X
تبلیغات
سکه 24

 Your image is loading...

 

شعری ازسهراب سپهری 

 

صدای پای آب 

 

 اهل کاشانم
روزگارم بد نیست‌.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی‌، سر سوزن ذوقی‌.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت‌.
دوستانی ، بهتر از آب روان‌.
و خدایی که در این نزدیکی است‌:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب‌، روی قانون گیاه‌.
من مسلمانم‌.
قبله ام یک گل سرخ‌.
جانمازم چشمه‌، مهرم نور.
دشت سجاده من‌.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم‌.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف‌.
سنگ از پشت نمازم پیداست‌:
همه ذرات نمازم متبلور شده است‌.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی«تکبیره الاحرام» علف می خوانم‌،
پی «قد قامت» موج‌.
کعبه ام بر لب آب ،
کعبه ام زیر اقاقی هاست‌.
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود
شهر به شهر.
«حجر الاسو » من روشنی باغچه است‌.
اهل کاشانم‌.
پیشه ام نقاشی است‌:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
پرده ام بی جان است‌.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است‌.
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک " سیلک " .
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف‌،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
پدرم پشت زمان ها مرده است‌.
پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟
پدرم نقاشی می کرد.
تار هم می ساخت‌، تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت‌.
باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه‌،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب‌.
آب بی فلسفه می خوردم‌.
توت بی دانش می چیدم‌.
تا اناری ترکی برمیداشت‌، دست فواره خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت‌.
گاه تنهایی‌، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت‌.
فکر ،بازی می کرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.
طفل ، پاورچین پاورچین‌، دور شد کم کم در کوچه
سنجاقک ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر.
من به مهمانی دنیا رفتم‌:
من به دشت اندوه‌،
من به باغ عرفان‌،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم‌.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته کوچه شک ،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم‌.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق‌.
رفتم‌، رفتم تا زن‌،
تا چراغ لذت‌،
تا سکوت خواهش‌،
تا صدای پر تنهایی‌.
چیزهایی دیدم در روی زمین‌:
کودکی دیم‌، ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن‌، روشنی پرپر می زد.
نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت‌.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت‌.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود،
کاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم‌، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.
بره ای دیدم ، بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم‌، ینجه را می فهمید.
در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب‌، به گل سوسن می گفت: «شما»
من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم ، از جنس بهار،
موزه ای دیدم دور از سبزه‌،
مسجدی دور از آب‌.
سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال‌.
قاطری دیدم بارش«انشا»
اشتری دیدم بارش سبد خالی« پند و امثال.»
عارفی دیدم بارش «تننا ها یا هو.»
من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .
من قطاری دیدم‌، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت‌.)
من قطاری دیدم‌، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی‌، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود:
کاکل پوپک ،
خال های پر پروانه‌،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی‌.
خواهش روشن یک گنجشک‌، وقتی از روی چناری به زمین
می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح‌.
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت‌.
پله هایی که به سردابه الکل می رفت‌.
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات‌،
پله هایی که به بام اشراق‌،
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت‌.
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست‌.
شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ‌.
سقف بی کفتر صدها اتوبوس‌.
گل فروشی گل هایش را می کرد حراج‌.
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست‌.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
کودکی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف
می کرد.
و بزی از «خزر» نقشه جغرافی ، آب می خورد.
بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب‌.
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب‌،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ‌.
عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.
برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.
کلمه پیدا بود.
آب پیدا بود ، عکس اشیا در آب‌.
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون‌.
سمت مرطوب حیات‌.
شرق اندوه نهاد بشری‌.
فصل ول گردی در کوچه زن‌.
بوی تنهایی در کوچه فصل‌.
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.
سفر دانه به گل .
سفر پیچک این خانه به آن خانه‌.
سفر ماه به حوض‌.
فوران گل حسرت از خاک‌.
ریزش تاک جوان از دیوار.
بارش شبنم روی پل خواب‌.
پرش شادی از خندق مرگ‌.
گذر حادثه از پشت کلام‌.
جنگ یک روزنه با خواهش نور.
جنگ یک پله با پای بلند خورشید.
جنگ تنهایی با یک آواز.
جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یک زنبیل‌.
جنگ خونین انار و دندان‌.
جنگ «نازی» ها با ساقه ناز.
جنگ طوطی و فصاحت با هم‌.
جنگ پیشانی با سردی مهر.
حمله کاشی مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون‌.
حمله لشگر پروانه به برنامه ' دفع آفات ' .
حمله دسته سنجاقک‌، به صف کارگر ' لوله کشی ' .
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی‌.
حمله واژه به فک شاعر.
فتح یک قرن به دست یک شعر.
فتح یک باغ به دست یک سار.
فتح یک کوچه به دست دو سلام‌.
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی‌.
فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ‌.
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.
قتل یک قصه سر کوچه خواب .
قتل یک غصه به دستور سرود.
قتل یک مهتاب به فرمان نیون‌.
قتل یک بید به دست «دولت.»
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ‌.
همه روی زمین پیدا بود:
نظم در کوچه یونان می رفت‌.
جغد در «باغ معلق» می خواند.
باد در گردنه خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور
می راند.
روی دریاچه آرام «نگین» ، قایقی گل می برد.
در بنارس سر هر کرچه چراغی ابدی روشن بود.
مردمان را دیدم‌.
شهرها را دیدم‌.
دشت ها را، کوه ها را دیدم‌.
آب را دیدم ، خاک را دیدم‌.
نور و ظلمت را دیدم‌.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم‌.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم‌.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم‌.
اهل کاشانم‌، اما
شهر من کاشان نیست‌.
شهر من گم شده است‌.
