X
تبلیغات
نماشا
رایتل

  

 

به مناسبت فرارسیدن نوزدهم فروردین  

سالروزمرگ دلخراش وخودخواسته ی صادق هدایت پدرادبیات 

نوین وطن 

 

http://www.youtube.com/watch?v=5EDstU8lXZw 

 

شصت سال پس ازخاموشی هدایت    

 جهانگیرهدایت

 

دریک جائی در ماورای دنیاها که احتمال بگیر و ببندها کمتر است، مردم اگر بتوانند برای خودشان جشن بگیرند، عزا بگیرند و زندگی کنند، مجلسی به یادبود سالگشت ۶۰ سالگی مرگ صادق هدایت برپا شده است.

روز ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ او در شهر پاریس در آپارتمانی در کوچه شامپیونه گفت cut.

صادق هدایت هم مثل بقیه ما آدم ها فیلم زندگیش را ناخواسته شروع کرد و ۴۸ سال با همه ناسازگاری های زمانه ساخت و فیلم را ادامه داد.

یک بار در۱۳۰۷ بدون اجازه کارگردان گفت cut ولی کارگردان اجازه نداد. آخر او هنوز بوف کور را ننوشته بود. این شاهکار ادبی باید خلق می شد.

صادق خان سال ها بعد در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ گفت cut. این بار او کارگردان را جا گذاشت و فیلم زندگیش را تمام کرد.

حال برای او یادبودی فراهم شده در تالار بزرگی. در صدر تالار سایه صادق هدایت درحالی که پشت میزی نشسته و دارد می نویسد و شال گردنی به خود بسته، روی دیوار سفید افتاده است.

اول دختر اثیری وارد می شود. او گل نیلوفر آبی رنگی در دست دارد. می رود کنار سایه صادق هدایت می نشیند و گل نیلوفر را به سایه او تعارف می کند. بعد لکاته وارد می شود. خودش را تا توانسته ورساخته. می آید کنار سایه صادق و با لحن شهوت زده ای می گوید: شال گردنتو وا کن.

داش آکل وارد می شود قمه اش به کمرش است و قفسی در دست دارد که توی قفس یک طوطی است. داش آکل می آید روی سکوئی می نشیند و قفس طوطی را می گذارد زمین. طوطی فریاد می کند: مرجان ... مرجان ... تومرا کشتی ... عشق تو مرا کشت.

پیرمرد خنزرپنزری وارد می شود. او گلدان راغه را توی پارچه ای پیچیده و زیر بغلش زده است و با صدای خشکی می خندد. می رود کنار لکاته می نشیند.

یک گربه وارد می شود، از بدنش سه قطره خون می چکد و می رود کنار قفس طوطی می نشیند.

سگی درحالی که قلاده اش را به دندان گرفته وارد می شود. می گوید این قلاده من است درمیدان ورامین، آن را از من دزدیدند. قلاده مال من است. کلاغ بدترکیبی در چند قدمی او حرکت می کند. او یک کلاغ چشم خوار است.

مرجان وارد می شود و می رود کنار قفس طوطی می نشیند. مرجان گریه می کند.

پروین با یک بخوردان ساسانی وارد می شود. یک آدم لختی که شیشه عطر بسیار تندی با خود دارد وارد می شود. زرین کلاه یک کیسه انگور با خود آورده است.

درخشنده که لباس مغز پسته ای زیبایی به تن دارد می آید.

گلناز درحالی که تار دسته صدفی فرنگیس را در دست دارد به مجلس می آید.

روزبهان یک موج همراه دارد موجی چون لبخند بودا.

کیسا یک سبد میوه خشک همراه دارد.

حاجی آقا با اِهِن و تلپ وارد می شود و می نشیند. تمام حواسش پیش دختر اثیری و لکاته و مرجان و پروین و درخشنده و فرنگیس و زرین کلاه است.

همایون وارد می شود. او جعبه عروسکی در دست دارد. اودت در حالی که والس را سوت می زند وارد می شود.

لاله یک لچک سرخ به سرش بسته وارد می شود.

میرزا یدالله دارد چای قندپهلو می خورد و وارد می شود.

