X
تبلیغات
بازی تراوین

  Your image is loading...

 غزل مثنوی تابناکی از: 

 هیلاصدیقی

ازخاکم وهم خاک من ازجان وتنم نیست

ازخاکم وهم خاک من ازجان وتنم نیست

انگارکه این قوم غضب هموطنم نیست ، 

اینجاقلم وحرمت قانون شکستند

باپرچم بی رنگ براین خانه نشستند 

پاازقدم مردم این شهرگرفتند

رای ...ونفس وحق ،همه باقهرگرفتند 

 شعری که سرودیم به صدحیله ستاندند

باسازدروغی همه جابرهمه خواندند 

بادست تبر سینه این باغ دریدند

مرغان امیدازسرهرشاخه پریدند 

بردندازاین خاک مصیبت زده نعمت

این خاک کهن بوم سراسر غم ومهنت  

ازهیبت تاریخیش آواربه جاماند

یک باغ پرازآفت وبیماربه جا ماند 

ازطایفه رستم وسهراب وسیاوش

هیهات که صدمردعزاداربجاماند 

ازمملکت فلسفه وشعروشریعت

جهل وغضب وغفلت وانکاربه جاماند  

دادیم شعاروطنی ونشینیدند

آوازهرآزاده که برداربه جاماند 

دیروزتفنگی به هرآینه سپردند

صدها گل نشکفته سرحادثه بردند  

خونپاره وخون بودوشب  ودردمداوم

بالاله ویاس وصنم وسرو مقاوم 

 آن د سته که ماندندازان قافله هادور

فرداش ازاین معرکه بردندغنایم  

امروزتفنگ پدری رادرخانه

برسینه فرزندگرفتندنشانه  

ازخون جگرسرخ شداینجارخ مادر

تب کردزمین ازسر غیرت که سراسر، 

فرسودهوای وطن ازبوی خیانت

اززهردروغ وطمع وزورواهانت  

این قوم نکردند به ناموس برادر

امروزنگاهی که به چشمان امانت  

غافل که تبرخانه ای جزبیشه ندارد

ازجنس درخت است ولی ریشه ندارد 

هرچندکه باغ ازغم پاییز تکیده

ازخون  جوانان وطن لاله دمیده  

صدگل به چمن،درقدم بادبهاران

میرویدوصدبوسه دهدبرلب باران 

 ققنوس به پاخیزدوباجان هزاره

پرمیکشدازاین قفس خون وشراره  

بابرف زمین آب شودظلم وقصاوت

فرداش ببینندکه سبزاست دوباره

شعرازهیلاصدیقی

  Your image is loading... 

ازچپ به راست:استادشفیعی کدکنی/استادهوشنگ ابتهاج/استادباستانی پاریزی 

شبگیر کاروان 

(شعری ازاستادشفیعی کدکنی) 

پیش رویم، گردِ راهِ کاروانی رفته تا بس دور 

سوی آفاقی دگر، سرشار از شادابی و شادی. 

پشتِ سر، گسترده دشتِ روزگارانِ تهی؛ 

سرشارِ خاموشی 

دشتِ انبوهِ فراموشی. 

وایِ من، کز بسترِ آن لحظه‌های سبز 

دیر، چشم از خوابِ نوشینم گشودم، دیر 

بُرده بود افسونِ شیرین لای لایِ نغز تاریخم 

سوی شهرِ ساحلِ رؤیا. 

من در آن بِشکوه و طرفه شارسانِ دور 

شهسوارِ رخش رویینِ غرورِ خویشتن بودم 

باخترسو تاختگاهم: دشت‌های روم 

مرزِ خاورسوی فرمانم: دیارِ چین 

شعله می‌زد در نگاهم آتشِ زردشت 

تازیانه می‌زدم مغرور بر دریا 

با شکوهِ شوکتِ دیرین.
پیشْ‌آهنگِ سپاهم 

صد هزاران گُردِ رویین‌تن 

با درفشِ کاویانِ جاودان پیروز 

تیغ‌هاشان برگذشته از حریرِ ابر 

سر به سر روی زمین زیرِ نگینِ من. 

من به رؤیایِ نجیب و مهربانِ خویش 

شادمان بودم 

همچو موجِ برکه‌ای 

با خلوتِ مهتاب در نجوا، 

در شبستانِ خیالِ خویش بیرون از زمین و 

آسمان بودم.
بانگِ رنگِ کاروانِ روزگاران 

خوابِ نوشینِ مرا آشفت 

تا گشودم چشم، 

رفته بود آن کاروان و مانده بود از او، 

گَردِ انبوهی پریشان 

چون تنوره‌یْ دیو 

در صحرا 

که نیارم دید از بس تیرگی دیگر 

جای پای کاروانِ رفته را یا پیش پایم را. 