من با تاب ، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام‌.
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم‌.
من صدای نفس باغچه را می شنوم‌.
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت‌،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چکچک چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی‌.
و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق‌،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح‌.
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ‌،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه‌،
جریان گل میخک در فکر،
شیهه پاک حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای ، کفش ایمان را در کوچه شوق‌.
و صدای باران را، روی پلک تر عشق‌،
روی موسیقی غمناک بلوغ‌،
روی آواز انارستان ها.
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب‌،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی‌،
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد.
من به آغاز زمین نزدیکم‌.
نبض گل ها را می گیرم‌.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب‌، عادت سبز درخت‌.
روح من در جهت تازه اشیا جاری است .
روح من کم سال است‌.
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.
روح من بیکار است‌:
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن‌.
من ندیدن بیدی‌، سایه اش را بفروشد به زمین‌.
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ‌.
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.
بوته خشخاشی‌، شست و شو داده مرا در سیلان بودن‌.
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم‌.
مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن‌.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم‌.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم‌.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی‌.
تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه‌.
من به یک آینه‌، یک بستگی پاک قناعت دارم‌.
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم‌،
رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.
خوب می دانم ریواس کجا می روید،
سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،
ماه در خواب بیابان چیست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی‌.
زندگی رسم خوشایندی است‌.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ‌،
پرشی دارد اندازه عشق‌.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو
برود.
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است‌.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره‌.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است‌.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست‌.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه» ، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است‌.
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است‌.
زندگی «مجذور» آینه است‌.
زندگی گل به «توان» ابدیت‌،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی « هندسه» ساده و یکسان نفسهاست‌.
هر کجا هستم ، باشم‌،
آسمان مال من است‌.
پنجره‌، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است‌.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟
من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر
زیباست‌.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست‌.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست‌، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست‌.
زیر باران باید رفت‌.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت‌.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست‌.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت‌، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است‌.
رخت ها را بکنیم‌:
آب در یک قدمی است‌.
روشنی را بچشیم‌.
شب یک دهکده را وزن کنیم‌، خواب یک آهو را.
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم‌.
روی قانون چمن پا نگذاریم‌.
در موستان گره ذایقه را باز کنیم‌.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است‌.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ‌.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.
صبح ها نان و پنیرک بخوریم‌.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام‌.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت‌.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون‌.
و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت‌.
و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت‌.
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت‌.
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون
می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه
دریاها.
و نپرسیم کجاییم‌،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست‌.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است‌.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی‌، چه شبی داشته اند.
پشت سر نیست فضایی زنده‌.
پشت سر مرغ نمی خواند.
پشت سر باد نمی آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است‌.
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است‌.
پشت سر خستگی تاریخ است‌.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسکون می ریزد.
لب دریا برویم‌،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب‌.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم‌.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین‌،
می رسد دست به سقف ملکوت‌.
دیده ام‌، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است‌.
گاه در بستر بیماری من‌، حجم گل چند برابر شده است‌.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس‌.)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست‌.
مرگ وارونه یک زنجره نیست‌.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است‌.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان‌.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است‌.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است‌.)
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های
صدا می شنویم‌.
پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم‌.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت‌.
کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم‌.
پشت دانایی اردو بزنیم‌.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم‌.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم‌.
هیجان ها را پرواز دهیم‌.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم‌.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای " هستی " .
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم‌.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم‌.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه‌، از تابستان‌.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم‌.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم‌.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم‌.