علویه خانم پرده ای را لوله کرده گذاشته زیربغلش وارد می شود. مازیار درحالیکه خنجری دردست دارد وارد می شود.

یک گروه با هم وارد می شوند: اسب عصار ، خرخراط ، سگ قصاب ، گربه بقال، شتر نمدمال، پشه رقاص، کارتون بمباز، موش ماسوره چی، فیل تماشاچی و اوستای دلاک.

ناگهان داش آکل با قمه اش می رود جلوی در را زیر نظر می گیرد و می گوید: باید مراقب باشیم یک وقت اجنه و شیاطین می ریزند!

انسان ها و حیوان هایی که صادق خالق آن هاست جمع شده بودند به یاد سالروز مرگ هدایت. بالاخره صادق هدایت سرش را بلند می کند، جغدی پرواز می کند، می آید روی شانه سایه هدایت می نشیند. مارش شوپن قطع می شود و بعد یک مرتبه همه از جای خود بلند می شوند و با صدای بلند می خوانند :

دریغا که بار دگر شام شد/ سراپای گیتی سیه فام شد

همه خلق را گاه آرام شد/ مگر من که رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشی در مزاج/ به جز مرگ نبود غمم را علاج

ولیکن در آن گوشه در پای کاج/ چکیده است برخاک سه قطره خون

و مجلس تمام گشت، سایه صادق هدایت محو شد، جغد پرید، همه رفتند و ناگهان اجنه و شیاطین ریختند اما دیگر دیر شده بود چون در تالار هیچ کس نبود، فقط گربه ای داشت با قفس خالی طوطی بازی می کرد.

صادق هدایت برآمده ازخردایرانی 

منصورکوشان 

 

صادق هدایت و اثرهای او از چالش‌برانگیزترین شخصیت‌ها و متن‌های فرهنگی، ادبی و هنری ایران است. هم شخصیت و هم اثرهای آفرینشی و پژوهشی هدایت مخاطب را به سمت و سویی ویژه هدایت می‌کنند. به بیان دیگر، صادق هدایت یکی از معدود نویسندگان انگشت‌شمار معاصر ایرانی است که با تکیه به فرهنگ و تاریخ ایران، به ویژه خرد ایرانی، خاستگاه ایرانی بودن خود را برجسته می‌کند و آگاهانه می‌کوشد فاصله‌ یا مرز آن را با فرهنگ انیرانی، به ویژه عرب و اسلام مشخص گرداند.

گفته و نوشته‌اند که نویسندگان بر جسته و ماندگار هر دوره پیامبران راستین عصر خویش هستند. چرا که نه تنها در اثرهای خود فراز و فرودهای زندگی پیشینیان و اکنونیان را می‌نمایانند، که تصویرهای روشن و آشکاری از آینده پیش روی مخاطبان خود قرار می‌دهند.

 از این رو اگر شعرهای نیما یوشیج و داستان‌ها و رمان بوف کور صادق هدایت را، به دلیل پیچیدگی‌های ناگزیر هنری نادیده بگیریم، روایت‌های داستانی مرقد آقا و حاجی آقا، این دو اثر ساده نیما و هدایت، به صراحت و بدون هر گونه ابهامی تصویر شفافی از نکبت سنت و دانش حکومت‌های دینی پیش روی خواننده می‌گذارند.

در واقع، صادق هدایت، به دلیل دلبستگی بسیارش به تاریخ و فرهنگ ایران و شناختش از کنه و بن اسلام، به غیر از اثرهای پژوهشی، به طور عمده دو گونه اثر می‌نویسد و منتشر می‌کند. اثرهایی که مخاطب آن‌ها آشکارا "نخبگان" جامعه‌اند، مثل "بوف کور"، داستان‌های "سه قطره خون" و ... و اثرهایی که مخاطبان بیشتر یا عامی را در برمی‌گیرد: مثل حاجی آقا یا نوشته‌های پراکنده.

