X
تبلیغات
بازی تراوین

شعری از: 

دکتر مصطفی بادکوبه ای 

 هنوز مهر تو 

هنوز مهر تو در قلب ماست ای ایران
هنوز هم دل ما حق نماست ای ایران

میان خون من و خاک توست پیوندی
که تا به صبح قیامت بجاست ای ایران

شمیم عطر شهیدان سرفراز وطن
گواه صحت این مدعاست ای ایران

به لطف کیش اهورایی تمدن ساز
هنوز خاک وطن کیمیاست ای ایران

هنوز خاک فرحزای مهر پرور تو
به چشم جان همه توتیاست ای ایران

هنوز در دل گهواره‌ها فریدون هست
هنوز خشم فرانک رواست ای ایران

هنوز پهلوی سهراب می‌ درد رستم
که قتل افسر دشمن سزاست ای ایران

صبور باید و آگه به روز سختی‌ها
که گاه نوبت رنج و بلاست ای ایران

عصای علم بباید که بشکند جادو
جواب مار، گهی اژدهاست ای ایران

ز کارنامه‌ی ننگین زور و زر اکنون
زمین عشق سرای بلاست ای ایران

به یاد قصه‌ی خونرنگ عشق و آزادی
به غم نشسته دل کوچه‌هاست ای ایران

به خون پاک شهیدان ملک جم سوگند
که روز جوشش ایمان ماست ای ایران

دل است ودیده‌ی «امید» و صبح رستاخیز
و مرگ و ظلم که حکم خداست ای ایران

بررسی چند متن کهن درباره ی فردوسی بزرگ  

استادپرویزرجبی 

 

Your image is loading... 

 

Your image is loading... 

 

Your image is loading...

ادامه مطلب ...

وصیت نامه ی وحشی بافقی 

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

 Your image is loading...

 

بانو عالم تاج قائم مقامی متخلص به ( ژاله )  

بانو عالم تاج قائم مقامی متخلص به ( ژاله ) در سال ۱۲۶۲ خورشیدی متولد شد ، به عبارتی ۲ دهه قبل از پروین اعتصامی . با نگاهی اجمالی به تاریخ معاصر ، به راحتی میتوان فهمید هه همزیستان او در آن روزگار ، چه نگاه محدود و خفت باری نسبت به زن داشته اند . در دوران جوانی به صورت نا خواسته به عقد ( علی‌مرادخان بختیاری ) رفیق پدرش بنا به دلایل مصلحتی در می آید . خود او از این ازدواج با نام ( ازدواج سیاسی ) یاد میکند و سر انجام بعد از ۷ سال به جدایی می انجامد . سرانجام محتومی که بعد از آن پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد هم به آن دچار میشوند . اما نکته جالب توجه بین این سه شاعر در این است که اگر چه آنان در زندگی شخصی و زناشویی خود موفق نبودند ، و دست برقضا هر ۳ ازدواج به جدایی انجامید ، اما هر ۳ بنیان گذار مکتبی ساختار شکن و ضد مرد سالاری بودند که امروزه از آن به عنوان فیمینیزم یاد میشود  

