنین و رساست.الوار با آنکه از سیر و سلوک و عرفان بازى هاى رایج در شعر اروپایى به کل دور است و
حتى به طور آشکار نفى مسائل ماورالطبیعه مى کند ولى بنا به گفته برخى از مهمترینمنتقدان ادبیات فرانسه از جمله پیربودافر گویى همواره رنگ و بویى از مذهب و کلاممذهبى در شعر الوار وجود دارد که گاه حتى با آیه هایى از کتاب مقدس (عهد عتیق) پهلومى زند. او اگرچه استاد شعر سوررئالیستى است، در شعر غنایى فرانسه نیز مقامى شامخ دارد. قطعه ی آزادی را پی الوار در سال ۱۹۴۱ ، در بحبوحه ی اشغال فرانسه توسط آلمانسروده است. بنا به گفته ی خود شاعر ، در ابندای تنسیق کلمات آن ، شعری بوده است صرفا ً عاشقانه ، مسمّی یه "یک اندیشه ی تنها Une Seule Pensee " و در مورد زنی که او را دوست می داشته؛ اما به مرور که ستایش عاشقانه در آن توسعه می یافت ، شاعر به
این واقعیت پی می برد که شعرش نمی تواند تنها مختص یک انسان باشد که در آن ، نام محبوبش را می نگارد ، بلکه تمام انسانهای در بند را در این جهان شامل می شود که درحالت اسارت ، هر یک ، نام عشق خویش را می نویسند و همه ی این نامها در نام "آزادی"خلاصه می شود:

شعر آزادی از پل الوار به یاد همه مبارزان گمنام جهان 

بر روی دفتر های مشق ام 

 بر روی درخت ها و میز تحریرم 

 بر برف و بر شن 

 می نویسم نامت را. 

 روی تمام اوراق خوانده  

بر اوراق سپید مانده 

 سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر 

 می نویسم نامت را. 

بر تصاویر فاخر/ روی سلاح جنگیان/ 

 بر تاج شاهان 

 می نویسم نامت را. 

 بر جنگل و بیابان 

 روی آشیانه ها و گل ها 

بر بازآوای کودکیم 

 می نویسم نامت را. 

 بر شگفتی شبها 

 روی نان سپید روزها 

 بر فصول عشق باختن 

 می نویسم نامت را. 

 بر ژنده های آسمان آبی ام 

 بر آفتاب مانده ی مرداب 

 بر ماه زنده ی دریاچه 

 می نویسم نامت را. 

 روی مزارع ، افق 

 بر بال پرنده ها 

 روی آسیاب سایه ها 

 می نویسم نامت را. 

 روی هر وزش صبحگاهان 

 بر دریا و بر قایقها 

 بر کوه از خرد رها 

 می نویسم نامت را. 

 روی کف ابرها 

بر رگبار خوی کرده 

 بر باران انبوه و بی معنا 

 می نویسم نامت را. 

 روی اشکال نورانی 

 بر زنگ رنگها 

 بر حقیقت مسلم 

 می نویسم نامت را. 

 بر کوره راه های بی خواب 

 بر جاده های بی پایاب 

 بر میدان های از آدمی پُر 

 می نویسم نامت را. 

 روی چراغی که بر می افروزد 

 بر چراغی که فرو می رد 

 بر منزل سراهایم 

 می نویسم نامت را. 

 بر میوه ی دوپاره 

 از آینه و از اتاقم 

 بر صدف تهی بسترم 

 می نویسم نامت را. 

 روی سگ لطیف و شکم پرستم 

 بر گوشهای تیز کرده اش 

 بر قدم های نو پایش  

می نویسم نامت را. 

 بر آستان درگاه خانه ام 

 بر اشیای مأنوس 

 بر سیل آتش مبارک 

 می نویسم نامت را. 

 بر هر تن تسلیم/ بر پیشانی یارانم/ 

 بر هر دستی که فراز آید 

 می نویسم نامت را. 

 بر معرض شگفتی ها 

 بر لبهای هشیار 

 بس فراتر از سکوت 

 می نویسم نامت را. 

 بر پناهگاه های ویرانم/ 

 بر فانوس های به گِل تپیده ام 

 بر دیوار های ملال ام 

 می نویسم نامت را. 