هدایت در نوشته‌های دسته دوم، درست بر خلاف دسته نخست، هیچ گونه دغدغه ادبی و هنری ندارد. همه تلاش او در این است که از سویی مصیبت‌های جامعه خود، مانند خرافه‌پرستی، نیرنگ، دورویی، چاپلوسی و فساد را نمایش بدهد و عاملان آن از نظر او - آخوندها، اسلام و دولت‌های وفادار به آنها- را بشناساند و از سوی دیگر خرد، فرهنگ و تمدن اسلامی را که در درون اثرهای اندکی وجود دارند و در زیر صدها اثر اسلامی پنهان مانده‌اند.

بنابراین، صادق هدایت، نه تنها از استثنا‌های زمان خود است، که هنوز هم از استثناهای تاریخ معاصر ایران است. هیچ نویسنده‌ای چون او آگاهانه به فرهنگ و خرد کهن ایرانی عشق نورزیده است، هیچ داستان‌نویسی چون او در شناخت خرد و فرهنگ دودمان خود تلاش نکرده است و هیچ آفرینشگری چون او توأمان خرد گذشته را در پیوند با حال در اثرهایش متجلی نکرده است.

در هستی‌شناسی‌ متن‌های صادق هدایت آن چه بیش از همه نمود می‌یابد، بازگشت به فرهنگ گذشته و احیای خرد ایرانی در جامعه معاصر است. جدا از متن‌هایی که در آن‌ها هدایت به صراحت جان و خرد فرهنگ ایرانی و هستی‌شناسی‌ِ ادبیات فارسی را می‌کاود، چون "زند و هومن یسن"، "گزارش گمان‌شکن"، "کارنامه‌ی اردشیر بابکان"، "آمدن شاه بهرام ورجاوند"، "گجسته ابالیش"، "شهرستان‌های ایران‌شهر"، "جاماسب‌نامه" و ... در بن‌مایه بسیاری از داستان‌هایش، به ویژه بوف کور، جان و خرد فرهنگ ایرانی نشسته است.

همه تلاش او در آفرینش بهترین داستان‌هایش حیات بخشیدن به نمادها، تمثیل‌ها، استعاره‌ها و نشانه‌های گم‌شده یا فراموش شده در فرهنگ کهن و ادبیات ایرانی است. محور تلاش هدایت حول آن چه می‌چرخد که در بعد از تجاوز عرب‌ها و نابخردی‌ِ ایرانی‌های ‌مسلمان به مرور زمان عرصه تعالی و تکامل خود را از دست می‌دهد.

به بیان دیگر، صادق هدایت فرزند بی‌واسطه شهاب‌الدین سهروردی است. بوف کور آفرینش دوباره و مدرن داستان‌های سهروردی، چون غربت غربی است. در متن‌های این هر دو نویسنده ایرانی‌ِ دل‌بسته به جان و خرد فرهنگ و آیین‌های کهن ایران، آفرینش شهودی و عقلی چنان نقش مهمی دارد که به سختی می‌توان رابطه مستقیم واژه‌ها، جمله‌ها و تصویرهای عینی‌ ذهنی شده آن‌ها را بدون اشراف به فرهنگ فارسی دریافت و مابه‌ازاهای همه زمانی‌ و همه مکانی‌ آن‌ها را به راحتی کاوید.

در واقع اگر بتوان کلید فهم و درک داستان‌های هدایت را، به ویژه‌ شناسایی‌ نقش‌ شخصیت‌های اثیری، لکاته، دایه، عمه، خواهر، پیرمرد‌ها (قوزی، خنزری، عمو، پدر، ناخدا، قصاب)، دختر، راوی، سایه یا حتا عنصرهای مکانی و زمانی چون قلمدان، درخت سرو، جوی آب، گل نیلوفر، مهر گیاه، گلدن قدیمی، دریچه‌ و ... را در بوف کور، نهفته در داستان‌های سهروردی یافت و ژرفای بوف کور را با پشتوانه متن‌های سهروردی بهتر شناخت، کلید درک داستان‌های سهروردی در متن‌های پیش از تجاوز عرب‌ها و در غنای متن‌های بازمانده از مانی حیّا، بوعلی سینا چون زنده‌ی بیدار (حی بن یقظان) و سلامان و ابسال، متن‌های عین‌القضات همدانی، بایزید بسطامی، منصور حلاج، ابوالحسن خرقانی، ابوالقاسم فردوسی، نظامی گنجوی، عمر خیام و خرد سیال زکریا رازی است که از روزگاران گذشته باقی مانده است.

