مستضادمعروف دادازدست عوام ملک الشعرای بهار

  

 

مستضادمعروف دادازدست عوام ملک الشعرای بهار 

آنجاکه دل آقاازدست اراذل واوباش ومردم 

عادی بخوروبه خشتک بمال 

به دردآمده  

 

 

 

 

قطعه ی درویش ازچوکاش لوبین

 

 

 

قطعه ی درویش از:

چوکاش لوبین

واژه ی پارسی درویش ازریشه ی باستانی

وبر گرفته ازواژه ای نیاایرانیست که دراوستائی

به صورت دریگوگفته میشده

درویشم!

ازسرزمینی به سرزمین دیگرمیروم

وهرغربتی راموطن خویش میسازم

چراکه برآسمان غربت هم

امضای خدارنگین کمان است

به کجادیگرمیخواهندتبعیدم کنند

غزلی ازسعدی

  

 

غزلی ازسعدی  

برای نرگس بانوی باوفا 

ودودردانه اش 

 

بندهائی ازین غزل شورانگیزرا 

شجریان وفرزندبرومندش همایون درسخن عشق 

درلینک زیراجراکرده اند 

اجراکردنی !

  

سخن عشق تو بی آنکه برآیدبه زبانم 

رنگ رخسارخبرمیدهدازحال نهانم 

گاه گویم که بنالم زپریشانی حالم 

بازگویم که عیانست چه حاجت به بیان ام 

 هیچم ازدنیی عقبی نبردگوشه خاطر 

که به دیدارتوشغلست وفراغ ازدوجهانم 

گرچنانست که روی من مسکین گدارا 

به درغیرببینی زدرخویش برانم 

من دراندیشه آنم که روان برتو فشانم 

نه دراندیشه که خودرازکمندت برهانم 

گرتوشیرین زمانی نظری نیزبه من کن 

که به دیوانگی ازعشق تو فرهادزمانم 

نه مراطاقت غربت نه توراخاطرقربت 

دل نهادم به صبوری که جزاین چاره ندانم 

من همان روزبگفتم که طریق تو گرفتم 

که به جانان نرسم تانرسدکاربه جانم 

درم ازدیده چکانست به یادلب لعلت 

نگهی بازبه من کن که بسی دربچکانم 

سخن ازنیمه بریدم که نگه کردم ودیدم 

که به پایان رسدم عمروبه پایان نرسانم 

 

http://www.youtube.com/watch?v=_O_nUPq3pjg

شعری ازفرناندوپسوا

  

 

شعری ازفرناندوپسوا

فرناندوپسواشاعرمنتقدومترجم پرتقالی وازبانیان مکتب پست مدرنیسم است

اگرروزی کسی درزد

ادعاکردازجانب من آمده

باورش نکن حتی اگرخودم باشم

زیراملکوت راهم اگردری بودغرورسربه فلکم

به درکوفتنش رضانمیداد

ولی اگرصدائی ازدر،درنیامد

وتوبی هوادررابازکردی

وآنجاکسی رایافتی که پابه پامیکند

تامگرجرات کند،دربزند.دست نگهدار،اوست

فرستاده ام وخودم وهمه ی آنچه

این غرورسربه ستوه اجازه میداد

برمردی که درنمیزند،دربگشا

شعری ازاستادشفیعی کدکنی

  

 

شعری ازاستادشفیعی کدکنی  

 حلاج

درآینه دوباره نمایان شد 

باابرگیسوانش درباد 

بازآن سرودسرخ اناالحق 

وردزبان اوست 

تودرنمازعشق چه خواندی؟ 

که سالهاست 

بالای داررفتی واین شحنه های ژیر 

ازمرده ات هنوز 

پرهیزمیکنند  

نام تورابه رمز 

رندان سینه چاک نشابور 

درلحظه های مستی 

مستی وراستی 

آهسته زیرلب 

تکرارمیکنند 

وقتی 

توروی چوبه ی دارت 

خموش ومات 

بودی 

ما 

انبوه کرکسان تماشا 

باشحنه های مامور 

مامورهای معذور 

همسان وهمسکوت ماندیم 

خاکسترتورا 

بادسحرگهان 

هرجاکه برد 

مردی زخاک روئید 

درکوچه های نشابور 

مستان نیم شب به ترنم 

 آوازهای سرخ توراباز 

ترجیع وارزمزمه کردند 

نامت هنوزوردزبانهاست

 

دلم هوای غزل های سعدی رادارد

 

 

دلم هوای غزل های سعدی رادارد  

 