بر ناحضور بی تمنا 

 بر تنهایی برهنه  

روی گامهای مرگ 

 می نویسم نامت را. 

بر سلامت بازیافته 

 بر خطر ناپدیدار 

 روی امید بی یادآورد 

 می نویسم نامت را. 

 به قدرت واژه ای 

 از سر می گیرم زندگی 

 از برای شناخت تو 

 من زاده ام 

 تا بخوانمت به نام: 

آزادی.

عقاب(دکترپرویز ناتل خانلری)

 Your image is loading...  

 

دکترپرویزناتل خانلری

  

 

Your image is loading...  

 

  

 ازبزرگان شنیده شده که دکترخانلری 

این شعررابه صادق هدایت تقدیم داشته 

 

 عقاب 

 گویندزاغ سیصدسال بزید 

وگاه سال عمرش ازین حدنیزبگذرد 

اماعقاب راعمرسی بیش نباشد

گشت غمناک دل و جان عقاب               

چو ازو دور شد ایام شباب
 
دید کش دور به انجام رسید               

آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد            

ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند               

دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره کار             

گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت             

ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و ان شبان بیم زده، دل نگران               

شد پی بره‌ نوزاد دوان
 
کبک در دامن خاری آویخت            

مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید            

دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت             

صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاریست حقیر                

زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود            

مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت در آن دامن دشت             

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده                

جان ز صد گونه بلا در برده
 
سال‌ها زیسته افزون زشمار                

شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب                    

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت که ای دیده ز ما بس بیدار          

با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی                 

بکنم آنچه تو می‌فرمیای
گفت: ما بنده درگاه توایم              

تا که هستیم هوا خواه توایم
بنده آماده بود فرمان چیست؟            

جان به راه تو سپارم، جان چیست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم              