"چه تفاوتی میان "غربت غربی" یا دیگر داستان‌های سهروردی با داستان‌های فرانتس کافکا وجود دارد که همه هدایت را متأثر از کافکا می‌دانند و نه تداوم‌گر استاد خویش، شهاب‌الدین سهروردی؟"

آیا راوی و سایه، اثیری و لکاته یا دیگر شخصت‌های دوگانه بوف کور، همان "من فرشته‌"‌ای سهروردی نیستند؟ آن "من" و آن "من دیگر" او نیستند که ترکیب توأمان نور و تاریکی یا روشنایی و ظلمت یا نیمه‌های از یک‌دیگر جدا شده یک "ماهیت" هستند؟ اینان کسانی نیستند که در محدوده‌ "اصالت وجود" آفریده شده‌اند تا جلوه‌ای از "ماهیت" انسانی‌‌شان نشان داده شود و نوری بر حقیقت تابیده گردد؟ آیا به سادگی نمی‌توان "اثیری" را همان "دَئِنا"، تمثیل روان و وجدان، تمثیل دانش و آگاهی یا زن زیبایی پنداشت که به گاه بودن در برزخ یا گذر از روی پل چینوَد حضور می‌یابد و رهنمای انسان نیکوخرد برای رفتن به بهشت (زندگی‌ آسوده جاودانی) می‌شود؟

آیا کارنامه صادق هدایت به خاطر نمی‌آورد که او متن‌های مزدیسنایی، اوستایی، داستان سفر زرتشت به‌ ایران‌ویچ را در کتاب‌های "زرتشت‌نامه‌ی بهرام‌بن پژود"، "زند و هومن"، "گزیده‌های زادسپرم" و ... خوانده باشد؟

"دختری به او نمودار می‌شود زیبا، درخشان، با بازوان سپید، نیرومند، خوش‌رو، بلندبالا، با پستان‌های برآمده، نیکوتن، آزاده، شریف‌نژاد، به نظر پانزده ساله، کالبدش به‌ زیبایی‌ِ همه‌ی آفریدگان زیبا .... آن‌گاه روان مرد پاک‌روان که به شگفتی فرو رفته است به او خطاب کرده می‌پرسد: ای دختر جوان تو کیستی، ای خوش‌اندام‌ترین دخترهایی که من دیده‌ام. او پاسخ می‌دهد: من دَئِنای تو، پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک تو هستم.... محبوب بودم، تو من را محبوب‌تر ساختی؛ بلندپایه بودم، تو من را بلندپایه‌تر ساختی."1

آیا نمی‌توان "لکاته" را همان دئنا انگاشت که به دلیل از دست دادن خوی‌های انسانی یا نداشتن پندار و گفتار و کردار نیک به صورت زن "پتیاره‌ای" درمی‌آید که به هنگام گذر انسان نانیکوخرد از روی پل چینوَد، حضور می‌یابد و او را به دوزخ می‌برد؟

"[دئنا به صورت] زن پتیاره زشتی درآمده اعمال ناصواب او را از هیکل منفور و ناموزون خویش در چشم مجسم می‌سازد."

"ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم" اثر صداق هدایت

اندیشه نهفته در بطن داستان‌های صادق هدایت یا حتا همتای چکی‌اش، فرانتس کافکا، همان سرگردانی‌ انسان معاصر در "قصر"ی است که سهروردی از آن در "غربت غربی" یاد می‌کند. سرنوشت انسان جدا شده از نیمه فرشته‌ای‌ خود یا از نیمه ازلی‌اش (سپندارمذ)، که سهروردی در راه رهایی‌ او می‌نویسد، همان سرگردانی و مصیبتی است که راوی‌ِ "بوف کور" هدایت یا ژوزف کای "قصر" کافکا گرفتار آنند. سهروردی به صراحت فریاد می‌زند این "من" رها شده در "شهرستان تن"، گرفتار همه‌ آن مصیبت‌های ناخواسته وضعیت اکنونی‌اش است و رهایی نمی‌یابد مگر از همه این حصارها بگذرد؛ حصارهایی که به بهانه‌های گوناگون ساخته شده است، همانند دین و مذهب و قانون و ده‌ها ترفند دیگر.

