نای خروشان
غزلی از:
رهی معیری
چونی به سینه خروشد، دلی که من دارم
به ناله گرم بود ، محفلی که من دارم
بیا و اشک مرا چاره کن ، که همچو حباب
به روی آب بود منزلی که من دارم
دل من از نگه گرم او نپرهیزد
ز برق سر نکشد ،حاصلی که من دارم
به خون نشسته ام از جان ستانی دل خویش
درون سینه بود ، قاتلی که من دارم
ز شرم عشق خموشم ، کجاست گریه ی شوق؟
که با تو شرح دهد مشکلی که من دارم
رهی ،چو شمع فروزان گرم بسوزانند
زبان شکوه ندارد دلی که من دارم