برای همه ی آنهاکه یادشان هست وآنهاکه یادشان نیست
دل ریختگان ترانه ای از
شهیارقنبری
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستریی سرد سفر یادت نیست
نالهی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخیی فاصلهها نیز به یادت ماندهست
نیزه بر باد نشستهست و سپر یادت نیست
خواب روزانه اگر درخور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه، در به در یادت نیست؟
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک، کاش نگویی که خبر یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزهیی دادمت ای تشنه، مگر یادت نیست؟
تو که خودسوزی هر شبپره را میفهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دلریختگان چشم نداری، بیدل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
دکلمه واجرا

غزل غم یاراز:
مولانا
برسر آتش تو سوختم ودود نکرد
آب برآتش تو ریختم و سود نکرد
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد
آنچه از عشق کشید این دل من، کُه نکشید
وآنچه درآتش کرداین دل من سودنکرد
گفتم این بنده نه درعشق گرو کرد دلی
گفت دلبرکه بلی کرد، ولی زود نکرد
گرچه آن لعل لبت عیسیِ رنجورانست
دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد
جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشد
زانکه جز زلف خوشت را زره و خُود نکرد
نمک و حُسن جمال تو که رَشک چمن است
در جهان جز جگر بنده نمک سود نکرد
کین خموش باش که گنجیست غم یار و لیک
وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد
کین خموش باش که گنجیست غم یار و لیک
وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد
خموشانه
سروده ای ازاستادشفیعی کدکنی
خموشانه
ازاستادشفیعی کدکنی
شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟
می خزد در رگِ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش شیر شکارانت کو ؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو ؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو ؟
اسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟

ترانه ی بی بی بی من اثرباشکوه شهیارقنبری
دکلمه و شعر: شهیار قنبری
آهنگ ترانه از: شهیار قنبری
تنظیم آهنگ: عبدی یمینی
ترانهخوان: شهیار قنبری
مرا ببخش بیبی بیمن
مرا ببخش قندک روشن
مرا ببخش لالهی شیشه مرا ببخش شعر همیشه
من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم
من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم
ابری نباش بیبی آبی
بپوش امشب رخت آفتابی
گریه نکن بیبی بیدل
نبض من باش موج بیساحل
مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم
اگر تو را به اوج ترانه نبردم
مرا ببخش اگر رفیق و یار نبودم
مرا ببخش اگر که ماندگار نبودم
مرا ببوس بیبی بیلب
مرا ببر تا لب امشب
مرا بخوان بیبی بیساز
مرا برقص تا ته آواز
مرا ببخش اگر تو را به شعر شکستم
در مرگ برگ اگر چه به گریه نشستم
مرا ببخش اگر که دریاوار نبودم
ببخش اگر که خانه نگهدار نبودم
مراببخش
مرانترسان دوست
شعری ازشهیارقنبری
بادکلمه وآوازخودش
مرا نترسان دوست
مرا نترسان یار
مرا نترسان خوب
من از سرودن شعری بلند نمیترسم.
ـ بلند؟
یعنی کمند.
برای تو باید
دوباره شعری گفت.
مرا نترسان دوست
مرا نترسان یار
مرا نترسان خوب
که من نمیترسم.
من از سرودن منظومههای آتشرنگ
در برودت این شبگیر هراس ندارم
که رنگ گونهی تو:
ـ اتفاق رویش لاله است
بر تن این دشت.
با من بگو
که میشود آیا
از درگاه خلق
بیشعر تازهیی برگشت؟
دوباره مرکب
دوباره قلمدان،
دوباره رخت شاعریام را
بیار
ـ ای بیدار!
برای تو باید دوباره شعری گفت.
مرا نترسان یار،
که من نمیترسم

نجواها
رستنیها کم نیست،
من و تو کم بودیم؛
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم.
گفتنیها کم نیست،
من و تو کم گفتیم؛
مثل هذیان دم مرگ
از آغاز
چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنیها کم نیست،
من و تو کم دیدیم؛
بیسبب از پاییز
جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم.
چیدنیها کم نیست،
من و تو کم چیدیم؛
وقت گل دادن عشق
روی دار قالی
بیسبب حتی
پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.
خواندنیها کم نیست،
من و تو کم خواندیم؛
من و تو سادهترین شکل سرودن را
در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم.
من و تو، کم خواندیم.
من و تو، وا ماندیم.
من و تو، کم دیدیم.
من و تو، کم چیدیم.
من و تو، کم گفتیم
وقت بیداری فریاد
چه سنگین خفتیم!
من و تو، کم بودیم
من و تو، اما
در میدانها
اینک اندازهی «ما» میخوانیم.
ما به اندازهی «ما» میبینیم.
ما به اندازهی «ما» میچینیم.
ما به اندازهی «ما» میگوییم.
ما به اندازهی «ما» میروییم.
من وتو
کم نه
که بایک شب بیرحم وگل مریم وبیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و
در هم نه و
کم هم نه
که میباید با هم باشیم.
من تو حق داریم
در شب این جنبش
نبض آدم باشیم.
من و تو حق داریم
که به اندازهی «ما» هم شده،
با هم باشیم.
در لینک زیرنجوابوسیله ی فرهادخوانده
وبوسیله ی شهیارقنبری
دیکلمه میشود
غزلی ازسعدی
همگان براین قول متفقندکه:
سعدی یکی ازچهارستون اصلی ادبیات وطن است.
ببینیم شیخ سالها قبل ازینکه فروغ بگوید:خانه ی دوست کجاست ؟دراحترام به حرمت حریم خانه ی دوست درغزلی شورانگیزچه گفته:
بیابیا که مراباتوماجرائی هست
بگواگرگنهی رفت وگرخطائی هست
روابودکه چنین بی حساب دل ببری
مکن که مظلمه ی خلق راجزائی هست
توانگران راعیبی نباشداروقتی
نظرکنند که درکوی ماگدائی هست
بکام دشمن وبیگانه رفت چندین روز
زدوستان نشنیدم که آشنائی هست
کسی نبودکه بردردمن نبخشاید
کسی نگفت که بیرون ازین دوائی هست
هزارنوبت اگرخاطرم بشورانی
ازین طرف که منم همچنان صفائی هست
بدودآتش ماخولیا دماغ بسوخت
هنوزجهل مصورکه کیمیائی هست
به کام دل نرسیدیم وجان به حلق رسید
وگربه کام رسدهمچنان رجائی هست
به جان دوست که دراعتقادسعدی نیست
که درجهان بجزازکوی دوست جائی هست
پرکن پیاله را
فریدون مشیری
این شعرراسالهاپیش شجریان باارکستررادیوتلویزیو.ن
ملی ایران اجراکرده
لینک این اجرارو میذارم که با فیلترشکن (یو)به بهترین شکلی قابل شنیدنه
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها-که در پی هم میشود تهی -
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و،خوابم نمی برد!؛
من ،با سمند سرکش و جادوییِ شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارهٌ اندبشه های گرم
تامرز ناشناختهٌ مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها...؛
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!
هان ای عقاب عشق!؛
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا بِبَر مرا که شرابم نمی برد!؛
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!؛
در راه زندگی
با این که ناله می کشم از دل که ؛آب...آب...!؛
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!؛
پر کن پیاله را...؛