او گرفتاری، مصیبت و خستگی‌ِ انسان را در جدا شدن از خصلت‌های ناانسانی - نافرشته‌ای - ناعقلی‌ - نافکری‌ِ خود می‌داند و معتقد است انسان در اکنون خود درگیر با این "سایه" و گرفتار در این "قصر" می‌ماند تا زمانی که بتواند خود با تفکر و شهود، راه‌های رسیدن به "من فرشته‌ای" یا "من خدایی"‌‌اش یا "من آگاه"‌ش را بازیابد.

آیا این همان فریاد راوی‌ خسته و وامانده‌ی بوف کور نیست؟ آیا قصر کافکا همان جهان پر افلاک، طبقه طبقه، تو در تو با ده‌ها چهره ناشناخته و صدها پرسش بی‌پاسخ نیست که من راوی یا انسان‌های داستان‌های سهروردی در آن جست‌ و جوگرند؟

چه تفاوتی میان "غربت غربی" یا دیگر داستان‌های سهروردی با داستان‌های فرانتس کافکا وجود دارد که همه هدایت را متأثر از کافکا می‌دانند و نه تداوم‌گر استاد خویش، شهاب‌الدین سهروردی؟ کدام داستان دیگری در فرهنگ و ادبیات ایران مگر "عقل سرخ" از همان ساختار دو گانه‌ای برخوردار است که "بوف کور"؟ در "عقل سرخ" تمام عنصرها قرینه و مکمل یک‌دیگرند و همه وابسته به کلی که از آن آفریده یا منشعب شده‌اند. عدد دو همان قدر در ساختار "بوف کور" به عنوان یک رمان نقش دارد که در ساختار "عقل سرخ" به عنوان یک داستان کوتاه و در ساختار فرهنگ ایرانی و بنیاد خرد ایرانی (اهورامزدا و اهریمن، سپندمینو و انگره‌مینو، نور و تاریکی.)

شخصیت‌های این رمان معاصر را در برابر شخصیت‌های این داستان قدیمی بگذارید. آیا باز و شخص سرخ‌رو، رستم و اسفندیار و ده‌ها شخصیت عینی و صوری دیگر در "عقل سرخ" همانندهای کهن3 (یا کهن‌الگوهای) شخصیت‌های "بوف کور" نیستند؟ تا چه زمانی می‌توان چهره‌های تابناک، مستقل و آزاده‌ فرهنگ و ادبیات فارسی را نادیده گرفت و جان و خرد ایرانی‌ آن‌ها را در سایه‌ چهره‌های تک‌خو، وابسته و دین‌پروری هم‌چون محمد جلال‌الدین مولوی، فریدالدین عطار یا دیگران پنهان کرد که به رغم توانایی‌هایشان و غنای بسیار نظم‌هایشان، مبلغان دین بیگانه و عرفان منفعل "فنافی اللهی"‌ اسلامی‌‌اند و نه حتا مانوی؟4

شهاب‌الدین سهروردی و صادق هدایت به همان اندازه آزاده، بیرون از دایره تنگ سیاست و قدرت بودند و روی‌گردان از حلقه پادشاهان و فقیهان که نیایشان زکریا رازی یا "پیش‌کسوت"شان، ابوالقاسم فردوسی.

در بهترین داستان‌های صادق هدایت، به ویژه در بوف کور، آن عین گم‌شده یا پنهان در فرهنگ گذشته فارسی، به موازات عین فرسوده و آشکار زمان اکنونی، توأمان چنان ذهنی می‌شوند که حیات ممتد و جاودانه می‌یابند. در صورتی که این اتفاق در متن‌های هم‌عصران او یا بسیاری از نویسندگان و شاعران معاصر نمی‌افتد.