به هرحال فرهنگ مابرمدارچیزی به نام دل میگردد 


دلی که عاشق میشود وهمه ی مشکلات عالم 


راحل میکندعقل رانادیده میگیردوپای استدلالیون را 


چوبین وبی تمکین میداند به درستی ونادرستی 


وسودوزیانش کاری ندارم واینکه 


ومارابه کجاکشانده هم کاری ندارم ولی این همه   

 

درغزل جاخوش کرده ومن  

عاشق زبان غزل سعدیم 

 




دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگستز عشق تا به صبوری هزار فرسنگست
برادران طریقت نصیحتم مکنیدکه توبه در ره عشق آبگینه بر سنگست
دگر بخفته نمی‌بایدم شراب و سماعکه نیک نامی در دین عاشقان ننگست
چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینممرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگست
به یادگار کسی دامن نسیم صباگرفته‌ایم و دریغا که باد در چنگست
به خشم رفته ما را که می‌برد پیغامبیا که ما سپر انداختیم اگر جنگست
بکش چنان که توانی که بی مشاهده‌اتفراخنای جهان بر وجود ما تنگست
ملامت از دل سعدی فرونشوید عشقسیاهی از حبشی چون رود که خودرنگست

شعرجمعه سروده ی فروغ فرخزاد

 

  

شعرجمعه  

سروده ی فروغ فرخزاد 

جمعهء ساکت
جمعهء متروک
جمعهء چون کوچه های کهنه، غم انگیز
جمعهء اندیشه های تنبل بیمار
جمعهء خمیازه های موذی کشدار
جمعهء بی انتظار
جمعهء تسلیم


خانهء خالی
خانهء دلگیر
خانهء در بسته بر هجوم جوانی
خانهء تاریکی و تصور خورشید
خانهء تنهائی و تفال و تردید
خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاویر


آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه، چه آرام و پر غرور گذر
داشت...

تازه ترین غزل سیمین بانوی بهبهانی

 

 

 

تازه ترین غزل سیمین بانوی بهبهانی 

خواهم بود   

خواهی نباشم وخواهم بوددورازدیارنخواهم شد 

تا(گود)هست میان دارم اهل کنارنخواهم شد 

یک دشت شعروسخن دارم حال ازهوای وطن دارم 

چابک غزال غزل هستم آسان شکارنخواهم شد 

من زنده ام به سخن گفتن جوش وخروش وبرآشفتن 

ازسنگ وصخره نیندیشم سیلم مهارنخواهم شد 

گیسوبه حیله چراپوشم گردآفریدچراباشم 

من آن زنم که به نامردی سوی حصارنخواهم شد

برقم که بعددرخشیدن ازمن سکوت نمی زیبد 

غوغای رعدزپی دارم فارغ زکام نخواهم شد 

تیری که چشم مراخستست برکشتنم به خطاجستست 

برپشت زین ننهادم سر اسفندیارنخواهم شد 

گفتم ازآنچه که بادابادگراعتراض واگرفریاد 

تنهاصداست که میماندمن ماندگارنخواهم شد 

درعین پیری وبیماری دستی به یال سمندم هست 

مشتاق تاختنم گیرم دیگرسوارنخواهم شد





دیباچه سروده ای از استادشفیعی کدکنی

دیباچه  

سروده ای  

از استادشفیعی کدکنی 


بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب

که باغ ها همه بیدار و بارور

گردند

بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید

به آشیانه خونین دوباره

برگردند

بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت

که موج و اوج طنینش ز دشت ها

گذرد

پیام روشن باران

ز بام نیلی شب

که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد

 

ز خشک سال چه ترسی

که سد بسی بستند

نه در برابر آب

که در برابر

نور

و در برابر آواز

و در برابر شور

در این زمانه ی عسرت

به

شاعران زمان برگ رخصتی دادند

که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله

سرودها

بسرایند ژرف تر از خواب

زلال تر از آب

تو خامشی که بخواند ؟

تو می روی

که بماند ؟

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟

از این گریوه به دور

 

در آن کرانه ببین

بهار آمده

از سیم خاردار

گذشته

حریق شعله

ی گوگردی بنفشه چه زیباست

هزار اینه جاری ست

هزار اینه

اینک

به

همسرایی قلب تو می تپد با شوق

زمین تهی دست ز رندان

همین تویی تنها

که

عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان

 

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

یک رباعی دلنشین ازاستادشفیعی کدکنی

یک رباعی دلنشین 

 ازاستادشفیعی کدکنی 

عمری پی آرایش خورشید شدیم
آمد ظلمات عصر و نومید شدیم
دشوارترین شکنجه این بود که ما
یک یک به درون خویش تبعید شدیم