کاروانِ رهروانِ باختر دیری‌ست 

کرده شبگیر و گذشته از کنارِ من 

رفته تا شهرِ هزاران آرزوی دور: 

شهر آذین بسته از رنگین کمان‌های بهار 

فکرِ انسان‌ها 

شهرِ افسونگر کبوترهای پیغامِ بشر، 

زی کشورِ خورشید 

شهرِ زرّین غرفه‌های نور.
وینک اینجا مانده من خاموش و سرگردان 

با گروهی حسرت و هیهات
دیگرم هرگز 

نه توانِ راه پیمودن 

به سوی کاروانِ رفته تا بس دور 

- که گذشته روزگارانی‌ست زین صحرا – 

نه دگر باور بدان افسانه و لالاییِ شیرین، 

مانده ار این سو 

رانده از آنجا.
نک چه سود از این شتابی دیر. 

از پسِ آن خامشی و آن درنگِ زود 

دیر شد هنگامِ بیداری
...
ای خوش آن دنیایِ خاموشی! 

و سکوتِ پرنیان پوشِ فراموشی!
برگرفته از کتاب:
شفیعی کدکنی، محمدرضا؛ شب‌خوانی؛

سه شعراز: 

رمضان سیروسی 

(١)

پرستشت

دستی ست

که مرا

بر صخره ای عمود نگه می دارد

سرسام می گیرم

اگر روزی مرا از پشت پنجره صدا نکنی

اگر شب ها

مرا با خود نبری

و دنیا را نشانم ندهی

  (٣)

می ایستم

با دستانی بر پیشانی

 فعلی پیدا نمی کنم

تاجمله رابه آخربرسانم

 

 (٢)

کتابی ست

کوچه

که هر روز گشوده می شود

و در آن تکراری نیست 

 از پنجره

مردم را مرور می کنم

با خطی که

گاهی خوانده نمی شود

  

 

ترجمه چند شعر چینی

 علیرضا آبیز

علیرضا آبیزمجموعه‌ای گزیده از چهار کتاب از شعر  کهن  و امروز چین را در دست ترجمه دارد که نشر مشکی منتشر خواهد کرد. نمونه‌های زیر از این مجموعه گرفته شده ‌است.


هدیه‌ای از معشوقه‌ی تازه‌ی امپراتور


تکه‌ای از پارچه‌ی کمیاب برگرفتم
ابریشم سفید که چون ژاله روی برف می درخشید
برایت بادبزنی ساختم از هماهنگی و شادمانی
گرد و بی نقص چون ماه تمام.
با خود به هر جا می روی ببر، در آستین ات آشیان اش ده
آن را بجنبان و نسیم خنکی خواهد وزید.


هنگام که پائیز بازمی‌گردد
و باد شمال گرما را می تاراند
امید دارم آن را
مابین هدایای کهنه
دور نیافکنی و از یاد نبری
بسیار پیش تر از آن که کهنه شود.


بانو پان
Lady P'AN   

 باد پائیزی


باد پائیزی ابرهای سپید را در آسمان می پراکند
سبزه ها زرد می شوند
برگ ها فرو می افتند
غازهای وحشی به سوی جنوب پرواز می کنند


آخرین گل ها می شکوفند
ارکیده ها و داوودی ها با عطر تلخ شان
من در رویای آن روی زیبایم
که هرگز نمی توانم از یاد ببرم.


به رود خانه می روم برای سفری بر آب
کرجی بر آب می راند
و با موج های سرسفید غوطه می خورد
نی و طبل می نوازند و پاروزنان آواز می خوانند


برای لحظه ای سر خوش می شوم
و آنگاه اندوه کهن باز می گردد
من فقط زمان کوتاهی جوان بودم
و اکنون دوباره پیر می شوم


امپراتور وو از سلسله¬ی هان
Wu of HAN
   

 ازدورترینِ زمان


از دورترینِ زمان
برمی آید  و فرو می شود خورشید
شکوه مند!


زمان می گذرد و آدمی نمی تواند آن را باز دارد
چهار فصل به آدم خدمت می کنند اما مال او نیستند
سال ها چون آب در گذرند
همه چیزی جلوی چشمانم می میرد.


امپراتور وو از سلسه‌ی هان
Wu of HAN  

قلم انداز 

موهامان را بالای سر جمع کردند
و ما را به عقد یکدیگر در آوردند
ما بیست و پانزده سال داشتیم
از آن روز تا به امشب
عشق ما را هیچ اندوهی نبود
امشب آن لذت قدیم را در هم می یابیم
گرچه شادمانی ما به زودی به پایان می آید


من به راه طولانی ای می اندیشم که در پیش دارم
بیرون می روم و به ستاره ها می نگرم
تا شب را در جامه تازه اش ببینم
قلب العقرب و ید الجوزاء
هر دو غروب کرده اند.