ننگم آید که زجان یاد کنم
این همه گفت ولی در دل خویش          

گفتگویی دگر آورد به پیش
 
کاین ستمکار قوی پنجه کنون            

از نیازست چنین زار و زبون
 
لیک ناگه چو غضبناک شود                

زو حساب من و جان پاک شود
 
دوستی را چو نباشد بنیاد                

حزم را بایدت از دست نداد در دل خویش چو این رای گزید            

پر زد و دور ترک جای گزید زار و افسرده چنین گفت عقاب             

که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است این که مرا تیز پرست              

لیک پرواز زمان تیز تر است من گذشتم به شتاب از در و دشت          

به شتاب ایام از من بگذشت ارچه از عمر دل سیری نیست               

مرگ می‌آید و تدبیری نیست
 
من و این شهپر و این شوکت و جاه        

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟ تو بدین قامت و بال ناساز              

به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟
پدرم از پدر خویش شنید            

که یکی زاغ سیه روی پلید
 
با دو صد حیله به هنگام شکار              

صد ره از چنگش کردست فرار پدرم نیز به تو دست نیافت              

تا به منزلگه جاوید شتافت
 
لیک هنگام دم باز پسین             

چون تو بر شاخ شدی جایگزین
 
از سر حسرت با من فرمود               

کاین همان زاغ پلیدست که بود
 
عمر من نیز به یغما رفته است              

یک گل از صد گل تو نشکفته است
 
چیست سرمایه این عمر دراز؟            

رازی اینجاست تو بگشا این راز
زاغ گفت : گر تو درین تدبیری            

عهد کن تا سخنم بپذیری عمرتان گر که پذیرد کم و کاست               

دیگران را چه گنه کاین ز شماست زآسمان هیچ نیایید فرود                 

آخر از این همه پرواز چه سود؟
 
پدر من که پس از سیصد و اند                

کان اندرز بد و دانش و پند
 
بارها گفت که بر چرخ اثیر              

بادها راست فراوان تاثیر
 
بادها کز زبر خاک وزند                

 تن و جان را نرسانند گزند
 
هر چه از خاک شوی بالاتر                

باد را بیش گزندست و ضرر
 
تا به جایی که بر اوج افلاک             

 آیت مرگ شود پیک هلاک
 
ما از آن سال بسی یافته‌ایم             

کز بلندی رخ بر تافته‌ایم
 
زاغ را میل کند دل به نشیب            

عمر بسیارش از آن گشته نصیب
 
دیگر این خاصیت مردار است             

عمر مردار خوران بسیار است
 
گند و مردار بهین درمانست                

چاره رنج تو زان آسانست
 
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی             

طعمه خویش بر افلاک مجوی
 
آسمان جایگهی سخت نکوست            

به از آن کنج حیاط و لب جوست
 
من که بس نکته نیکو دانم               

راه هر برزن و هر کو دانم
 
آشیان در پس باغی دارم            

وندر آن باغ سراغی دارم
 
خوان گسترده الوانی هست            

خوردنی‌های فراوانی هست
آنچه زان زاغ و را داد سرا              

گند زاری بود اندر پس باغ
 
بوی بد رفته از آن تا ره دور              

معدن پشّه، مقام زنبور
 
نفرتش گشته بلای دل و جان              

سوزش و کوری دو دیده از آن
 
آن دو همراه رسیدند از راه              

زاغ بر سفره خود کرد نگاه گفت :خوانی که چنین الوانست             

لایق حضرت این مهمانست
 
می‌کنم شکر که درویش نیم               

خجل از ما حضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند           

تا بیاموزد از و مهمان پند
 
عمر در اوج فلک برده به سر             

دم زده در نفس باد سحر ابر را دیده به زیر پر خویش             

حیوان را همه فرمانبر خویش
 
بارها آمده شادان ز سفر                     

به رهش بسته فلک طاق ظفر
 
سینه کبک و تذرو و تیهو                

تازه و گرم شده طعمه او
 
اینک افتاده بر این لاشه و گند             

باید از زاغ بیاموزد پند؟ بوی گندش دل و جان تافته بود               

حال بیماری دق یافته بود
گیج شد، بست دمی دیده خویش             

 دلش از نفرت و بیزاری ریش
 
یادش آمد که بر آن اوج سپهر             

هست پیروزی و زیبایی و مهر
 
فرّ و آزادی و فتح و ظفرست             

نفس خرّم باد سحرست دیده بگشود و به هر سو نگریست              

دید گردش اثری زینها نیست آنچه بود از همه سو خواری بود               

وحشت و نفرت و بیزاری بود
 
بال بر هم زد و برجست از جا            

گفت : کای یار ببخشای مرا سال‌ها باش و بدین عیش بناز             

تو و مردار تو عمر دراز
 
من نیم در خور این مهمانی              

گند و مردار ترا ارزانی
 
گر بر اوج فلکم باید مرد                  

عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت                 

زاغ را دیده بر او مانده شگفت
 
رفت و بالا شد و بالاتر شد               

راست با مهر فلک همسر شد
 
لحظه‌‌ای چند بر این لوح کبود             

نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود

غزلی ازحافظ راپیشروکاروان شعرسال پیش رو میکنم

 Your image is loading...

 

غزلی ازحافظ راپیشروکاروان شعرسال پیش رو میکنم : 

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید 

رسیدمژده که آمدبهاروسبزه دمید 

وظیفه گربرسدمصرفش گل است ونبید 

صفیرمرغ برآمدبط شراب کجاست 

فغان فتادبه بلبل نقاب گل که کشید 

زمیوه های بهشتی چه ذوق دریابد 

هرآنکه سیب زنخدان شاهدی نگزید 

مکن زغصه شکایت که درطریق طلب 

به راحتی نرسیدآنکه زحمتی نکشید 

زروی ساقی مهوش گلی بچین امروز 

که گردعارض بستان خط بنفشه دمید 

چنان کرشمه ی ساقی دلم زدست ببرد 

که باکس دگرم نیست برگ گفت وشنید  

من این مرقع رنگین چوگل بخواهم سوخت 

که پیرباده فروشش به جرعه ای نخرید 

بهارمیگذرددادگسترادریاب 

که رفت موسم وحافظ هنوزمی نچشید

بهاران خجسته باد

بهاران خجسته باد

چهارشنبه سوری

 Your image is loading...

 

چهارشنبه سوری 

باافروختن این شمع 

جشن شادی بخش وشورانگیزبرافروختن 

آتش پاک راگرامی میداریم 

عدم پذیرش ارج واعتباراین جشن فرخنده نمیتواند 

نافی ارزش آتش وتاثیرآن درنجات بشریت ارتاریکی 

جهل وخرافه پرستی باشد. 