کاشان‌، قریه چنار، تابستان ۱۳۴۳

                 

 

 

دوشعری ازفاطمه حق وردیان 

 

نگاه کن 

 

نگاه کن! 

زبانه می کشد 

این شعله 

توی پیراهن ام جانمیشود 

یکی 

یکی 

دکمه های لباس ام رابازمیکنم  

که بردرختزارهای چشمان ات آتش بیفتد! 

تواما 

باچشمهای بسته 

به پوست تنم دست میکشی 

وازانگشتان بلندت  

کبریت های سوخته برجای میماند... 

 

آوازهایی برای سرخپوست یاغی

اتوبان نیستم از من گذر کنی
تنها کوچه ای بن بست ام
می توانی بیایی و در من آواز بخوانی

رم نیستم همه ی راه ها به من ختم شود
میدانی مقدس ام
که عاشقان را در آن به دار می آویزند!

آهسته!
صدایم نزن
خواب فنچ های روی شانه ام را می آشوبی!

دل ات شهر می خواهد
در من اما هیچ میلی به شهر شدن نمی انجامد
یک کوچه
تنها یک کوچه کافی است
تا خانه ات را در آن بنا کنی!

می ترسم!
در من زنی است که ناشیانه از عشق می گریزد
در من کودکی است که به تماشای جهان می نشیند
در من شوالیه ای است که با خود به جنگ می ایستد
در من. . .

□□□

اتوبان نیستم از من گذر کنی
 تنها کوچه ای بن بستم
می توانی بیایی و در من آواز بخوانی
آهسته!
طوری که خواب پروانه ها را نیاشوبی

 

 

ادامه مطلب ...

 

 

به زودی 

 (نبض کوچه رابگیر) 

درویترین کتابفروشی ها 

نبض کوچه رابگیرکتاب شعربانومریم اسحاقی است 

که به زودی درویترین کتابفروشی هاخواهیددید.دروبلاگ این بانوی گرامی 

http://www.es-haghi.com 

مطالب بیشتری درمورداین نوآوری فرهنگی بخوانید 

اگرچه دراین مجموعه قبلاشعری ازین شاعره ی شمالی انتشاریافته  

ونام اوبرای دوستان پشوتن آشناست خوشحالم  فرصتی دست داده تا ازین نوبرانه شعری دیگری تقدیم کنم 

 

بیهوده سعی می کنم  

بیهوده سعی می کنم از تو نگویم
هنوز از میان کلماتم سرمی روی
در مغز آوازهایم تکثیر شده ای

دیگر دست همه ی فصل ها را خوانده ام
سرم را گرم می کنند
تا تو در غبار گم شوی.
دستم اما حساب نمی برد از من
بر بخار پنجره / نام تو را هی رج می زند.