اکنون وقت آن است که خانه را ترک کنم
به مقصد جبهه های جنگ در دور دست.
نمی دانم آیا هرگز دوباره هم را خواهیم دید؟
همدیگر را تنگ در آغوش می فشاریم و بغض می کنیم
چهره مان جویباری از اشک.


بدرود ، دلبرم
گلهای بهاریِ زیبایی ات را محافظت کن
به روزهایی بیندیش که با هم شاد بودیم
اگر زنده ماندم برمی گردم
اگر مردم،
هرگز مرا از یاد مبر. 

سو وو
SU WU
   

 شبنم بر برگ های نورسته ی سیر


شبنم روی برگ سیر
اندکی پس از طلوع خورشید رفته است
شبنمی که این صبح بخارشد
سپیده دم فردا دوباره فرو خواهد نشست
انسان می میرد و چون مرد رفته است
هرگز آیا هیچ رفته ای را باز گشتی بوده است؟


تین هونگ
T'ien Hung
  

 

ضیافت در خانه‌ی اربابی خانواده‌ی تسو


ماه غروب می‌کند و به محاق می‌رود
نور کمرنگ‌اش جنگلِ دستخوش باد را شطرنجی کرده است


عود را کوک می‌کنم
زهش را شبنم‌تر است
جویبار در تاریکی
از زیر باغچه‌ی گل می‌گذرد
بام گالی پوش تاجی از صورت‌های فلکی بر سر دارد


ما سرگرم نوشتن‌ایم و شمع‌ها کوتاه‌تر می¬شوند


هر چه شراب دور می‌چرخد
طبع ما چون شمشیر تیزتر می‌شود


هنگام که مسابقه‌ی شعر به پایان می‌رسد
یک نفر آواز جنوب را می‌خواند
و من به قایق کوچکم می‌اندیشم
و آرزو می‌کنم با آن در راه می‌بودم.


تو فو
Tu fu
  

 

 نوشته بر دیوار عزلت کده¬ی چانگ


بهار است در کوهستان
من تنها به جست و جوی تو می‌آیم


پژواک صدای شکستن چوب در قلّه‌های ساکت را می‌شنوم
نهرها هنوز یخ زده‌اند
بر کوره راه برف دیده می‌شود


شامگاه به شیار تو می‌رسم
در گذرگاه سنگی کوهستان


تو هیچ نمی‌خواهی اگر چه در شب
درخشش طلا و نقره را بر گرداگردت می‌بینی


تو آموخته‌ای که آرام باشی
همچون آهوی کوهی‌ای که رام کرده‌ای


راه بازگشت را یاد بردم، پنهانش کردم
چون تو شدم،
قایقی خالی، شناور، سرگردان!


تو فو
Tu fu
  


 سپیده دم در زمستان


یک بار دگر مردان و جانوران منطقه البروج
بر ما گذر کردند
شیشه‌های سبز شراب در پوسته‌های قرمز میگو
هر دو خالی شده‌اند، میز در هم ریخته است
«آیا روزهای خوش گذشته را باید به خاطره‌ها سپرد؟»


هر یک نشسته در گوشته‌ای به افکار خود گوش می‌دهد
ماشین‌ها در بیرون استارت می‌زنند
پرندگان بر لبه¬ی بام بی‌قرارنند،
از نور و از همهه¬ی بامدادی.


به زودی در این سحرگاه زمستانی
من چهل ساله خواهم بود
با لحظه‌های سر سخت و لجوج
به سوی سایه‌های دراز شامگاه
زندگی می‌چرخد و می‌گذرد
چون آتشی وحشی، سیاه مست!


تو فو
Tu fu
  

ضیافت در خانه‌ی اربابی خانوادۀ تسو


ماه غروب می‌کند و به محاق می‌رود
نور کمرنگ اش جنگلِ دستخوش باد را شطرنجی کرده است


عود را کوک می‌کنم
زهش را شبنم تر است
جویبار در تاریکی
از زیر باغچة گل می‌گذرد
بام گالی پوش تاجی از صورت‌های فلکی بر سر دارد


ما سرگرم نوشتن‌ایم و شمع‌ها کوتاه‌تر می¬شوند


هر چه شراب دور می‌چرخد
طبع ما چون شمشیر تیزتر می‌شود
هنگام که مسابقة شعر به پایان می‌رسد
یک نفر آواز جنوب را می‌خواند
و من به قایق کوچکم می‌اندیشم
و آرزو می‌کنم با آن در راه می‌بودم.


