بی کرانه

پابلونورودا

هنگامیکه شاعری درکنارمردم محروم ودربندش به قدرت زمانه‌ی خویش"نه"میگوید،به اسارت درمی آید وتبعیدمیشودهرآدمی ازتبارشعروشعوروشرف وی رابزرگ مینامد،خاصه اگر"پابلونرودای" شیلیائی باشدولی وقتی چنین شاعری دمی ازدُرشتی های زمانه‌ی ِدون رومیگرداندوازعشق کمال یافته‌ی زمینی سخن میگویدبزرگترجلوه میکند

بی کرانه

(ترجمه‌ی احمدپوری)

(هدیه ای برای خنگول)

دستهایم رامیبینی؟آنها زمین راپیموده اند

خاک وسنگ راجداکرده اند

جنگ وصلح رابناکرده اند

فاصله هارا

ازدریاهاورودخانه هابرگرفته اند

وباز،

آنگاه که برتن تومیگذرند،

محبوب کوچکم،

دانه‌ی گندمم،پرستویم،

نمیتوانندتورادربرگیرند،ازتاب وتوان افتاده

درپی کبوترانی توامان اند

که درسینه ات می آرمندیاپروازمیکنند،

آنهادوردستهای پاهایت رامی پیمایند

درروشنائی کمرگاه تومی آسایند

برای من گنجی هستی تو

سرشارازبی کرانگی هاتادریاوشاخه هایش

سپیدوگسترده ونیلگونی

چون زمین به فصل انگورچینان،

دراین سرزمین

ازپاهاتاپیشانیت

پیاده،پیاده،پیاده

زندگیم را سپری خواهم کرد.

ارغوان

ارغوان

"هوشنگ ابتهاج"

هدیه ای برای ارغوان رفیق دورودیرم

تازمانی که درجامعه تبعیض،شقاوت،دوروئی ودنائت وپستی ورذالت هست دانائی نمیتواندتف به صورت جهل نیندازدوآن رارسوانکند.نمیتوان انسان بودگله نکرد،غصه وخون نخوردودست دردست یارانی نداشت وقلم رابرای افشای جهل وخرافات وسودجوئی به رقص

پاک وبیدادسوزِآتش وانداشت

ارغوان،

شاخه‌ی همخون ِجدامانده‌ی من

آسمان ِتوچه رنگ است امروز

آفتابیست هوا؟

یاگرفتست هنوز؟

من درین گوشه که ازدنیابیرونست

آسمانی به سرم نیست

ازبهاران خبرم نیست

آنچه میبینم دیوارست

آه،این سخت ِسیاه،آنچنان نزدیک است

که چوبرمیکشم ازسینه نفس

نفسم رابرمیگرداند

ره،چنان بسته که پروازنگه

درهمین یک قدمی میماند

کورسوئی زچراغی رنجور

قصه پرداز ِشب ظلمانیست

نفسم میگیرد،که هواهم اینجا،زندانیست

هرچه با من اینجاست

رنگ ِرُخ باخته است

آفتابی هرگز،گوشه‌ی چشمی هم

برفراموشی این دخمه،نینداخته است

اندرین گوشه‌ی خاموش فراموش شده

کزدَم ِسردش هرشمعی خاموش شده

یادرنگینی درخاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم داردمیگرید

چون دل من که چنین خون آلود

هردم ازدیده فرومیریزد

ارغوان

این چه رازیست که هرباربهار

باعزای دل ِما می آید

که زمین هرسال ازخون ِپرستوها

رنگین است

وین چنین برجگرسوختگان

داغ برداغ می افزاید؟

ارغوان

پنجه‌ی خونین زمین

دامن ِصبح بگیر

وزسواران خرامنده‌ی خورشیدبپرس

کی براین دره‌ی غم میگذرند؟

ارغوان خوشه‌ی خون

بامدادان که کبوترها

برلب پنجره‌ی باز ِسحر

غلغله می آغازند

جان ِگلرنگ مرا

برسر ِدست بگیر

به تماشگه پروازببر

آه بشتاب که همپروازان

نگران ِغم ِهمپروازند

ارغوان

بیرق ِگلگون بهار

توبرافراشته باش

شعرخونبار ِمنی

یاد ِرنگین رفیقانم رابرزبان داشته باش

توبخوان،نغمه‌ی ناخوانده‌ی من

ارغوان

شاخه‌ی همخون ِجدامانده‌ی من

بازهم بی تا

بازهم بی تا

باتو

مادرمیگوید:"تادل نسوزدچشم اشکش درنمی آید"من درکارهنراین سوزش دل واشک چشم رادرشکوه ِاولین قدم ِهرهنرمندمیبینم.تاریخ وبلاگ بیتا