در متن‌های بیشتر شاعران و نویسندگان معاصر، حتا عین اکنونی نیز در همان شکل نخستین خود باقی می‌ماند. از همین رو اغلب متن‌های معاصر بیش از آن که یک اثر آفرینشی‌ ماندگار باشند، گزارشی محدود و بسته یا تأویل‌ناپذیر از زمان و مکان دوران خودند و نظر نویسنده‌ای چون هدایت و شاعری چون نیما را پاسخ نمی‌دهند و آن‌ها را از هر نظر به‌ سوی یأس و ناامیدی سوق می‌دهند.

"درست در زمانی که شاعران و نویسندگانی چون نیما یوشیج، صادق هدایت و پیروان صدیق آن‌ها، ادبیات را تجلی هستی‌شناسی زمانه خود می‌کنند، شاعران و نویسندگانی خودباخته سیاست "بلوک شرق" و نه تفکر مارکسیستی، فرهنگ و ادبیات را به سویی سوق می‌دهند که هیچ ریشه و سابقه‌ای در فرهگ مادر یا خودی ندارد"

در واقع، اگر چه در پیش از حضور خودباختگان به اسلام و شرق سنتی، نویسندگانی متن‌هایی می‌نویسند که تا حدودی چشم ‌به راهی‌ نیما و امید هدایت را پاسخ می‌دهند، اما این حادثه چندان نمی‌پاید. دستاوردهای آغاز سده 14 خورشیدی نشان می‌دهند که فرهنگ و ادبیات ایران در آغاز راه پر فراز و فرود نوینش خاستگاه خود را یافته است؛ خاستگاهی که به پشتوانه آن می‌تواند با رهایی از تک‌خویی و دین‌خویی، بهتر و شایسته‌تر راه خود را هموار کند، با توانایی‌‌ِ درخوری به سوی قله‌های خود پیش برود و هم‌تراز با ادبیات نوین جهان در جایگاه شایسته‌ای بایستد؛ اما این دستاورد در میانه راه خرد ایرانی خود را از دست می‌دهد و به فرودی دچار می‌گردد که حاصلش حکومت اسلامی در عصر معاصر است.

هنوز چند دهه از تلاش‌های نخستین نگذشته و آن چنان ذهن و زبان نیما و هدایت و پیروان آن‌ها در جامعه نهادینه نشده است که کسانی به ظاهر در مخالفت با دیکتاتوری محمد رضا پهلوی و در دفاع از آزادی، سنگ بنای تفکری را می‌گذارند که همه هستی فرهنگ و ادبیات فارسی و سربلندی ایران را مخدوش و متزلزل می‌کنند.

درست در زمانی که شاعران و نویسندگانی چون نیما یوشیج، صادق هدایت و پیروان صدیق آن‌ها، ادبیات را تجلی هستی‌شناسی زمانه خود می‌کنند و می‌کوشند با گذر کردن از ده‌ها سد آشکار و پنهان، فرهنگ ملی، به ویژه ادبیات فارسی را به خردی بیارایند مستقل از بیگانگان، از سویی شاعران و نویسندگانی خودباخته سیاست "بلوک شرق" و نه تفکر مارکسیستی، فرهنگ و ادبیات را هم از نظر شکل و هم از نظر محتوا، به سویی سوق می‌دهند که هیچ ریشه و سابقه‌ای در فرهگ مادر یا خودی ندارد؛ و از سوی دیگر نیز گروهی نویسنده و پژوهشگر، خودباخته سیاست غرب و گم‌گشته سنت و اسلام، از فرهنگ ملی و ادبیات فارسی به بهانه مقابله با غرب و بازگشت به خویشتن، "ملغمه‌ای" بی‌ریشه و بی‌اساس به وجود می‌آورند به نام فرهنگ شرق، و همه عنصرها و نمادهای عقب‌افتادگی اسلامی را به نام عنصرهای تاریخی ایران و شرق تجویز می‌کنند و گسترش می‌دهند.