تو فو
Tu fu
  


 نوشته بر دیوار عزلت کدة چانگ


بهار است در کوهستان
من تنها به جست و جوی تو می‌آیم


پژواک صدای شکستن چوب در قلّه‌های ساکت را می‌شنوم
نهرها هنوز یخ زده‌اند
بر کوره راه برف دیده می‌شود


شامگاه به شیار تو می‌رسم
در گذرگاه سنگی کوهستان


تو هیچ نمی‌خواهی اگر چه در شب
درخشش طلا و نقره را بر گرداگردت می‌بینی


تو آموخته‌ای که آرام باشی
همچون آهوی کوهی‌ای که رام کرده‌ای


راه بازگشت را از یاد بردم، پنهانش کردم
چون تو شدم،
قایقی خالی، شناور، سرگردان!


تو فو 


Tu fu

 


یک بار دیگر مردان و جانوران منطقه البروج
بر ما گذر کردند
شیشه‌های سبز شراب در پوسته‌های قرمز میگو
هر دو خالی شده‌اند، میز در هم ریخته است
«آیا روزهای خوش گذشته را باید به خاطره‌ها سپرد؟»


هر یک نشسته در گوشته‌ای به افکار خود گوش می‌دهد
ماشین‌ها در بیرون استارت می‌زنند
پرندگان بر لبۀ بام بی‌قرا ر ا نند،
از نور و از همهمة بامدادی.


به زودی در این سحرگاه زمستانی
من چهل ساله خواهم بود
با لحظه‌های سر سخت و لجوج
به سوی سایه‌های دراز شامگاه
زندگی می‌چرخد و می‌گذرد
چون آتشی وحشی، سیاه مست!

  
 سپیده دم در زمستان

 Your image is loading...

 او در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. سپس این رشته را رها کرد به جامعه‌شناسی روی آورد اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد. اولین دفتر شعرش در سال ۱۳۵۰ با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رسید و با این مجموعه به عنوان بهترین شاعر جوان دوره شعر فروغ برگزیده شد. سپس وارد رادیو وتلویزیون ملی ایران شد و در گروه ادب امروز در کنار نادر پورنادر شروع به فعالیت کرد. چندی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال‌ نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سال‌های پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند.از او به عنوان پدر غزل معاصر ایران یاد می‌شود

 ای عشق ای کشیده به خون ننگ و نام را 

(حسین منزوی)

ای عشق ای کشیده به خون ننگ و نام را 

ای عشق ای کشیده به خون ننگ و نام را
 گلگونه به غاز کرده رخ صبح و شام را
 با دست های لیلی خود بافته به هم
طومار قیس و رشته ی ابن السلام را
ای قبله ی قبیله ! که در هر نماز خود
 هشیار و مست رو به تو دارد سلام را
 در بسته شد به روی همه چون تو آمدی
 ای خاص کرده معنی هر بار عام را
 نیلوفری که بوی تو را داشت ، یاس من
 شاهد که پاک وقف تو کردم مشام را
 نفس شدن ! ادامه ! بدانسانکه می کشی
 از حسرت تمام نبودن ، تمام را
 شکر تو باد عشق ؟ که گاهی چشانده ای
 در جام شوکران ، شکر این تلخاکام را
 کلمه گرفتم اینکه خدا بود یا نبود
 من از دم تو روح دمیدم کلام را
 انبوه شد به رغم تو اندوه در دلم
 از هم بپاش عشق من ! این ازدحام را

 دوشعر ازکیانوش شمس اسحاق 

نیما گفته است که :

 "عنصر اساسی آفرینش شعر رنج و اندوه آدمی است... 

.مایه شعرهای من رنج های من است"

عشق...

 وقتی

پرندگان صدا

به تازیانه رعد

پراکنده می شوند:

عشق پرنده ی تنها

که دانه های

          گریه ی باران را

                  بر می چیند

تا در حصار حسرت خویش

به نفرین قلبها بنشیند

     *   *    *

به بازار قلبها  - اکنون

عشق ؛ کاسد ترین متاع است

بیچاره سائل پیریست

 نشسته

       کنار خیابان. 

اندیشه ای به شعر

در سهمی از هنر

ما را بسنده  بود...

هدف: شکفتن انسان؛

طلوع زیبایی

در مسیر محمل عشق

 اما؛ آگاهی عامل توفان بود

و چهره ی مردم

همچون درای قافله

                در راستای بیداری...

و خیل ساده انگاران

قربانی صبوری خویش

خواهند شد...

............

..........

ما بر مدار هستی خویش

 چون ابر حادثه ایم

که با ضرورت تاریخ می باریم

وگرنه به تنهایی؛ در برابر شعر

                               هیچکاره ایم

باری کنون ستاده ام اینجا

                         شکسته وار

و ریشه در لهیب وحشی آتش

                               دوانده ام

می سوزم از امید

      که بر خیزم

 وین اسب خسته را

            بار دگر براه بر انگیزم...

