شتاب نکن شعری از:احمدرضااحمدی

  

 

شتاب نکن  

شعری از:احمدرضااحمدی

 شتاب نکن که ابربرخانه ات ببارد

وعشق

درتکه ای نان گم شود

هرگزنتوان

 آدمی را به خانه آورد

آدمی درسقوط کلمات

سقوط میکند

وهنگام که اززمین برخیزد

کلمات نارس را

به عابران تعارف میکند

آدمی راتوانائی

عشق نیست

درعشق میشکندومیمیرد

( ترانه ی خبرم کن: یاحا کاشانی / تنظیم : انوشیروان تقوی )

 

 

( ترانه ی خبرم کن: یاحا کاشانی / تنظیم : انوشیروان تقوی ) 

خواننده :علی مختارپور  

 برای محسن وفروزان 

  http://www.asremusic.com/22/ 

 

دلت هر موقع تنگ شد خبرم کن


دوباره دستاتو تاج سرم کن


شنیدم گفتی که تو رو ببخشم


هنوز تو آسمونت میدرخشم


میگن شبای غربت خیلی سخته


هواش سنگینه و بهت نساخته


شنیدم خیلی تو غربت عزیزی


ولی میگن هنوزم اشک میریزی


دلت هر موقع تنگ شد خبرم کن


دوباره دستاتو تاج سرم کن


شبا هر شب باید بیایی تو خوابم


بشینی پیش این دل خرابم


نفهمم که دوباره گریه کردی


به جونت خواب دیدم که بر میگردی


دلت هرموقع تنگ شد خبرم کن


دوباره دستاتو تاج سرم کن

گرنکوبی شیشه ی غم رابه سنگ

 

 

گرنکوبی شیشه ی غم رابه سنگ 

فریدون مشیری 

 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

تصنیف خموشانه استادشفیعی کدکنی

 

 

این تصنیف را محمد معتمدی خوانده 

شنیدن داردشنیدنی

غزل گوهرشکنان از:ح.ح

 

 

غزل گوهرشکنان

از:

ح.ح

شاعرانگی ،حس،ذوق،سوزوشوری است که درحمایت

نیروهای ناشناخته ی ومرموزآفرینش ازجان شاعر عاشق می جوشد

ودرسحرکلام اودرکلاف شعرنقش میبنددوباچشم دل

دیده وباگوش جان شنیده میشود.عدم وجود

چنین حس وذوقی معتبرترین

اشعاربه لحاظ ادبی را

بی جان وبی روح

درعدم اقبال

مردمی دردشت فراموشی سرگردان وزیرغبار

ایام مدفون میکند.

رفتم ازکوچه ی اندیشه برون،سرشکنان

خسته دل،سوخته جان بادل باورشکنان

نیست درگوهرپاکم خلل ازکینه ولی

دلم آشفته شدازغفلت گوهرشکنان

خبرمرغ قفس رابه چمن خواهم برد

گرگذشتم به سلامت زبَر ِپرشکنان

بردَر ِبسته ی میخانه به حسرت دیدم

دردلم میشکند،خنجرساغرشکنان

خودنه خاری زدل خسته ی من کس نگرفت

که شکستندپَر ِرفتنم این پرشکنان

آخرای خنجرمردم کش بیگانه پرست

خوش نشستی به تنم درشب خنجرشکنان

پاس مامردم آزاده بداریدکه ما

تاج برداشته ایم ازسرافسرشکنان

شعری ازیدالله رویائی باهمکاری فروغ فرخزاد

 

 

شعری ازیدالله رویائی باهمکاری فروغ فرخزاد 

 

جسمی 


با همکاری فروغ فرخزاد

آه ای فرونشاندن جسم
حکومت بی‌تسکین
ای پاسخ تمام اشکال اضطراب!

وقتی که حرکت غریزه مرا زائید
و جبرِ باد نام مرا بر سطوح سبز درختان نوشت
سفینه‌ها می‌چرخید ند
و ماه، ماهِ تصرف شده
از انتهای تهیگاه تو تولد دنیا را
بشارت می‌داد.

سلام!
        حرارت چسبنده!