بسته در زنجیر آزادیست سر تا پای من  

 بَرده‌ام ای دوست و آزادی بود مولای من

گرچه آزادیست عکس بردگی در چشم خلق  

  مجمع آن هر دو ضد اینک دل شیدای من

چیست آزادی؟ ندیدم لیک می‌دانم که اوست  

  مرهمی راحت رسان بر زخم تن فرسای من

من نه مردم لیک چون مردان به بازار وجود  

 های و هویی می‌کند افسانه سودای من

پر کند ای مرد آخر گوش سنگین ترا  

 منطق گویای من، شعر بلند آوای من

من نه مردم لیک در اثبات این شایستگی  

  شور و غوغا می‌کند افکار مردآسای من

ای برادر گر به صورت زن همال مرد نیست  

  نقش مردی را به معنی بنگر از سیمای من

عرصه دید من از میدان دید تست پیش  

  هم فزون ز ادراک تو احساس ناپیدای من

باش تا بینی که زن را با همه فرسودگی  

  صورتی بخشد نوآیین طبع معنی‌زای من

از تو گر برتر نباشد جنس زن مانند توست  

  گو، خلاف رای مغرور تو باشد رای من

در ره احقاق حق خویش و حق نوع خویش  

  رسم و آیین مدارا نیست در دنیای من

پنجه اندر پنجه مردان شیرافکن زنم  

  از گری۱ چون سر برآرد همت والای من

باکی از طوفان ندارم ساحل از من دور نیست  

  تا نگویی گور توست این سهمگین دریای من

من به فکر خویشم و در فکر هم‌جنسان خویش  

  گر نباشد؟ گو نباشد مرد را پروای من

گر به ظاهر ناتوانم لیک با زور آوران  

  کوهی از فولاد گردد خود تن تنهای من

زیردستم گو مبین ای مرد کاندر وقت خویش  

  از فلک برتر شود این بینوا بالای من

شعری از:همامیرافشار

دنیای کوچک من  

 وقتی که سیم حکم کند،زر خدا شود
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا-هوای تنفس،هوای زیست-
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار یکی پاره استخوان
هنگامه یی زجنبش دمها به پا شود
وقتی که سوسمار صفت،پیش آفتاب
یک رنگ،رنگها شود ورنگها شود
وقتی که دامن شرف ونطفه گیر شرم
رجاله خیز گردد .پتیاره زا شود،
بگذار در بزرگی این منجلاب یاس
دنیای من به کوچکی انزوا شود

  Your image is loading... 

 

Your image is loading...  

 

شعری ازمیرزاعلی اکبرخان دهخدا

بعدازآنکه جهانگیرخان اصرافیل روزنامه نگارودوست نزدیک دهخدا 

بوسیله عمال استبدادمحمدعلیشاهی درباغشاه به شکل رقتباری 

به شهادت میرسد.بعدها شبی دهخدادوست شهیدخودرادرخواب میبیند 

که به وی میگوید:هیچ ازدوست افتاده ی خودیادنکنی؟  

دهخداازخواب میپردواین شعررادررثای دوست خودمیسراید 

 

 یادآر زشمع مرده ! یادآر .  

 ای مرغ سحر! چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری،
وز نفحه ی روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ی نیلگون عماری،
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری ،
یاد آر ز شمع مرده یاد آر
! ای مونس یوسف اندرین بند
تعبیر عیان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شکرخند
محسود عدو، به کام اصحاب ،
رفتی برِ یار و خویش و پیوند
آزادتر از نسیم و مهتاب،
زان کو همه شام با تو یکچند
در آرزوی وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده یاد آر!
چون باغ شود دوباره خرّم
ای بلبل مستمند مسکین!
وز سنبل و سوری و سپرغم
آفاق، نگار خانه ی چین،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز کف زمام تمکین
ز آن نوگل پیشرس که در غم
ناداده به نار شوق تسکین،
از سردی دی فسرده، یاد آر!
ای همره تیهِ پور عمران
بگذشت چو این سنین معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خویش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به کیوان
هر صبح شمیم عنبر و عود،
زان کو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روی ارض موعود،
بر بادیه جان سپرده ، یاد آر!
چون گشت ز نو زمانه آباد
ای کودک دوره ی طلائی!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائی ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائی ،
زان کس که ز نوک تیغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائی
پیمانه ی وصل خورده یاد آر!

  ادامه مطلب ...

  Your image is loading...