ترانه ای از شهیارقنبری 

عشق اما پیداست 

سازهای غربت
سازهای ناکوک
شعر بادامی تلخ
سوگوار دل‏پوک
برگ‏ها زرد زرد،
وقتی هوا نیست
بوسه سرد سرد
صدا صدا نیست
زخم هم چه بیهوش
هیچ کس با ما نیست
شب چنان تیره
که شب پیدا نیست
شب هم پیدا نیست
عشق اما پیداست
حرف، حرف فرداست
کار بچه‏هاست
طاق‏ها بی‏کاشی
راه‏ها مثل هم
حرف‏ها شاعرکُش
بغض‏ها بی‏شبنم
دست‏ها افتاده، سرها خمیده
چشم‏ها خشکیده، عطرها پریده
ماه هم دور دور
آه اما نزدیک
روز هم بی‏روزن
سرد، سرد و تاریک
چه سرد و تاریک
عشق اما پیداست

عشق اما پیداست
حرف حرف فرداست
پکار بچه هاست
دست نقاش از همه تنهاتر
پرده‏ها را شسته زیر باران
آخرین شاعر پرید و دود شد
شعرش از هر دشنه‏یی آویزان
شاپرک افتاده در جوهردان
یاس بی‏سر ، وقفِ مرهم‏گاه
ای یقین سبز مثل معجزه
سایه‏ی آمد‌‌‌‌ن تو در راه
روز باید باشد،
عشق اما پیداست


 Your image is loading...

 

پیشنهادی تازه برای دوره بندی شعر نیما؛ گوش بر زنگ کاروان 

فرج سرکوهی 

شعرهای نیما گاه در همراهی و گاه در چالش با روح غالب بر زمانه خلق شده اندنیما یوشیج در ۲۱ آبان ۱۲۷۴ خورشیدی چشم به جهان گشود. سالگرد تولد نیما، فرصتی است تا با طرح پیشنهادی در باره «دوره بندی شعر نیما» به شاعری نزدیک تر شویم که چشم اندازهای غنی شعر او را نمی توان به یکی از ابعاد آن تقلیل داد.شعر نیما، چون هر شعر متعالی، با هر بار خوانده شدن و در هر عصر و زمانه ای از نو بازآفرینی شده، به تاویل و تفسیرهای متفاوت راه داده و آن ها را بر خود می افزاید و از همه تفسیرها فراتر می رود. کلیت شعر نیما را هیچ مفهوم و تلاشی، به مثل دوره بندی شعر او، بیان نمی کند اما هر بحث جزئی درباره نیما «دریچه ای بر باغ پردرخت» شعر او می گشاید.

در این یادداشت معیارهای دوره بندی شعر نیما از زبان، فرم، ساختار، موسیقی، تکنیک، صناعت شاعری، اجرا و ذهنیت شعری نیما استخراج شده است. هرچند چهار دوره شعری نیما با گره گاه های تاریخی ایران تلاقی می کند و از جمله به این دلیل که شعرهای نیما گاه در همراهی و گاه در چالش با روح غالب بر زمانه خلق شده اند.اغلب کسانی که در باره شعر نیما نوشته اند منظومه «افسانه» او را سرآغاز شعر نیمائی می دانند اما این برداشت نه بر استخراج معیارهای دوره بندی از شعر نیما که بر شهرت این منظومه و واکنش منفی سنت گرایان بدان استوار است.

دوره اول. شعر غیرنیمایی نیما

دوره اول شعری نیما از شعر «قصه رنگ پریده» (حوت ۱۲۹۹) آغاز و به شعر «در رثای اعتصام الملک» (۱۳۱۶) ختم می شود و شعرهایی چون خانواده سرباز، قلعه سقریم و «منظومه افسانه» بدین دوره تعلق دارند.

زیبایی شناسی، موسیقی درونی و بیرونی، جهان نگری، زبان، اجرا و ساختار شعر نیما در این دوران به آخرین دوره شعر مشروطه نزدیک است که با شاعرانی چون لاهوتی، فرخی یزدی و عشقی متمایز و مشخص می شود.

ابداع وزن شکسته و رها از قید تساوی مصرع ها، رها کردن شعر از زبان کلیشه ای ادبی، به شعر برکشیدن جزئیات عینی، اشیاء و عواطف منفرد و ... از ابداعات مهم نیما در دوره های بعدی است اما نیما در نخستین دوره شعری خود می کوشید تا به شیوه شعر مشروطه، وزن عروضی و قوالب و فرم های قدمایی را با حفظ چارچوب های اصلی با ابداعات تکنیکی اصلاح کند.