چهارشنبه سوری راگرامی 

میداریم

به مناسبت روزجهانی زن

 Your image is loading...

 

به مناسبت روزجهانی زن 

«طاهره ‌قرة‌العین» 

زرین‌تاج (مشهور به «طاهره برغانی» یا «طاهره ‌قرة‌العین») شاعر مشهور عصر ناصرالدین شاه است.در حالی که بسیاری جنبش برابری حقوق زنان و مردان را جنبشی مدرن می دانند، جستاری در تاریخ ادبیات ایران نکات دیگری را روشن می کند.مهستی گنجوی، شاعر سده ی ۵ و ۶ هجری شاید نخستین زنی باشد که بر خلاف عرف روزگار خود، نه تنها از عشق خود به جنس مخالف آشکارا و پرده درانه سخن گفته است، بلکه روایت است بدون حجاب در جمع مردان ظاهر می‌شده است.در سده های اخیر نیز طاهره قره العین می تواند از نخستین پیشگامان جنبش برابری حقوق زنان و مردان تلقی شود. او که زمانی فقه و کلام و علوم مذهبی می خواند، بدون حجاب در جمع مردان حاضر می‌شد و برای آنان از افکار ترقی خواهانه‌اش درباره‌ی تساوی و برابری سخن می‌گفت. مشهور است که وی زبان بسیار نافذی داشت و مردان و زنان زیادی پای مجالس وعظش جمع می‌شدند.طاهره ‌قرة‌العین سرانجام به دلیل گرایشش به فرقه‌ی بابیت به دست ماموران حکومتی به قتل رسید.هر چند بسیاری قرة العین را با شعر «گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو» می شناسند، مخمس زیر از اشعار زیبای وی است که کمتر به آن توجه شده است. 

 