ابتدای این شعر از کنار خواب هایم می گذرد
و پیشانی کتابم را خیس می کند
عطر لبخندت در ذهن شعرم نشسته
هی حواس کلماتم را پرت می کند.

کاش به این شعر قدم بگذاری
پیش از آن که پیراهنش را عوض کنم.

 Your image is loading...

 

شعری ازفروغ فرخزاد  

 بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، 

 بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش،
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت.
توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.
مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم؛
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب،
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!
آن آتشی که در دل ما شعله می کشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهکاره رسوا! نداده بود.
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حکایت عشق مدام! ما.
“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

 

 

 

 شعری ازشاملو

 شعر "با چشمها" ازدفتر "مرثیه های خاک" سروده شده بین سالهای ۱۳۴۶- ۱۳۴۲

با چشم‌ها 

ز حیرتِ این صبحِ نابجای  

خشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاق 

بر تارکِ سپیده‌ی این روزِ پابه‌زای، 

دستانِ بسته‌ام را 

آزاد کردم از 

زنجیرهای خواب. 

فریاد برکشیدم: 

«ــ اینک 

چراغ معجزه 

مَردُم! 

تشخیصِ نیم‌شب را از فجر 

در چشم‌های کوردلی‌تان 

سویی به جای اگر 

مانده‌ست آن‌قدر، 

تا 

 از 

کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب 

در آسمانِ شب 

 پروازِ آفتاب را ! 

با گوش‌های ناشنوایی‌تان 

این طُرفه بشنوید: 

در نیم‌پرده‌ی شب 

آوازِ آفتاب را!» 

«ــ دیدیم 

(گفتند خلق، نیمی) 

پروازِ روشنش را. آری!» 

نیمی به شادی از دل 

فریاد برکشیدند: 

«ــ با گوشِ جان شنیدیم 

آوازِ روشنش را!» 

باری 

من با دهانِ حیرت گفتم: 

«ــ ای یاوه 

یاوه 

یاوه، 

خلایق! 

مستید و منگ؟ 

یا به تظاهر 

تزویر می‌کنید؟ 

از شب هنوز مانده دو دانگی. 

ور تایبید و پاک و مسلمان 

نماز را 

از چاوشان نیامده بانگی!» 

هر گاوگَندچاله دهانی 

آتشفشانِ روشنِ خشمی شد: 

«ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را 

 از ما دلیل می‌طلبد.» 

توفانِ خنده‌ها... 

«ــ خورشید را گذاشته، 

می‌خواهد 

 با اتکا به ساعتِ شماطه‌دارِ خویش 

بیچاره خلق را متقاعد کند 

که شب 

 از نیمه نیز برنگذشته‌ست.» 

توفانِ خنده‌ها... 

من 

درد در رگانم 

حسرت در استخوانم 

چیزی نظیرِ آتش در جانم 

پیچید. 

سرتاسرِ وجودِ مرا 

گویی چیزی به هم فشرد 

تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید 

جوشید از دو چشمم. 

 از تلخیِ تمامیِ دریاها 

در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم. 

آنان به آفتاب شیفته بودند 

زیرا که آفتاب 

تنهاترین حقیقتِشان بود 

احساسِ واقعیتِشان بود. 

 با نور و گرمی‌اش 

مفهومِ بی‌ریای رفاقت بود 

با تابناکی‌اش  

مفهومِ بی‌فریبِ صداقت بود. 

(ای کاش می‌توانستند 

از آفتاب یاد بگیرند 

که بی‌دریغ باشند 

در دردها و شادی‌هاشان 

حتا 

با نانِ خشکِشان. ــ 

و کاردهایشان را 

جز از برایِ قسمت کردن 

بیرون نیاورند.) 

افسوس! 

آفتاب 

مفهومِ بی‌دریغِ عدالت بود و 

 آنان به عدل شیفته بودند و 

اکنون 

با آفتاب‌گونه‌یی 

آنان را 

اینگونه 

دل 

 فریفته بودند! 