دوره دوم. شعر نیمایی. از ققنوس (۱۳۱۶) تا آی آدم ها ۱۳۲۰

ققنوس را که در سال ۱۳۱۸ خلق شد، می توان نخستین شعر نیمایی نیما تلقی کرد.در شعر ققنوس و دیگر شعرهای دوره دوم شعری نیما پیشنهادهای او در باره موسیقی شعر، همگنی ریتم و طول مصرع ها با محتوای شعری شده، رها کردن شعر از زیبایی شناسی قدمایی، دور شدن از زبان ادبی کلیشه ای و کلی گوی و نزدیک کردن زبان شعر به زبان زنده گفتگو و خطابه، به شعر برکشیدن جزئیات، اشیاء، فضا و عواطف منفرد و ... به قالب زیباترین شعرهای کوتاه دوران ریخته می شوند.نیما در دوره دوم شعری خود کتاب «ارزش احساسات» را که شاید مهم ترین متن زبان فارسی در عرصه نظریه ادبی است، چون پاورقی مجله «موسیقی»، منتشر می کند.استبداد رضاشاهی از سال ۱۳۱۰ به بعد تحکیم و در زمان سرایش شعرهایی چون «وای بر من» (۱۳۱۸) به اوج رسیده است.در این یادداشت معیارهای دوره بندی شعر نیما از زبان، فرم، ساختار، موسیقی، تکنیک، صناعت شاعری، اجرا و ذهنیت شعری نیما استخراج شده است. هرچند چهار دوره شعری نیما با گره گاه های تاریخی ایران تلاقی می کند و از جمله به این دلیل که شعرهای نیما گاه در همراهی و گاه در چالش با روح غالب بر زمانه خلق شده اند.نیمای شاعر که به جنبش آزادی خواهی و چپ گرایش داشت اکنون و به دوران سرکوب آزادی، وارث شکست جنبش مشروطه است. بر اغلب شعرهای دوره دوم شعری نیما شب وحشت زایی حکومت می کند که خلاقانه به شعر برکشیده شده است.شعرهایی چون ققنوس، غراب (۱۳۱۷)، مرغ غم (۱۳۱۷)، مرغ مجسمه (۱۳۱۷)، وای بر من (۱۳۱۸)، لاشخورها و اندوهناک شب از زیباترین شعرهای دوره دوم شاعری نیما است. در برخی شعرها مرغان با بار تمثیلی متفاوت حضوری چشم گیر دارند.شعر «وای بر من» از خوش ساخت ترین شعرهای دوره دوم شاعری نیما است. «وای بر من» مرثیه شکست خوردگانی است که «تدبیرهاشان بی ثمر» و «کشتگاه هاشان خشک» شده، «تنگنای خانه هاشان را نگاه حیله اندوز دشمن» یافته است و نیما در فضای دهشت شعری شده می پرسد «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را/ تا کشم از سینه پردرد خود بیرون/ تیرهای زهر را دلخون»

دوره سوم. از ققنوس تا آی آدم ها. شهریور ۱۳۲۰ تا مرداد ۱۳۳۲

در شهریور ۱۳۲۰ استبداد رضا شاهی در شعله های جنگ جهانی دوم دود می شود، جنبش مردمی پا می گیرد و فضای شعر ایران با امیدی خوش بینانه رنگ می شود.نیما در آذر ۱۳۲۰، دو ماه پس از خروج پهلوی اول از ایران، با سرودن شعر «آی آدم ها» با شعر امید همراه می شود، در شعر بلند «مرغ آمین»، «پیروزی خلق» را نوید می دهد و در شعر بلند «پادشاه فتح»، نقش خلاق توده را در برساختن تاریخ و سرنوشت خود به شعر بر می کشد.

در این دوران شعر فارسی سرمست پیروزی است. امیدواران تلاطم سطح را در حافظه تاریخی خود نمی سنجند و تقدیرگرایانه به پیروزی آسان «خیر» باور دارند اما نیما را نگاه انتقادی و حافظه تاریخی او از دام همراهی با روح غالب زمانه بازمی دارد.نیما شاعری درگیر است اما تابع روح غالب بر زمانه نیست. پس در جنبش و امید به تردید می نگرد و سایه های تاریک شکست آینده را در روشنی های جشن پیروزی های آسان می بیند.نیما از «گشتگاهش» می گوید که در «جوار کشت همسایه» «خشک» شده است (شعر داروگ). از زمان و زمینی می گوید که «ابر اندوه» آن را فراگرفته، از «بادی» که «خرابی دنیا از او است و خراب و مست می پیچد» (خانه ام ابری است)، از شاعری که «تنها کنار رودخانه ایستاده» و «چشم انتظار آشنایی است» اما او را نمی یابد. نیما هشدار می دهد «هنوز از شب دمی باقی است» و نگران می پرسد «اگر باران کند سرریز از هر جای/ اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟/»