ای به سر زلف تو سودای من

وز غم هجران تو غوغای من

لعل لبت شهد مصفای من

عشق تو بگرفت سراپای من

من شده تو، آمده بر جای من

گرچه بسی رنج غمت برده‌ام

جام پیاپی ز بلا خورده‌ام

سوخته‌جانم اگر افسرده‌ام

زنده‌دلم گر چه ز غم مرده‌ام

چون لب تو هست مسیحای من

گنج منم، بانی مخزن تویی

سیم منم، حاجب معدن تویی

دانه منم صاحب خرمن تویی

هیکل من چیست اگر من تویی؟

گر تو منی، چیست هیولای من؟

من شدم از مهر تو چون ذره پست

وز قدح باده‌ی عشق تو مست

تا به سر زلف تو دادیم دست

تا تو منی، من شده‌ام خودپرست

سجده‌گه من شده اعضای من

دل اگر از توست، چرا خون کنی؟

ور ز تو نَبوَد ز چه مجنون کنی؟

دم به دم این سوز دل افزون کنی

تا خودیَم را همه بیرون کنی

جای کنی در دل شیدای من

آتش عشقت چو برافروخت دود

سوخت مرا مایه‌ی هر هست و بود

کفر و مسلمانیَم از دل زدود

تا به خم ابرویت آرم سجود

فرق نِه از کعبه کلیسای من

کِلک ازل تا که ورق زد رقم

گشت هم آغوش چو لوح و قلم

نآمده خلقی به وجود از عدم

بر تن آدم چو دمیدند دم

مِهر تو بُد در دل شیدای من

دست قضا چون گل آدم سرشت

مهر تو در مزرعه‌ی سینه کِشت

عشق تو گردید مرا سرنوشت

فارغم اکنون ز جحیم و بهشت

نیست به غیر از تو تمنای من

باقی‌ام از یاد خود و فانی‌ام

جرعه‌کش باده‌ی ربانی‌ام

سوخته‌ی وادی حیرانی‌ام

سالک صحرای پریشانی‌ام

تا چه رسد بر دل رسوای من

بر درِ دل تا اَرِنی گو شدم

جلوه‌کنان بر سر آن کو شدم

هر طرفی گرم هیاهو شدم

او همگی من شد و من او شدم

من دل و او گشت دلارای من

کعبه‌ی من خاک سر کوی تو

مشعله‌افروز جهان روی تو

سلسله‌ی جان خم گیسوی تو

قبله‌ی دل طاق دو ابروی تو

زلف تو در دَیر، چلیپای من

شیفته‌ی حضرت اعلی ‌ستم

عاشق دیدار دل‌آراستم

راهرو وادی سوداستم

از همه بگذشته تو را خواستم

پر شده از عشق تو اعضای من

تا کی و کی پندنیوشی کنم؟

چند نهان بُلبُله‌‌نوشی کنم؟

چند ز هجر تو خموشی کنم

پیش کسان زهدفروشی کنم

تا که شود راغب کالای من

خرقه و سجاده به دور افکنم

باده به مینای بلور افکنم

شعشعه در وادی طور افکنم

بام و در از عشق به شور افکنم

بر در میخانه بُوَد جای من

عشق، عَلَم کوفت به ویرانه‌ام

داد صلا بر در جانانه‌ام

باده‌ی حق ریخت به پیمانه‌ام

از خود و عالم همه بیگانه‌ام

حق طلبد همت والای من

ساقی میخانه‌ی بزم الست

ریخت به هر جام چو صهبا ز دست

ذره‌صفت شد همه ذرات پست

باده ز ما مست شد و گشت هست

از اثر نشئه‌ی صهبای من

عشق به هر لحظه ندا می‌کند

بر همه موجود صدا می‌کند

هر که هوای ره ما می‌کند

گر حذر از موج بلا می‌کند

پا ننهد بر لب دریای من

هندی نوبت زن بام توام

طایر سرگشته به دام توام

مرغ شباویز به دام توام

محو ز خود، زنده به نام توام

گشته ز من درد من و مای من

پرویر ناتل خانلری

 Your image is loading...

 

شعری ازپرویزناتل خانلری 

خانلری در سال 1292 در تهران زاده شد دوره آموزشهای  

دبستانی و دبیرستانی را در تهران به پایان رساند سپس به 

 دانشگاه تهران وارد شد و تحصیلات خود را تا درجه دکتری 

 زبان ادبیات پارسی در همین دانشگاه دنبال کرد خانلری در 

 طول زندگی زمانی وزیر آمورش و پرورش وزیر کشور  

استاد دانشگاه و عضو فرهنگستان زبان ایران بود در 

 سال 1334 چندی سناتور شد و یک چند نیز مدیر 

 عامل بنیاد فرهنگ ایران شد
خانلری در سال 1369 در گذشت از او دفتر شعری به نام : 

 ماه در مرداب انتشار یافته است 

 امیر کبیر 1338  

  

ماه درمرداب  

آب آرام و آسمان آرام
دل ز غم فارغ و روان پدرام
سایه بید بن فتاده در آب
زلف ساقی در آبگینه جام
ای خوشا عاشقی بدین هنگام
سایه بید بن فتاده در آب
بر سر موج سیمگون مهتاب
مرغ شبخوان ز دور در آواز
ماه چون دلبری فکنده حجاب
تن سیمین بشوید اندر آب
مرغ شبخوان ز دور در آواز
در دل از بانگش اندهی دلساز
خاطر از یاد یار مالامال
دل پر از آرزوی دور و دراز
مرغ اندیشه مانده از پرواز
خاطر از یاد یار مالامال
 مست بیم فراق و شوق وصال
آسمان چون پرند مینا رنگ
مه بر آن با هزار غنج و دلال
کرده تنهاییش اسیر ملال
آسمان چون پرند مینا رنگ
آب چون آبگینه ای بی رنگ
کرجی بان مکن شتاب به راه
نکند دل به بازگشت آهنگ
اندگی نرمتر درنگ درنگ
کرجی بان مکن شتاب به راه
سیمت ار باید آنچه خواهی خواه
دل بی تاب تازه رفته به خواب
مکن آرام او به خیره تباه
در دل آبدان ملرزان ماه
دل بی تاب تازه رفته به خواب
گرد کافور بیخته مهتاب
آب آرام و آسمان آرام
ماه خوش خفته در بن مرداب
روی دلدار بیند اندر خواب
آب آرام و آسمان آرام
دل ز غم فارغ و روان پدرام
سایه بید بین فتاده در آب
زلف ساقی در آبگینه جام
ای خوشا عاشقی بدین هنگام