ای کاش می‌توانستم 

خونِ رگانِ خود را 

من 

قطره 

قطره 

قطره 

 بگریم 

تا باورم کنند. 

ای کاش می‌توانستم 

ــ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ 

 بر شانه‌های خود بنشانم 

این خلقِ بی‌شمار را، 

گردِ حبابِ خاک بگردانم 

 تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست  

و باورم کنند. 

ای کاش 

 می‌توانستم!

  

 

 شعری ازمهرداداوستا 

میگویند:

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.  

وفا نکردی و کردم،  

خطا ندیدی و دیدم 

 شکستی و نشکستم،  

بُریدی و نبریدم 

 اگر ز خلق ملامت،  

و گر ز کرده ندامت  

کشیدم از تو کشیدم،  

شنیدم از تو شنیدم  

کی ام، شکوفه اشکی  

که در هوای تو هر شب  

ز چشم ناله شکفتم، 

 به روی شکوه دویدم 

 مرا نصیب غم آمد، 

 به شادی همه عالم  

چرا که از همه عالم،  

محبت تو گزیدم  

چو شمع خنده نکردی،  

مگر به روز سیاهم  

چو بخت جلوه نکردی،  

مگر ز موی سپیدم  

بجز وفا و عنایت،  

نماند در همه عالم  

ندامتی که نبردم،  

ملامتی که ندیدم 

 نبود از تو گریزی  

چنین که بار غم دل  

ز دست شکوه گرفتم،  

بدوش ناله کشیدم  

 جوانی ام به سمند شتاب 

 می شد و از پی چو گرد در قدم او، 

 دویدم و نرسیدم به روی بخت ز دیده،  

ز چهر عمر به گردون گهی چو اشک نشستم، 

 گهی چو رنگ پریدم وفا نکردی و کردم، 

 بسر نبردی و بردم  

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

دوشعر از اطهری کرمانی   

بگذارید بگریم به پریشانی خویش 

 

بگذارید بگریم به پریشانی خویش

که به جان آمدم از بی سروسامانی خویش

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر

درمیان باکه گذارم غم پنهانی خویش

اندراین بحر بلا ساحل امیدی نیست

تا بدان سوی کشم کشتی توفانی خویش

زنده ام باز پس ازآن همه ناکامی ها

به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش

تو به زیبایی خود کس نشناسی درشهر

ما در این ملک ندانیم به حیرانی خویش

ماسرصدق به پای تو نهادیم وزدیم

داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش  

 

  

جان چوپروانه به پای توفشاندم که چو شمع

بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش

گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی

گفت ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

"اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی

نشنیدیم یکی را به پریشانی خویش  

 

رفتی

 

رفتی ولی کجاکه به دل جاگرفته ای

دل جای توست گرچه دل ازماگرفته ای

ای نخل من که برگ وبرت شدزدیگران

دانی کزآب دیده من پاگرفته ای

ترسم که به عهد خویش نپایی وبشکنی

آن دل که ازمنش به تمناگرفته ای

ای روشنی دیده ببین اشک روشنم

تصمیم اگربه دیدن دریاگرفته ای

بگذارتاببینمش اکنون که میرود

ای اشک ازچه راه تمناگرفته ای

خارم به دل فرومکن ای گل به نیشخند

اکنون که روی سینه ی اوجاگرفته ای

گویی صبورباش به هجرانم اطهری

آخر توصبرزین دل شیدا گرفته ای

  

 

 

شعری از: 

 از اقلیما آزرم  

ازکدام سوی خواهی آمد 

از کدام سوی خواهی آمد
آنگه که
در چهارسوق رابطه های قراردادی
به جرم سرکشی
بدارم آویزند
از کدام سوی خواهی رسید
تا کفتارهای حریص
چشمهای همیشه منتظرم را آنجا
سفره پهن کنند
که نشود نفرین بادهای ناراضی
از همآغوشیی پیکر خشکیده من
بگوشت برسد
ازکدام سوی
تا نام ببرم
اگرم واپسین خواهشی پرسیدند

 

ادامه مطلب ...

