X
تبلیغات
رایتل

Your image is loading...



رخصت...

 

ناهید کبیری


برگرفته از کتاب " پنجره ای کافیست تا آفتاب بشود" 


مترجم: کامبیز پارسای

 

آقا اجازه هست


باز کنم پنجره ام را به سوی وسوسه ی نور


و چشم بدوزم به چشم زندگی


از همین فاصله ی دور؟

 

آقا اجازه هست


که یک روز


از این سیصد و شصت و پنج عدد روز


خودم باشم؟


از هر چه نباید و باید


رها باشم ؟


جاری تر از آفتاب بخوابم به روی سبز علف


فراتر از پرنده بنشینم به روی شاخه های درخت


با باد و کبوتر و ماهی


_ ماهیان خوشبخت آفتابی _


با رودخانه و شرشر باران یکی شوم


از هر چه ایست


نکن


نه


جدا شوم؟

 

آقا اجازه هست


خواب عشق ببینم


و زندگی ام را بسپارم به آیه های بوسه و شهامت و نور؟


از نخ و سوزن


رخت و اتو


اجاق و سماور بپرهیزم


با آسمان و خیال


شعر و شعور لحظه های دور درآمیزم ؟

آقا اجازه هست


به همسایه ام بگویم


سلام


و شال ببافم برای رهگذری


از نسوج گریه های غروب؟

 

آقا اجازه هست


بدون اجازه از این دیار


کوچ کنم به سجده گاه گل سرخ در دشت های بهار؟

 

آقا اجازه هست


اجازه


اجازه


اجازه هست


بخندم به هر چه هست


و بگویم


یاسای تو خطاست


این عدل


نارواست؟