 

رمستان سال ۱۳۴۵

غزلی ازسعدی

 

 

غزلی ازسعدی  

من اگرنظرحرام است بسی گناه دارم

 من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم

چه کنم نمی‌توانم که نظر نگاه دارم

ستم از کسیست بر من که ضرورتست بردن

نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم

نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن

... نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم

نه اگر همی‌نشینم نظری کند به رحمت

نه اگر همی‌گریزم دگری پناه دارم

بسم از قبول عامی و صلاح نیک نامی

چو به ترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارم

تن من فدای جانت سر بنده و آستانت

چه مرا به از گدایی چو تو پادشاه دارم

چو تو را بدین شگرفی قدم صلاح باشد

نه مروتست اگر من نظر تباه دارم

چه شبست یا رب امشب که ستاره‌ای برآمد

که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارم

مکنید دردمندان گله از شب جدایی

که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم

که نه روی خوب دیدن گنهست پیش سعدی

تو گمان نیک بردی که من این گناه دارم

خزلی ازجلال همائی

  

 غزلی ازجلال همائی

مگــذار تــا ز دست غمــت نـالـه سر کنـم

سوز درون قــریـــن دعـــای سحـــر کنــــم

تـا کـی بـه جستجـوی تـو ای گـوهـر مــراد

خــود را بــه مــوج خیــز بلا غــوطـه ور کنم

آیـا بـود کــه بــا تــو چنــانــم کــه آرزوست

صبحـی بـه شام آرم و شامـی سحـر کنم

در بــزم قــرب ره نــدهنــدم مگــر چو شمع

سـر تـا قـدم بسوزم و از خــود سفــر کنم

گوئـی که عمر از چه تبه میکنی به عشق

عمــری دگــر نمــانـد کــه کـــار دگــر کنــم

جلال همایی

غزلی ازشاه نعمت الله ولی

 

 

 غزلی ازشاه نعمت الله ولی 

تابادچنین بادا

رندیم ودگررندیم تابادچنین بادا

توبه همه بشکستیم تابادچنین بادا

چون قطره ازین دریادیروزجدابودیم

امروزبپیوستیم تابادچنین بادا

عقل ازسرنادانی دردسرمامیداد

عشق آمدووارستیم تابادچنین بادا

مادست برآوردیم درپاش سرافکندیم

مستانه ازآن دستیم تابادچنین بادا

زنارسرزلفش افتادبه دست ما

زنارچنان بستیم تابادچنین بادا

آن رند خراباتی رندانه حریف ماست

اوسرخوش ومامستیم تابادچنین بادا

ماسیدرندانیم باساقی سرمستان

درمیکده بنشستیم تابادچنین بادا

مزامیرگل داوودی استادشفیعی کدکنی

 

 

مزامیرگل داوودی

استادشفیعی کدکنی

هیچ کس هست که با
قطره ی باران امشب
 همسرایی کند و روشنی گل ها را
 بستاید تا صبح
 که برآید خورشید ؟
هیچ کس هست که در
نشئه ی صبح
 ساغر خود را بر ساغر آلاله زند
 به لب جوباران
و بنوشد همه جامش را
 شادی کام گیاهی که ننوشیده از ابر کویر
 ساغر روشنی باران ؟
 هیچ کس هست که با باد بگوید
 در باغ
 آشیان ها را ویرانه مکن
جوی
 آبشخور پروانه ی صحرا را
 آشفته مدار
 و زلالش را
کایینه ی صد رنگ گل است
 با سحرگاهان بیگانه مکن
هیچ کس هست که از خط افق
 گرد صحرا را
 دریا را
 مرزی بکشد
 نگذارد که عبور شیطان
 از پل نقره ی موج
 عصمت سبز علقزاران را
تیره و نحس و شب آلود کند ؟
هیچ کس هست در اینجا که بگوید
 من
 روحی هستی را
در روشنی سوسن ها
و مزامیر گل داوودی
بهتر از مسجد یا صومعه می بینم ؟
هیچ کس هست که احساس کند
لطف تک بیتی زیبایی را
 که خروس شبگیر
 می سراید گه گاه ؟
 هیچ کس هست
 که اندیشه ی گل ها
را
از سرخ و کبود
بنگرد صبح در آیینه ی رود
یا یکی هست
 درین خانه
 که همسایه شود
 با سرودی که شفق می خواند
بر لب ساحل بدرود و درود ؟