 شعری از:ماته‌یا ماته‌وسکی

ترجمه :محسن عمادی  

تولد تراژدی 

وقتی ارسطو حالت حقیقی امور را تثبیت کرد
و ابزارهای تبدیل وضوح به ابهام را معین نمود
وقتی خنده، چاک دهان شد
و کلمه، شمشیر
رنج هنوز وجود داشت

چرا که دست، دیرزمانی همچون دست مدل شده بود
و کلمه چون کلمه
تا شر را از جهان بیرون براند
ولی شر در دقیق‌ترین قوانین بود
در ناگزیرترین افعال

و دیونیسوس، مست از شراب و خورشید
دیرگاهی می‌رقصید به دور شمشیر
و جانور موذی را به خواندن وا می‌داشت
و چنین بود که آواز زاده شد

وقتی زنان خود را در سیاهی مستور می‌کردند
برج‌ها می‌سوختند و کشتی‌ها غرق می‌شدند
و اسب‌ها میوه‌های زمین را له می‌کردند
دل، خود را به منجنیقی خشک بدل می‌کرد
و خون از تن می‌گریخت.
هیچ‌چیز با قهرمانی نسبتی نداشت
و نه با اندوه تنهایی
نه با اشک دل‌های ویران

فیلسوف پیر حتی حالا، هنوز می‌خواهد
قوانین زیبای نمایش را
برای آن سلاخی‌ها وضع کند
وقتی شنونده
مدام
برای مرگ
کف می‌زند.

زن در ایران: 

شعری ازپروین اعتصامی 

این شعر که در چاپهای جدید دیوان پروین اعتصامی حذف شده از دیوان پروین اعتصامی چاپ هفتم بهمن ماه ۲۵۳۵ شاهنشاهی (شعر شماره ۱۱۸ از صفحه ۱۵۳) نقل می شود. در آغاز این قصیده در نسخه یاد شده نوشته شده است : «در اسفند ۱۳۱۴ بمناسبت رفع حجاب گفته شده است». 

 زن در ایران: 

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود

پیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبود

زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت

زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبود

کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد

کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود

در عدالتخانه انصاف زن شاهد نداشت

در دبستان فضیلت زن دبستانی نبود

دادخواهیهای زن می‌ماند عمری بی‌جواب

آشکارا بود این بیداد؛ پنهانی نبود

بس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیک

در نهاد جمله گرگی بود؛ چوپانی نبود

از برای زن به میدان فراخ زندگی

سرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبود

نور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتند

این ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبود

زن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوک هنر

خرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبود

میوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیک

بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود

در قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان

در گلستان نام ازین مرغ گلستانی نبود

بهر زن تقلید تیه فتنه و چاه بلاست

زیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبود

آب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتری

با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود

جلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیست

عزت از شایستگی بود از هوسرانی نبود

ارزش پوشانده کفش و جامه را ارزنده کرد

قدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود

سادگی و پاکی و پرهیز یک یک گوهرند

گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود

از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن

زیور و زر، پرده‌پوش عیب نادانی نبود

عیبها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بس

جامهٔ عجب و هوی بهتر ز عریانی نبود

زن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بس

پاک را آسیبی از آلوده دامانی نبود

زن چون گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزد

وای اگر آگه ز آیین نگهبانی نبود

اهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمان

زآن که می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبود

پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کج

توشه‌ای و رهنوردی، جز پشیمانی نبود

چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف

چادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبود

خسروا، دست توانای تو، آسان کرد کار

ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود

شه نمی‌شد گر‌در این گمگشته کشتی ناخدای

ساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود

باید این انوار را پروین به چشم عقل دید

مهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود

<<    1       ...       27       28       29       30       31       ...       48    >>