X
تبلیغات
رایتل

Your image is loading...



هر که را که بخت، دیده می دهد، در رخ تو بیننده می کند

 

فروغی بسطامی

 

هر که را که بخت، دیده می دهد، در رخ تو بیننده می کند

 

وان که می کند سیر صورتت، وصف آفریننده می کند

 

خوی ناخوشش می کشد مرا، روی مهوشش زنده می کند

 

یار نازنین هر چه می کند، جمله را خوشاینده می کنند

 

هر گه از درش خیمه می کنم، جامه می درم، نعره می زنم

 

من به حال دل گریه می کنم، دل به کار من خنده می کند

 

هست مدتی کان شکر دهن، می دهد مرا ره در انجمن

 

من حکایت از رفته می کنم، او حدیث از آینده می کند

 

گر در این چمن من به بوی یار، زندگی کنم بس عجب مدار

 

کز شمیم خود باد نوبهار، خاک مرده را زنده می کند

 

چون به روی خود پرده می کشد، روز روشنم تیره می شود

 

چون به زلف خود شانه می زند، خاطرم پراکنده می کند

 

چون به بام حسن می زند علم، ماه را پس پرده می برد

 

چون به باغ ناز می نهد قدم، سرو را سرافکنده می کند

 

کاسه تهی هر چه باقی است، پر کننده اش دست ساقی است

 

ما در این گمان کانچه می کند، آسمان گردنده می کند

 

گاه می دهد جام می به جم، گاه می زند پشت پا به غم

 

پیر می فروش از سر کرم، کارهای فرخنده می کند

 

جام باده چیست، کشتی نجات، باده خور کز اوست مایه حیات

 

ورنه عاقبت سیل حادثات، خانه تو برکنده می کند

 

گاهی آگهم، گاه بی خبر، گاه ایمنم، گاه در خطر

 

گاهم اختیار شاه تاجور، گاهم اضطرار بنده می کند

 

نو عروس بخت هر شب از دری، جلوه می دهد ماه انوری

 

وان چه می کند مشق دلبری، بهر خان بخشنده می کند

 

خازن ملک، گنج خوش دلی، نام او حسین، اسم وی علی

 

کز جبین اوست هر چه منجلی، آفتاب تابنده می کند

 

زان فروغی از شور آن پری، مشتهر شدم در سخنوری

 

کز فروغ خود مهر خاوری، ذره را فروزنده می کند

 

آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را

 

فروغی بسطامی

 

آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را

 

اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را

 

آشنایی های آن بیگانه پرور بین، که من

 

می خورم در آشنایی حسرت بیگانه را

 

چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست

 

واعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را

 

گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیست

 

الفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را

 

کاش می آمد شبی آن شمع در کاشانه ام

 

تا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را

 

نیم جو شادی در آب و دانه صیاد نیست

 

شادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را

 

تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس

 

نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را

 

در اشکم را عجب نبود اگر لعلش خرید

 

جوهری داند بهای گوهر یکدانه را

 

بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوست

 

زان فروغی دوست دارد گردش پیمانه را

 

http://www.golha.co.uk/fa/programme/1035/-/592/-#.UuZGnhDLbct