 غزل مثنوی تابناکی از: 

 هیلاصدیقی

ازخاکم وهم خاک من ازجان وتنم نیست

ازخاکم وهم خاک من ازجان وتنم نیست

انگارکه این قوم غضب هموطنم نیست ، 

اینجاقلم وحرمت قانون شکستند

باپرچم بی رنگ براین خانه نشستند 

پاازقدم مردم این شهرگرفتند

رای ...ونفس وحق ،همه باقهرگرفتند 

 شعری که سرودیم به صدحیله ستاندند

باسازدروغی همه جابرهمه خواندند 

بادست تبر سینه این باغ دریدند

مرغان امیدازسرهرشاخه پریدند 

بردندازاین خاک مصیبت زده نعمت

این خاک کهن بوم سراسر غم ومهنت  

ازهیبت تاریخیش آواربه جاماند

یک باغ پرازآفت وبیماربه جا ماند 

ازطایفه رستم وسهراب وسیاوش

هیهات که صدمردعزاداربجاماند 

ازمملکت فلسفه وشعروشریعت

جهل وغضب وغفلت وانکاربه جاماند  

دادیم شعاروطنی ونشینیدند

آوازهرآزاده که برداربه جاماند 

دیروزتفنگی به هرآینه سپردند

صدها گل نشکفته سرحادثه بردند  

خونپاره وخون بودوشب  ودردمداوم

بالاله ویاس وصنم وسرو مقاوم 

 آن د سته که ماندندازان قافله هادور

فرداش ازاین معرکه بردندغنایم  

امروزتفنگ پدری رادرخانه

برسینه فرزندگرفتندنشانه  

ازخون جگرسرخ شداینجارخ مادر

تب کردزمین ازسر غیرت که سراسر، 

فرسودهوای وطن ازبوی خیانت

اززهردروغ وطمع وزورواهانت  

این قوم نکردند به ناموس برادر

امروزنگاهی که به چشمان امانت  

غافل که تبرخانه ای جزبیشه ندارد

ازجنس درخت است ولی ریشه ندارد 

هرچندکه باغ ازغم پاییز تکیده

ازخون  جوانان وطن لاله دمیده  

صدگل به چمن،درقدم بادبهاران

میرویدوصدبوسه دهدبرلب باران 

 ققنوس به پاخیزدوباجان هزاره

پرمیکشدازاین قفس خون وشراره  

بابرف زمین آب شودظلم وقصاوت

فرداش ببینندکه سبزاست دوباره

شعرازهیلاصدیقی

  Your image is loading... 

ازچپ به راست:استادشفیعی کدکنی/استادهوشنگ ابتهاج/استادباستانی پاریزی 

شبگیر کاروان 

(شعری ازاستادشفیعی کدکنی) 

پیش رویم، گردِ راهِ کاروانی رفته تا بس دور 

سوی آفاقی دگر، سرشار از شادابی و شادی. 

پشتِ سر، گسترده دشتِ روزگارانِ تهی؛ 

سرشارِ خاموشی 

دشتِ انبوهِ فراموشی. 

وایِ من، کز بسترِ آن لحظه‌های سبز 

دیر، چشم از خوابِ نوشینم گشودم، دیر 

بُرده بود افسونِ شیرین لای لایِ نغز تاریخم 

سوی شهرِ ساحلِ رؤیا. 

من در آن بِشکوه و طرفه شارسانِ دور 

شهسوارِ رخش رویینِ غرورِ خویشتن بودم 

باخترسو تاختگاهم: دشت‌های روم 

مرزِ خاورسوی فرمانم: دیارِ چین 

شعله می‌زد در نگاهم آتشِ زردشت 

تازیانه می‌زدم مغرور بر دریا 

با شکوهِ شوکتِ دیرین.
پیشْ‌آهنگِ سپاهم 

صد هزاران گُردِ رویین‌تن 

با درفشِ کاویانِ جاودان پیروز 

تیغ‌هاشان برگذشته از حریرِ ابر 

سر به سر روی زمین زیرِ نگینِ من. 

