X
تبلیغات
رایتل

Your image is loading...




غزل یلدا:

 

 اسماعیل وفا یغمائی

 

شبانگهان چو به یلدای مستت آویزم


به جان عشق! زمستی دگر نپرهیزم


اگر چه از سر مستی هزار شعله‌ی مست


به نام و ننگ و به ایمان و کفر انگیزم ـ


که هیچ راه گریزی نمانده است مرا


مگر زشب به شب گیسوی تو بگریزم ـ


که بر رخان خود افشانده ای چو روح شراب


و من ستاره ز مژگان بر آن فرو ریزم


در این دقایق مرموز کاندرین ظلمات


ز شعر و شور و سرود و ستاره لبریزم ـ

 


و بر لبم شکفد ماه و گل به بوی بهار


اگر چه خود دگر از برگهای پائیزم


میان گیسوی اوخفته ام «وفا» و مباد


که تا پگاه قیامت زخواب برخیزم