شعری ازنادرنادرپور

 ازآسمان تاریسمان

درخت معجزه خشکیده ست
و کیمیای زمان ، آتش نبوت را
 بدل به خون و طلا کرده ست
 و رنگ خون و طلا ، بوی کشتزاران را
 زیاد بدبده های ترانه خوان برده ست
و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست
 و ابرها همه آبستن زمستانند
 و جوی ها همه در سیر بی تفاوت خویش
 به رودخانه ی بی آفتاب می ریزند
و کوچه ها همه در رفتن مداومشان
 به نا امیدی بن بست ها یقین دارند
 پرنده ها دیگر از گوشت نیستند
 پرنده ها همه از وحشتند و از پولاد
و فضله هاشان از آفت است و از آتش
 اگر به شهر فرو ریزد
دهان به قهقهه ی مرگ می گشاید شهر
 و در فضایش ، چتری سیاه می روید
 و مادرانش ، فرزند کور می زایند
 و دخترانش ، گیسو به خاک می ریزند
 و عابرانش ، در نور تند می سوزند
و پوست هاشان ، از دوش اسکلت هاشان
 فراخ تر ز شنل ها به زیر می افتد
 و نقش سایه ی آنان به سنگ می ماند
 اگر به دشت فرود اید
 جنین گندم در بطن خاک می گندد
 و تخم میوه بدل می شود به دانه ی زهذ
 و گل به یاد نمی آورد که سبزه کجاست
 اگر در آب فروافتد
نژاد ماهی ، راهی به خاک می جوید
 و خاک ، دایه ی نامهربانتر از دریاست
 زمین ، سقوطش را هر شب به خواب می بیند
 و بیم مردن ، عشق بزرگ آدم را
 به عقل مور بدل کرده ست
که زندگی را در زیر خاک می جوید
و خانه هایی در زیر خاک می سازد
 چه روزگار غریبی
 برادری ، سختی بیش نیست
 و معنی لغت آشتی ، شبیخون است
 پسر به خون پدرتشنه ست
 و رودها همه از لاشه ها گرانبارند
 و دام ماهی صیادها پر از خون است
 پیام دست ، نوازش نیست
و پنجه های جوان ، دیگر
به روی ساقه ی نالان نی نمی لغزند
 به روی لوله ی سرد تفنگ می لغزند
 و آنکه سایه ی دیوار ، خوابگاهش بود
به خشت سینه ی دیوار می فشارد پشت
 و برق خنده ی تیر
 نگاه خیره ی او را جواب می گوید
 و او ، دوباره در آغوش سایه می خوابد
 چه روزگار غریبی
سحر ، پیمبر اندوه است
 و شب ، مفسر نومیدی
و روشنایی در فکر رهنمایی نیست
 شعاع اینه ها ، چشم کاکلی ها را
 به سوی کوری جاوید رهنمون شده است
 و مرد مار گزیده
 ز ریسمان سیاه و سفید می ترسد
که ریسمان ، مار است و مار ، رشته ی دار
 و دار ، نقطه ی اوجی است
 که آسمان را با ریسمان گره زده است
 و آسمان ، همه در خواب ودار ، بیدار است
 کسی به فکر رهایی نیست
دریچه های جهان ، بسته ست
 و چشم ها همه از روشنی هراسانند
 زمین ، شکوه کریمانه ی بهارش را
 ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد
 و آسمان ، شب صاف ستارگانش را
نثار خاک دگر کرده ست
ایا سروش سحرگاهان
 تو روشنی را جاری کن
تو با درختان ، غمخوار و مهربان می باش
تو رودها را جرأت ده
که دل به گرمی خورشید ، بسپرند
تو کوچه ها را همت ده
 که از سیاهی بن بست بگذرند
 تو قلب ها را چندان بزرگواری بخش
که تا چراغ حقیقت را
 دوباره در شب ناباوری برافروزند
تو دست ها را آن مایه هوشیاری بخش
که دوستی را از برگ ها بیاموزند
 تو ، ای نسیم ، نسیم ای نسیم بخشایش
 به ما بوز که گنهکاریم
به ما بوز که گرفتاریم

ده سال ازمرک نادرمادرپورگذشت

 

 