من به رؤیایِ نجیب و مهربانِ خویش 

شادمان بودم 

همچو موجِ برکه‌ای 

با خلوتِ مهتاب در نجوا، 

در شبستانِ خیالِ خویش بیرون از زمین و 

آسمان بودم.
بانگِ رنگِ کاروانِ روزگاران 

خوابِ نوشینِ مرا آشفت 

تا گشودم چشم، 

رفته بود آن کاروان و مانده بود از او، 

گَردِ انبوهی پریشان 

چون تنوره‌یْ دیو 

در صحرا 

که نیارم دید از بس تیرگی دیگر 

جای پای کاروانِ رفته را یا پیش پایم را. 

کاروانِ رهروانِ باختر دیری‌ست 

کرده شبگیر و گذشته از کنارِ من 

رفته تا شهرِ هزاران آرزوی دور: 

شهر آذین بسته از رنگین کمان‌های بهار 

فکرِ انسان‌ها 

شهرِ افسونگر کبوترهای پیغامِ بشر، 

زی کشورِ خورشید 

شهرِ زرّین غرفه‌های نور.
وینک اینجا مانده من خاموش و سرگردان 

با گروهی حسرت و هیهات
دیگرم هرگز 

نه توانِ راه پیمودن 

به سوی کاروانِ رفته تا بس دور 

- که گذشته روزگارانی‌ست زین صحرا – 

نه دگر باور بدان افسانه و لالاییِ شیرین، 

مانده ار این سو 

رانده از آنجا.
نک چه سود از این شتابی دیر. 

از پسِ آن خامشی و آن درنگِ زود 

دیر شد هنگامِ بیداری
...
ای خوش آن دنیایِ خاموشی! 

و سکوتِ پرنیان پوشِ فراموشی!
برگرفته از کتاب:
شفیعی کدکنی، محمدرضا؛ شب‌خوانی؛

سه شعراز: 

رمضان سیروسی 

(١)

پرستشت

دستی ست

که مرا

بر صخره ای عمود نگه می دارد

سرسام می گیرم

اگر روزی مرا از پشت پنجره صدا نکنی

اگر شب ها

مرا با خود نبری

و دنیا را نشانم ندهی

  (٣)

می ایستم

با دستانی بر پیشانی

 فعلی پیدا نمی کنم

تاجمله رابه آخربرسانم

 

 (٢)

کتابی ست

کوچه

که هر روز گشوده می شود

و در آن تکراری نیست 

 از پنجره

مردم را مرور می کنم

با خطی که

گاهی خوانده نمی شود

  

 

ترجمه چند شعر چینی

 علیرضا آبیز

علیرضا آبیزمجموعه‌ای گزیده از چهار کتاب از شعر  کهن  و امروز چین را در دست ترجمه دارد که نشر مشکی منتشر خواهد کرد. نمونه‌های زیر از این مجموعه گرفته شده ‌است.


هدیه‌ای از معشوقه‌ی تازه‌ی امپراتور


تکه‌ای از پارچه‌ی کمیاب برگرفتم
ابریشم سفید که چون ژاله روی برف می درخشید
برایت بادبزنی ساختم از هماهنگی و شادمانی
گرد و بی نقص چون ماه تمام.
با خود به هر جا می روی ببر، در آستین ات آشیان اش ده
آن را بجنبان و نسیم خنکی خواهد وزید.


هنگام که پائیز بازمی‌گردد
و باد شمال گرما را می تاراند
امید دارم آن را
مابین هدایای کهنه
دور نیافکنی و از یاد نبری
بسیار پیش تر از آن که کهنه شود.


بانو پان
Lady P'AN   

 باد پائیزی


باد پائیزی ابرهای سپید را در آسمان می پراکند
سبزه ها زرد می شوند
برگ ها فرو می افتند
غازهای وحشی به سوی جنوب پرواز می کنند


آخرین گل ها می شکوفند
ارکیده ها و داوودی ها با عطر تلخ شان
من در رویای آن روی زیبایم
که هرگز نمی توانم از یاد ببرم.