به بیان دیگر، از آن جا که کوشندگان سیاسی، فعالان اجتماعی یا به اصطلاح روشنفکران، شاعران و بسیاری از نویسندگان و پژوهشگران ایرانی، هنوز به درستی اندیشه نیما و هدایت را درنیافته‌اند و هستی‌شناسی ادبیات مدرن و مفهوم جامعه مردم‌آگاه "ملکه ذهنی" آن‌ها نگشته است، فرهنگ و ادبیات از رشد کیفی خود بازمی‌ماند و جامعه ناخواسته به سویی رانده می‌شود که سرانجامش فاجعه عقب‌افتادگی است. از نیمه دهه چهل خورشیدی، درست از هنگامی که جامعه ایران از هر نظر، آماده رشد و دریافت‌های معنایی تجدد و مدرنیته است، کوشندگان و روشنفکران، گاه دانسته و گاه نادانسته، سردمدار نهضتی فرهنگی- سیاسی به نام "غرب‌زدگی" یا "شرق‌پذیری" می‌شوند.

اینان، به ویژه که بسیاری از اهل جامعه فرهنگی و سیاسی ایران با اندیشیدن، تفکر کردن، پرسش کردن و به چالش گرفتن هر گونه موقعیتی یا هر گونه داده‌ای، بیگانه مانده‌اند و به معنای واقعی همه "تک‌خویانی"‌اند پذیرنده نظر و عقیده‌ای و با همان هم بدون چالشی جدی امور فرهنگی و اجتماعی خود را می‌گذرانند، دنباله‌روی این "فرمایش" می‌گردند و نه تنها نیستند یا بسیار کم هستند کسانی که با اعتراض و نوشتن جستارها و کتاب‌هایی با این تفکر عقب‌افتاده "اسلام‌پذیری" در زیر پوشش "شرق‌پذیری" مقابله کنند، که بر خلاف آن، بسیارند کسانی که در حقانیت و هدایت این منش و تفکر خاموش می‌مانند و اجازه می‌دهند فاجعه اتفاق بیفتد.

عاملان فاجعه‌ای که به دنبال خود هویت پنهانی بعد از انقلاب ۱۳۵۷ را می‌آورند، هویتی که خود را به ویژه در آغاز دهه شصت خورشیدی نشان می‌دهد، بیش از آنکه آخوندها باشند، انفعال محمد رضا پهلوی در برابر سیاست و خواست‌های آمریکا بود و کسانی که فرهنگ مبارزه با "غرب‌زدگی" و شرق‌پذیری را به پشتوانه دیکتاتوری شاه و کارگزارانش تبلیغ می‌کردند.

در این دهه بود که از سویی دکتر علی شریعتی با کتاب‌هایی مانند "بازگشت به خویشتن"، از سویی جلال آل‌احمد با کتاب‌هایی مانند "غرب‌زدگی"، از سویی احمد فردید با سال‌ها مِن مِن کردن‌های نامفهوم و بیمارگونه‌ اندیشه‌ هایدگرانه، از سویی احسان نراقی با کتاب‌هایی مانند "غربت غرب"، از سویی داریوش شایگان با کتاب‌هایی مانند "آسیا در برابر غرب" و ...، زمینه‌های تسلط اسلام را فراهم کردند و در مقابله با خرد روشن ایران‌گرایی به انکار پویایی اثر کسانی چون صادق هدایت، ذبیح بهروز و ... برآمدند.

اینان به یاری سازمان‌ها و حزب‌های سیاسی، با عنوان‌های گوناگون، از سویی منکر تفکر امیدوارانه یا نورگرا و زندگی‌بخش صادق هدایت شدند که نویددهنده خوش‌زیستی و رندی خیامانه و حافظانه است و در درون اثرهای او نهفته، و از سوی دیگر مبلّغ و جارچی وجه‌های ناامیدانه یا تاریکانه لایه بیرون اثرهای او.

"در خرد و فرهنگ ایرانی، در فرهنگ کهن ایران که با تلاش کسانی چون روزبه دادویه، عبداله رودکی، ابوالقاسم فردوسی، نظامی گنجوی، شهاب‌الدین سهروردی و ... پویا می‌ماند و به نسل‌های بعد می‌رسد و با کوشش کسانی چون ابراهیم پورداود، صادق هدایت، ذبیح بهروز و ... نسل معاصر از آن آگاه می‌گردد، نشانی از سوگواری و انفعال نیست."