«ری را»، از زیباتری شعرهای نیما و از خوش ساخت ترین شعرهای دوره دوم شعری او، هشداری است به کسانی که آرزوهای خود را سوار بر مرکب مراد می بینند.نیما در این شعر از «صدا»یی می گوید که «از پشت آب/ که بندآب/ برق سیاه تابش/ تصویری از خراب در چشم/ می نشاند»، می آید. هشدار می دهد که «صدای آدمی این نیست». در حافظه تاریخی خود به یاد می آورد که آدمیان «یک شب درون قایق دلتنگ/ خواندند آن چنان/ که من هنوز هیبت دریا را/ در خواب می بینم».شعرهای کوتاه ری را، بخوان ای همسفر با من، شب قورق، دم فروبند، مهتاب، اجاق سرد، آن گاه که گریه می دهد ساز، ماخ اولا، هنوز از شب دمی باقی است، داروگ و خانه ام ابری است بهترین شعرهای این دوره نیما و از زیباترین شعرهای او است.

دوره چهارم. دل فولادم تا شب همه شب. مرداد ۱۳۳۲ تا دی ماه ۱۳۳۸

دست کم ۷ شعر از ۱۳ شعری که نیما پس از کودتای ۲۸ مرداد سرود از بهترین شعرهای او و از زیباترین شعرهای زبان فارسی است و تنها ۴ شعر از ۱۳ شعر نیمای پس از کودتا («دل فولادم»، «روی بندرگاه» و «هست شب» «پاس ها از شب گذشته است») فضای مرثیه و شکست را تصویر می کنند. نیما در شعرهای دیگر از تبعیت فضای غالب تن می زند.با کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ سقف بلند آرزوهای نجیب ویران می شود و موجی از درد و دریع و مرثیه فاجعه، شکست جزئی را به تراژدی کلی بر می کشد.دست کم ۷ شعر از ۱۳ شعری که نیما پس از کودتای ۲۸ مرداد سرود از بهترین شعرهای او و از زیباترین شعرهای زبان فارسی است و تنها ۴ شعر از ۱۳ شعر نیمای پس از کودتا («دل فولادم»، «روی بندرگاه» و «هست شب» «پاس ها از شب گذشته است») فضای مرثیه و شکست را تصویر می کنند. نیما در شعرهای دیگر از تبعیت فضای غالب تن می زند.طبعیت شعر «دل فودلام»، نخستین سروده نیما پس از کودتا، نه طبعیت مالوف نیما که فضایی است برساخته از فولاد و مفرغ و آهن. شعر لحنی خطابی دارد و با ضرباتی تند، بریده و مضرس فاجعه شکست را منتقل می کند.در فضای این شعر «مجال دمی استادن نیست». طبیعت «بیابانی هولناک» است که «بهارش گل با زخم جسدهای کسان» می نشاند. زمین و زمان «خطه ای» است که در آن «دلی شاد نیست» و «آشوب گرانی» که «جز کشتن و کشتار» نمی دانند «امید» شاعر را «به غارت برده اند». «این زمان فکرم این است/ که در خون برادرهایم/ ناروا در خود پیچان/ بی گنه در خون غلطان/ دل فولادم را رنگ کند دیگرگون/»

شعر «روی بندرگاه» نیز، با زبانی متفاوت از دل فولادم، شعر شکست است. بندرگاه می توانست ساحل عزیمت باشد اما در بندرگاه نیما «هیچ آوازی نمی آید از مردی که در آن پنجره هر روز/ چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی/» و «آن ها که با» او دوست بودند اکنون «کشته»شده اند.شعر «هست شب» یکی از زیباترین و شکل گرفته ترین شعرهای تاریخ زبان فارسی، در سال ۱۳۳۴، به دوران تثبیت حکومت کودتا و شب خلق شد. در این شعر تصاویری موجز، فشرده، عینی اما چند بعدی و سرشار از قدرت دینامیک به هم گره خورده اند تا دهشت حکومت شب را به مخاطب منتقل کنند.چهار سال پس از کودتا (۱۳۳۶) نیما شعر «پاس ها از شب گذشته است» را می سراید: «میهمانان جای را کرده اند خالی/ دیرگاهی است/ میزبان در خانه اش تنها است/ مانده زندانی به لب هایش/ بس فراوان حرف ها اما/».اما نیما در شعرهای بعدی خود از شعر شکست، که شعر مسلط پس از کودتا بود، فاصله می گیرد.