به رود خانه می روم برای سفری بر آب
کرجی بر آب می راند
و با موج های سرسفید غوطه می خورد
نی و طبل می نوازند و پاروزنان آواز می خوانند


برای لحظه ای سر خوش می شوم
و آنگاه اندوه کهن باز می گردد
من فقط زمان کوتاهی جوان بودم
و اکنون دوباره پیر می شوم


امپراتور وو از سلسله¬ی هان
Wu of HAN
   

 ازدورترینِ زمان


از دورترینِ زمان
برمی آید  و فرو می شود خورشید
شکوه مند!


زمان می گذرد و آدمی نمی تواند آن را باز دارد
چهار فصل به آدم خدمت می کنند اما مال او نیستند
سال ها چون آب در گذرند
همه چیزی جلوی چشمانم می میرد.


امپراتور وو از سلسه‌ی هان
Wu of HAN  

قلم انداز 

موهامان را بالای سر جمع کردند
و ما را به عقد یکدیگر در آوردند
ما بیست و پانزده سال داشتیم
از آن روز تا به امشب
عشق ما را هیچ اندوهی نبود
امشب آن لذت قدیم را در هم می یابیم
گرچه شادمانی ما به زودی به پایان می آید


من به راه طولانی ای می اندیشم که در پیش دارم
بیرون می روم و به ستاره ها می نگرم
تا شب را در جامه تازه اش ببینم
قلب العقرب و ید الجوزاء
هر دو غروب کرده اند.


اکنون وقت آن است که خانه را ترک کنم
به مقصد جبهه های جنگ در دور دست.
نمی دانم آیا هرگز دوباره هم را خواهیم دید؟
همدیگر را تنگ در آغوش می فشاریم و بغض می کنیم
چهره مان جویباری از اشک.


بدرود ، دلبرم
گلهای بهاریِ زیبایی ات را محافظت کن
به روزهایی بیندیش که با هم شاد بودیم
اگر زنده ماندم برمی گردم
اگر مردم،
هرگز مرا از یاد مبر. 

سو وو
SU WU
   

 شبنم بر برگ های نورسته ی سیر


شبنم روی برگ سیر
اندکی پس از طلوع خورشید رفته است
شبنمی که این صبح بخارشد
سپیده دم فردا دوباره فرو خواهد نشست
انسان می میرد و چون مرد رفته است
هرگز آیا هیچ رفته ای را باز گشتی بوده است؟


تین هونگ
T'ien Hung
  

 

ضیافت در خانه‌ی اربابی خانواده‌ی تسو


ماه غروب می‌کند و به محاق می‌رود
نور کمرنگ‌اش جنگلِ دستخوش باد را شطرنجی کرده است


عود را کوک می‌کنم
زهش را شبنم‌تر است
جویبار در تاریکی
از زیر باغچه‌ی گل می‌گذرد
بام گالی پوش تاجی از صورت‌های فلکی بر سر دارد


ما سرگرم نوشتن‌ایم و شمع‌ها کوتاه‌تر می¬شوند


هر چه شراب دور می‌چرخد
طبع ما چون شمشیر تیزتر می‌شود


هنگام که مسابقه‌ی شعر به پایان می‌رسد
یک نفر آواز جنوب را می‌خواند
و من به قایق کوچکم می‌اندیشم
و آرزو می‌کنم با آن در راه می‌بودم.


تو فو
Tu fu
  

 

 نوشته بر دیوار عزلت کده¬ی چانگ


بهار است در کوهستان
من تنها به جست و جوی تو می‌آیم


پژواک صدای شکستن چوب در قلّه‌های ساکت را می‌شنوم
نهرها هنوز یخ زده‌اند
بر کوره راه برف دیده می‌شود


شامگاه به شیار تو می‌رسم
در گذرگاه سنگی کوهستان


تو هیچ نمی‌خواهی اگر چه در شب
درخشش طلا و نقره را بر گرداگردت می‌بینی


تو آموخته‌ای که آرام باشی
همچون آهوی کوهی‌ای که رام کرده‌ای


راه بازگشت را یاد بردم، پنهانش کردم
چون تو شدم،
قایقی خالی، شناور، سرگردان!