به بیان دیگر اینان تفکری را رشد و گسترش می‌دادند که سیاست‌های آمریکا می‌خواست و شاه و دولت‌مردان او آن را آگاهانه یا ناآگاهانه هدایت می‌کردند؛ تفکری که سربلندی ایران، ایرانی و به ویژه پویایی خرد شادزیستی ایرانی را برنمی‌تافت و می‌کوشید نمایندگان آن چون صادق هدایت را از صحنه فرهنگ و زندگی دور گرداند. از همین رو نیز، نه تنها نهادهایی اسلامی، به رغم دیکتاتوری شاه و اندیشه‌ستیزی دستگاه سانسور حاکمیت او، در راستای انکار خرد ایرانی و شادزیستی فعال می‌شوند که تمام رسانه‌های حکومت نیز در همین راستا برنامه‌هایشان را پیش می‌برند. چنان که رادیو با نمایش‌نامه‌هایی مانند "سنگ و سرنا"، تلویزیون با مجموعه‌هایی مانند "دلیران تنگستان"، سینما با فیلم‌هایی مانند "سفر سنگ"، تماشاخانه با نمایش‌هایی مانند "برصیصای عابد"، "نینوا"، "ناگهان هذا حبیب الله"، سیاست اسلام‌پذیری و حاکمیت آن را پشتبانی می‌کنند. محور اصلی بسیاری از برنامه‌ها می‌شود اسلام و نجات انسان یا ایرانی در پناه گرفتن در آن. در همه برنامه‌های شنیداری و دیداری سال‌های آخر دهه چهل و سال‌های آغازین دهه پنجاه، اسلام، با امام‌زاده و متولیان آن می‌شوند نجات‌دهنده، و راه مقابله با ظلم و دیکتاتوری می‌شود پناه گرفتن در اسلام و یافتن شور و شادی و پیروزی با بیان الله اکبر.

در خرد و فرهنگ ایرانی، در فرهنگ کهن ایران که با تلاش کسانی چون روزبه دادویه، عبداله رودکی، ابوالقاسم فردوسی، نظامی گنجوی، شهاب‌الدین سهروردی و ... پویا می‌ماند و به نسل‌های بعد می‌رسد و با کوشش کسانی چون ابراهیم پورداود، صادق هدایت، ذبیح بهروز و ... نسل معاصر از آن آگاه می‌گردد، نشانی از سوگواری و انفعال نیست. در این خرد، همان طور که در فصل‌های نخستین جلد نخست کتاب "جست و جوی خرد ایرانی" سندهای آن را ارایه داده‌ام، نه تنها نشانی از ستایش خدایی آسمانی یا پرستاری از عنصری نازمینی و دور از طبیعت وجود ندارد، که درست بر خلاف آن، همه ساختار فرهنگ ‌آریایی ایرانی برآمده عنصرهای مأنوس با واقعیت‌های طبیعت و زندگی انسان است و پرستاری (و نه ستایش) از آن‌ها، به خاطر فراهم شدن و تداوم یافتن شادزیستی است.

به بیان دیگر، اگر بازگشت به خویشتن خویش با حفظ دست‌آوردهای جهان معاصر مهم و پذیرفتنی باشد، همانا بازگشت ایرانی، ایستادگی در برابر هر آن چه هست که توهم‌زاست، دور از طبیعت و واقعیت‌های سازنده زندگی است، ازلی و ابدی و مقدس خوانده نمی‌شود و انسان را از اندیشیدن، تردید، پرسش و انتخاب آزادانه باز نمی‌دارد.

سخن آخر این که هنوز هم پس از گذشت ۶۰ سال از مرگ صادق هدایت، خوانش اثرهای او، یکی از مهم‌ترین راه‌های رسیدن به استقلال و آزادی، رهایی از تار و پود پوسیده و خرافی فرهنگ‌ عقب‌افتاده دینی است و آگاهی یافتن از هویت راستین ایرانی و گریز از هیاهوهای هیچ.