در «سیولیشه» سوسک سیاهی مدام و مصر بر شیشه نیمای «چراغ سوخته» تک می زند، در «پیش کومه ام» «یک مرغ دل نهاده دریا دوست/ با نغمه هایش دریایی» سکوت خانه نیما را می شکند، در شعر دیگر «کک کی» «که مانده گم/ دیری است/ نعره می کشد از بیشه خموش».

در شعر «بر سر قایقش»، قایق بانی «در شب پرحادثه/ که سخت توفان زده قلب دریا است/» با «دریای هولناک و شب دهشت افزا» درگیر است و آرزو می کند «اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی می داد». اما چون قایق بان به ساحل امن می رسد می خواند «کاش بازم ره بر خطه دریای گران می افتاد».

در شعر «ترا من چشم در راهم» شکست واقعی را با انتظار حقیقی انکار می کند «گرم یاد آوری یا نه/ من از یادت نمی کاهم/ تو را من چشم در راهم/».

«شب همه شب»، آخرین شعری که در کلیات نیما با ویراستاری سیروس طاهباز منتشر شده است، تاریخ ۱۳۳۸ را دارد و نیما، که شعر کهن فارسی را با پیشنهادهای خود دیگرگون کرد، پیرانه سر تجربه تازه ای را پیشنهاد می کند: شعر در دو وزن، تجربه ای که فروغ فرخزاد بعدتر آن را پی گرفت.

نیما در یادداشت کوتاهی در باره این شعر می نویسد «مخصوصا به دو وزن سروده ام»: «این منم مانده به زندان شب تیره که باز/ شب همه شب/ گوش بر زنگ کاروانستم/».

نیما در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت.

 Your image is loading...

 

شعر زنان و بحران مخاطب  

آزاده بانوی دواچی 

 

شعر زنان در دوره ها ی مختلف تغییرات بسیاری کرده است ، تغییراتی که در قالب و محتوای اشعار زنان و همینطور در زبان آنها ایجاد شده است . حاصل رفتارهای اجتماعی و همچنین روند جنبشهای سیاسی و فرهنگی در جنبش زنان ایران بالطبع برادبیات آنها نیز تأثیر گذاشته است . همانطور که اکثر منتقدان و محققان بیان کرده اند ،مبدأ جنبش زنان ایران به دوران مشروطه باز می گردد دوره ای که پس از آن تغییرات شگرفی چه در ساختارهای اجتماعی و چه در نهاد های فرهنگی و سیاسی رخ داد " توجه به شآن و مرتبه ی زن درشعر دوران مشروطیت در واقع فرآیند حضور زنان در عرصه های فرهنگی و سیاسی است " (باباچاهی ، 47). دراین زمان تشکلهای مختلف زنان به صورت گروههای مستقل شکل گرفت و مدرسه های زنان گشوده شد، زنان وارد عرصه های سیاسی و اجتماعی شدند و در کنار مردان ، هرچند با مشکلات فراوان ، به مبارزه برای حقوق خویش پرداختند . در واقع یافته های جنبش زنان که در نتیجه بر ذهینت عمومی زنان در اجتماع تأثیر گذاشت از همین زمان آغاز شد " به رغم زن ستیزی های پنهان و آشکار که گاه از جانب چهره های معتبر و از سوی برخی از رهبران مشروطه مشاهده می شد ، به تدریج حمایت از مظلومیت زنان ایرانی و حقوق اجتماعی او محور توجه قرارگرفت . به ویژه آن که در این میان زنان نیزبر شأن و جایگاه و حقوق اجتماعی و فرهنگی خود تأکید می ورزیدند . روزنامه ها نیز منعکس کننده ی فریادهای اعتراض آمیز زنان بودند . افزون بر این شعراو نویسندگان و بعضی از رهبران مشروطه نیز در این زمینه حساسیت زیادی نشان می دادند " (باباچاهی ، 50).

ادامه مطلب ...

شعری ازسعدی 

 

ندانم از من خسته جگر چه می‌خواهی؟

دلم به غمزه ربودی، دگر چه می‌خواهی؟

اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی

ز روزگار من آشفته‌تر چه می‌خواهی؟

به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد

جفا زحد بگذشت، ای پسر، چه می‌خواهی؟

ز دیده و سر من آنچه اختیار تو است

به دیده هر چه تو گویی به سر، چه می‌خواهی؟

شنیده‌ام که تو را التماس شعر رهیست

تو کانِ شهد و نباتی، شکر چه می‌خواهی؟

به عمری از رخ خوب تو برده‌ام نظری

کنون غرامت آن یک نظر، چه می‌خواهی؟

دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را

وی آن کند که تو گویی، دگر چه می‌خواهی؟

<<    1       ...       27       28       29       30       31       ...       47    >>