سالمرگ نادر نادرپور؛  

ده سال از مرگ نادر نادرپور شاعر نامدار معاصر ایران می‌گذرد و جای خالی او همچنان خالی مانده است. او جدا از ارزش‌هایی که در زبان و بیان و تخیل و اندیشه خود داشت، سکاندار سلامت و اعتدال در پهنه بی در و پیکر شعر نو بود که تمایل به آشفتگی در آن کم نیست. نیما یوشیج، نظریه پرداز شعر نو، زمانی گفته بود که او به رودخانه‌ای می‌مانست که هر یک از پیروان، به قدر وسعش از آن آب برداشته است. اگر چنین باشد، زلال‌ترین سهمیه این رودخانه، از آن شاعران وابسته به مکتب سخن شد که نادرپور از برجستگان آن به شمار می‌رفت. اینان اندیشه و نظریه نوآوری را از نیما گرفتند و آن را به ذوق و سلیقه خود و مستقل از او پیاده کردند و یکی از پر جاذبه‌ترین و فراگیرترین شاخه‌های نوآورانه شعر را به وجود آوردند. شاخه‌ای که هنوز پس از شصت، هفتاد سال، سر زنده مانده و توجه شاعران دو نسل بعد را نیز به سوی خود جلب کرده است. شاعران مکتب سخن تا آن جا در نوآوری پیش می‌رفتند که جوهر اصلی شعر، تغزل و تخیل، آسیب نبیند. نادرپور به ویژه در این کار مراقبتی وسواسی از خود نشان می‌داد. به باور او، تخیل است که تصویر می‌سازد و بعد به یاری تغزل شکل مناسب بیان خود را پیدا می‌کند. از همین روست که تصویر و زبان دو عامل اصلی در شعر نادر به شمار می‌آید. او بر زبان چیرگی دارد و با بهره‌گیری از آن به شیواترین وجه ممکن تخیلات خود را به تصویر می‌کشد. نکته شایان توجه در تصویرپردازی‌های نادر این است که در ورطه بی محتوای فرمالیسم در نمی‌غلطد. او از تصویر تا حد ایجاد تفاهم با مخاطبان بهره می‌گیرد. 

شعری از مه نازیوسفی

                                                     Your image is loading...   

 

 شعری ازشاعره ی نامدار مه نازیوسفی

مه ناز یوسفی شاعر جوانی که ساکن شهر رشت است. وی در اواخر دهه ی هفتاد یعنی  از 13 سالگی وارد دنیای حرفه ای شعر شد و در دهه ی هشتاد حضور خود را در جامعه ی شعری پررنگ کرد. در همان ابتدا با چاپ آثار خود در نشریات توانست چهره ی خود را در میان دیگر شاعران تثبیت کند. او در کنار شعر به ترجمه نیز می پردازد و از همین رو در سال 1387 به عنوان یکی از مترجمان نشریه ی « خانه ی شاعران جهان»  فعالیت خود را آغاز نموده است.از آنجا که وی شرایط چاپ کتاب را در سالهای حضورش مناسب نمی داند هرگز رغبتی برای این کار از خود نشان نداده اما هم اکنون مجموعه ی شعر "همینطور که هست" از وی در دست چاپ است. همچنین آماده کردن ترجمه ی یک مجموعه ی شعر از سارا تیسدیل ، از فعالیت های اخیر وی محسوب می شود.اشعار وی به زبانهای انگلیسی ،سوئدی،آلمانی و فرانسوی ترجمه شده است.مه ناز یوسفی هم اکنون ساکن ایران و دانشجوی رشته ی حقوق در یکی از دانشگاههای کشور است.همچنین نشریه ی تاسیان به سردبیری و مدیریت وی اداره می گردد. 

 درمن

در من دستی

در من چشمی

در من صورتی هست که خندانگی اش را با فصل ها گم می کند

از ما    از ما

تولدی     جشنی

کوبنده تا اتفاق ِ صبح

بخند پا برهنه ی غمگین!

کسی که در پله جا مانده بود صدای پای ِ من است

این سلول ِ خاکستری که فکر فکر می خورد می خورد،چند؟

این سطل که زباله زباله کاغذ-نوشته است، چند؟

ما دستها را با بدهکاری به جیبمان بردیم

مادر را

پدر را

خانواده ای در اندوهم قضاوت کرده است

و من ، تنها به قدر زهدانم از جهان رنج می برم

و نوزادم که حافظه ی یک عدالت است می آید می آید

و صورتش که در روال سالانه می خندد، می خندد

- چند؟

دستم همین

چشمم همین

صورتی هستم که در که در اندوهتان شریک شده است