سروده‌ی زیررااولین قدم اوبه سمت سرودن شعرنشان میدهد

باتوبی رنگ ترین شعرمرارنگی بود

درپی گم شدن قافیه آهنگی بود

باتو زیبایی هرچیز دوچندان میشد

دل تنهایی من باتوچه خندان میشد

باتوباجام ِتهی مست شدن آسان بود

جسم ِبیمار ِمرایک نگهت درمان بود

غزلی ازحافظ

غزل

"حافظ"

تقدیم به بی تای بی همتا

زلف بربادمده تاندهی بربادم

نازبنیادمکن تانکنی بنیادم

می مخورباهمه کس تانخورم خون جگر

سرمکش تانکشدسربه فلک فریادم

زلف راحلقه مکن تانکنی دربندم

طره راتاب مده تاندهی بربادم

یاربیگانه مشوتانبری ازخویشم

غم اغیارمخورتانکنی ناشادم

رخ برافروزکه فارغ کنی ازبرگ گلم

قدبرافرازکه ازسروکنی آزادم

شمع هرجمع مشوورنه بسوزی مارا

یادهرقوم مکن تانروی ازیادم

شهره‌ی شهرمشوتاننهم سردرکوه

شورشیرین منماتانکنی فرهادم

رحم کن برمن مسکین وبه فریادم رس

تابه خاک درآصف نرسدفریادم

حافظ ازجورتوحاشاکه بگردان روی

من ازآنروزکه دربندتوام آزادم

بازهم مسیح اسمعیلی

بازهم مسیح اسمعیلی

http://ashghebaroon.persianblog.ir

من هیچ نیستم...جزبارقه ای ازپنجره های جهان! 

اینجا بوی کوچه پس کوچه های ممنوع زمین را می دهد...بوی اتفاق هایی که رخ دادند...اتفاق هایی که خود ِمن بودند!

من یک زنم!

این،همه‌ی گناه منست

و من لذت این گناه رابه دست بادسپرده‌ام

آنگاه که موپریشان کرد

وچشم به آسمان دوخت

ودهان به دهان باران

سبزشد

تاکویر

از چشمان من بنوشد

بی آنکه بداند

این دل که از ما می‌ بَرَد

به دلداده دیگری وعده عشق‌بازی داده است!

خضاب

کسائی مروزی

خضاب

ازخضاب من وازموی سیه کردن من

گرهمی رنج خوری بیش مخوررنج مبر

غرضم زونه جوانیست بترسم که زمن

خردپیران جویندونیابنداثر!

رباعی شاه شجاع

رباعی شاه شجاع

سخن تنهادراختیارخردمندان نیست تابدان"داددهندبیدادرا!"

گاه چون تیغ تیزکه دردست زنگی مست جنایت می آفریند

وسیله‌ی بیان مقاصدشیطانی شیطانهاست

شاه شجاع ازتبارآل مظفر

پدرکورکردوبابرادرخودمحمودبرسرتصاحب ملک جنگیدووی رابکشت واین راباعی رانیزسرود:

"محمودبرادرم شه شیرمکین

میکردخصومت ازپی تاج ونگین

کردیم دوبخش تابیاساید خلق

اوزیرزمین گرفت ومن روی زمین"

بیتا

بیتا

شاعره ای که آدرس وبلاگش رابرایتان مینویسم صاحب سبک وزبان روان وبدون گیروگرهیست که تعابیرلطیف وشاعرانه وزنانه‌ی خودرادرقالب شعرنوبه شیوه ای غیرمتعارف ولی

معصومانه میسراید

http://www.bita22af.persianblog.ir

هم قبیله

من به ثانیه هایی که هستی

به وسعت سالهاایمان دارم

و به ساعت هایی که نیستی به اندازه‌ی یک قرن کافرم

بگوکه تن مقدست راچگونه تطهیرکرده ای؟

تاکلامم رامطهرنکرده به پیشگاهت روانه نکنم

ای هم قبیله‌ی من

امشب که ماه کامل شود

افسانه‌ی جنون را

زنان قبیله برای کودکانشان خواهندگفت

اشاره کن

تا کودکان رابه وهم مادرانشان بخندانم

مردمان این قبیله طاقت شنیدن ندارند

من به آنان ازکسی میگویم

که بادبرشانه اش هرنشانه ازبهاررانشانده است

و آنان مرابه پاییزبی برگشان فرامی خوانند

ای هم قبیله من

دستانی که به خون عشق آلوده است

مرا به جرم بیعت نکردن با خدایشان خواهد کشت

مگرنه اینکه برآستان عشق سرسائیدن عین عبادت است

روزهای جامانده از خویشم

روزهای جامانده ازخویشم

نیکو

بانوی بارانها(نیکو)که آدرس وبلاگش رابرایتان مینویسم بازبانی زنانه مادرانه شعرمینویسد،اندوه وشادی وامیدویاس راچون ملودی های ِخوش ِنغمه های موسیقی اصیل ایرانی به جان مینشاند 