تو فو
Tu fu
  


 سپیده دم در زمستان


یک بار دگر مردان و جانوران منطقه البروج
بر ما گذر کردند
شیشه‌های سبز شراب در پوسته‌های قرمز میگو
هر دو خالی شده‌اند، میز در هم ریخته است
«آیا روزهای خوش گذشته را باید به خاطره‌ها سپرد؟»


هر یک نشسته در گوشته‌ای به افکار خود گوش می‌دهد
ماشین‌ها در بیرون استارت می‌زنند
پرندگان بر لبه¬ی بام بی‌قرارنند،
از نور و از همهه¬ی بامدادی.


به زودی در این سحرگاه زمستانی
من چهل ساله خواهم بود
با لحظه‌های سر سخت و لجوج
به سوی سایه‌های دراز شامگاه
زندگی می‌چرخد و می‌گذرد
چون آتشی وحشی، سیاه مست!


تو فو
Tu fu
  

ضیافت در خانه‌ی اربابی خانوادۀ تسو


ماه غروب می‌کند و به محاق می‌رود
نور کمرنگ اش جنگلِ دستخوش باد را شطرنجی کرده است


عود را کوک می‌کنم
زهش را شبنم تر است
جویبار در تاریکی
از زیر باغچة گل می‌گذرد
بام گالی پوش تاجی از صورت‌های فلکی بر سر دارد


ما سرگرم نوشتن‌ایم و شمع‌ها کوتاه‌تر می¬شوند


هر چه شراب دور می‌چرخد
طبع ما چون شمشیر تیزتر می‌شود
هنگام که مسابقة شعر به پایان می‌رسد
یک نفر آواز جنوب را می‌خواند
و من به قایق کوچکم می‌اندیشم
و آرزو می‌کنم با آن در راه می‌بودم.


تو فو
Tu fu
  


 نوشته بر دیوار عزلت کدة چانگ


بهار است در کوهستان
من تنها به جست و جوی تو می‌آیم


پژواک صدای شکستن چوب در قلّه‌های ساکت را می‌شنوم
نهرها هنوز یخ زده‌اند
بر کوره راه برف دیده می‌شود


شامگاه به شیار تو می‌رسم
در گذرگاه سنگی کوهستان


تو هیچ نمی‌خواهی اگر چه در شب
درخشش طلا و نقره را بر گرداگردت می‌بینی


تو آموخته‌ای که آرام باشی
همچون آهوی کوهی‌ای که رام کرده‌ای


راه بازگشت را از یاد بردم، پنهانش کردم
چون تو شدم،
قایقی خالی، شناور، سرگردان!


تو فو 


Tu fu

 


یک بار دیگر مردان و جانوران منطقه البروج
بر ما گذر کردند
شیشه‌های سبز شراب در پوسته‌های قرمز میگو
هر دو خالی شده‌اند، میز در هم ریخته است
«آیا روزهای خوش گذشته را باید به خاطره‌ها سپرد؟»


هر یک نشسته در گوشته‌ای به افکار خود گوش می‌دهد
ماشین‌ها در بیرون استارت می‌زنند
پرندگان بر لبۀ بام بی‌قرا ر ا نند،
از نور و از همهمة بامدادی.


به زودی در این سحرگاه زمستانی
من چهل ساله خواهم بود
با لحظه‌های سر سخت و لجوج
به سوی سایه‌های دراز شامگاه
زندگی می‌چرخد و می‌گذرد
چون آتشی وحشی، سیاه مست!

  
 سپیده دم در زمستان
<<    1       ...       27       28       29       30       31       ...       47    >>