http://banoo-b.persianblog.ir

خرمن هارا

باددرو میکند

و جنگل را

مترسک هایی که

تن پوش بومی دارند

و نگاهشان به اندازه ای غریب

که دشنه شلیک می شود از ان

چه کسی آیا

به خانه می رساند

لحظه های کال مرا

تاگاهی

روزهای جا مانده ازخویشم را

به جشن افتاب بنشانم

به افتابگردان هایی که

کفه کفه مزرعه شده اند

بگویید

        سالها 

                  اززلال

                               گذشته

                                            است

میگویم:

وقتی مترسکی درون ِکسی راخراب میکندناله های حاصل ازفروپاشی درونش راشب درکابوسهائی که میبیندمیشنود.واگرچه هستندکسانی که بعدازارتکاب شنیع ترین جنایتها خودرانادان وبی خبروحتی تقصیرکارنمیبینندولی کابوسها ادامه میابند.ازین رودرنظام جهان سرانجام لحظه های کال به عطررسیدگی معطرمیشوندروزهای به جامانده درجشن آفتاب میرقصندویاد ِهرزلالی کاروانهای خسته راسرانجام به رودی کشیده و سیراب میکند

مسیح اسمعیلی

لقد خلقنا الانسان فی درد !

بانومسیح ِاسمعیلی ازشاعره های جوانیست که با تکیه به فهم عمیق خودازادبیات کهن ِمیهنمان شعرهائی به سبک مدرن باشیوه‌ وزبان خودیافته،تعابیرومضامین عالی میسرایدبرای آشنائی شما بااوعلاوه برانتخاب کامل پست جدیدش آدرس وبلاگش رااینجا برایتان مینویسم.آشنائی بااوازطریق همین پست باشاعره ای روبرو میشویدکه ازسنت روی به تجدددارد.وی همچنانکه ازسنتهای متحجر روی برمیتابدازابتذال تجددگریزان است نامبرده ریشه درارزشهای کهن وطن داردوسرشاخه های فکرش درشکوه تجدددرنسیم مدرنیته میرقصد.                                       

http://ashghebaroon.persianblog.ir

از هر طرف که روی، اگر راه روی ، راه بری!

عقل سرخ – سهروردی

تا کی همش فکر تو و عشق و دلم باشم ؟
می خواهم از فردا کمی فکر خودم باشم !

می خواهم از آفاق بگذرم...  از مرزها....آن سوی مرزها چیزهای خوبی برای آموختن هست.
می خواهم از «اخلاق» بگذرم.
می خواهم از «عرف» بگذرم.
می خواهم از «دین» بگذرم.
از «فلسفه»
از «عشق»
از «خودم» می خواهم عبور کنم. عبوری به غابت دشوار..... در راهی که راه منست؛ نه منزلست و نه مقصود و نه مقصد

می خواهم از آفاق بگذرم...

می خواهم ، پر می‌شوم ازحس نوشدگی

لذت سیراب شدن، سرشار شدن!

می خواهم بنوشانم! بپوشانم! رها کنم!

هزاران ستاره‌ی نقره ی سنجاق شده به آسمان را

در عبور از لا به لای خواب و خیال و رمیدگی

سقوط و نیفتادن به هیچ کجا!

سیبی سرخ ‌شوم

درون خانه‌ی خود
فصلی دیگر را بگذرانم

همچون زنی
که زمان را دور می‌ریزد
زمان آشفته، زمان
زمان بی‌تحرک

سفر کنم !

بی آنکه

از بوسه بر آتش حذر کنم

به نیم‌اشارت

بالغ ‌شوم

در ازدحام واژه های نانوشته

***

می رسیم به یک صفحه مانده به آخر

اما هیچکس زبان من را نمی‌فهمد!

پی نوشت :

دنبال راهی هستم
تا به انسان بودنم نزدیک تر شوم
با تمام احساسات و دلواپسی هایم